غیرتم کشت که محبوب جهانی لیکن روز وشب عربده با خلق خدا نتوان کرد
** *براي سوختن که هميشه حرارت بودنت لازم نیست گاهي از سردي نگاهت ميتوان آتش گرفت
**زندیگم مثل یک لاکپشت بود آرزوم این بود که یه روز سر از لاک بیرون بیارم غافل از اینکه این آرزوی
مشترک من وعقاب غم بود..
** هیچ انتظاری از کسی ندارم! و البته این نشان دهنده ی قدرت من نیست ! مسئله ، خستگی از اعتماد های
شکسته است
** وقتي وفادارترين آدم ها تنهات ميزارن از يه خنجري زخم ميخوري که آغشته به عسل بود...
**میگن دنیا بی وفاس ...طبق قوانین کشف نشده طبیعت هر کسی که دنیای کسی میشه بی وفا میشه
**بازهم طبق قوانین کشف نشده کسی به همون اندازه که وجودش میتونه آرامش داشته باشه به همون
اندازه هم نبودنش آرامشو از زندگیتون دریغ میکنه
**اسماعیل درد را نشانه گرفتند و قوچ امید قربانی شد..ابراهیم هم پیامبر زمینی شد..
** بیهوده کوشیدم کسی با من باشد و تنهایم نگذارد وقتی که حتی سایه ام در تاریکی تنهایم
میگذارد.وتاریک که میشود خورشیدهم پشت کوه را خالی میکند
** درخت میکاریم میوه اش جان میبخشد و سایه اش آرامش ..بعد درخت را ریشه میزنیم و از تنش
دسته تبری میسازیم برای بریدن همزادهای درختان دیگری....آدم آدمیت را دریاب.
** این روزها حتی اگر خون هم گریه کنی عمق همدردی دیگران با تو یک کلمه است : “آخی”..
** نمیدانم سیب ها از نجابت اینکه دستی طراوتشان را لمس کرده سرخ شدند یا از شرم اینکه مسبب رانده
شدن آدم از بهشت شدند
..من به قانون باور شک دارم...
**از غم دنیا همین بس که وقتی به فواره ای نگاه میکنیم بالا
رفتن قطرات آبو مبینیمو چشم به افتادنشون
میبندیم آب همان گونه در فواره اوج میگیرد به همان اندازه هم سقوط میکند..
**نمیدونم چرا جمعه انقد به شنبه نزدیکه و شنبه انقد از جمعه دور؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟زندگی همینه انگار
هیچوقت دو کس و دو چیز به هم نزدیک نیستند..اینم یه قانون نانوشته طبیعته
**بعضی وقتا هرچقد که سعی میکنی به چیزی یا به کسی فکر نکنی بیشتر درگیرش میشی ..اونوقته که
فکر میکنی همیشه یه بازنده ای....................
**انقد منتظرت بودم بیایی که اصلا نفهمیدم کی
رفتی............
**گرگ بی شکاری که تو هیچ قصه ای نبود منم گرگی که با زوزه هاش از عاشقی سرود منم
چه خوبه از گله عشق یه باره رگ به رگ شدن میمیرم از غصه ولی تن نمیدم به سگ شدن
***
تنها که میشوی بندر میشوی /هوای آفتابی را نمیخواهی/وقتی هیچ کشتی در اسکله ات
لنگر نمی اندازد/دوست داری طوفان و باران باشد/ تا تمام کشتی ها دورو برت صف بکشند تا
تنها نباشی/ تنها که میشوی نی لبکی حنجره ات را صدا میزند/ و گوسفندان تمام
بی خوابی ات را چرت چرت چرتکه می اندازند/تنها که میشوی/ییلاق قشاق میکنی /
در جستجوی دشتی سبز/آواز عشایر/ واوج کوچ چهارپایانی که پاس میکنند/تمام خاطراتت
را /و رشته کوههایی که پنبه میشود از بغض هایی که بی مقصد/ پرت میشود با مداد رنگی
هایت/ تنها که میشوی غزل می بافی /مثل شال مادربزرگ رنگ رنگ/از غزل به فلسفه
میرسی /وتفاوت نمیکند زوزه کدامین گرگ*/ میش هایت را قربانی وحشت
خود کرده/تنها که میشوی چادر میزنی/وقتی سقف هایت هنوز بدون دیوارند/تنها که باشی/
پرستوهای خیالت /نه کوچ میکنند/نه شکار میشوند
**
** دنیا سرزمین واژگونیست
سرزمین واژه های از نفس افتاده
گور دسته جمعی آرزوها است وقتی رویاها کفن سیاه میپوشند
دنیا جاییست که درآن
عقیده را عقده میخوانیم
عاشقیت را دیوانگی وقلب ها را میشکنیم برای گشودن قفل زندگی
افکار را خرد می کنیم برای خِرد آخرت...
دنیایی که گنج سبب جنگ میشود
درمان "نامرد" و قهقه "هق هق
دنیا همین دنیاست اما
دزد همچنان دزد است گرگ همان گرگ*
و درد همان درد
*زوزه گرگ شاید تنهایی در دشتی باشد که چراغش را در خانه سگ آویزان کرده ایم****
الف آمد تا اول به انار تو برسم ب بارید تا به باغ بهار تو برسم
پ پاشد تا پای من پیاده طی کند تا به پناهگاه قرار تو برسم
ت تپید تا تو تاب تب من باشی ج جنگید تا جسور به جوار تو برسم
ح شدم تا حال من کمی بهتر شود تا که زودتر به حصار تو برسم
خ عجب خیالی بود وقتی که ب بدشد تا خسته به خمار تو برسم
د دمید دستت دشنه دامم شد تا دارو دست به دیار تو برسم
ر رم کرد از راه ورسم رسیدن ها ک کنده شد تا به کنار توبرسم
ناگاه پ پرنده شد پرواز کرد یک آن چ چونان شد تا به چنار تو برسم
م شد تا من محو ماه رویت باشم تا مِن مِن کنان به مدار تو برسم
تا سین شدم هفت سینم را برچیدند پیغام رسید تا سوار به بار تو برسم
ن نوازش کرد نگاه قافیه هایم را غ غوره بست تا به غزل وار تو برسم
وقتی وفا وقف میکرد وفورش را ش شب نشد تا به شکار تو برسم
عین شد عین عروس عشوه کنان عشق می آمد تا به نثار تو برسم
گرگ گاف بزرگ گله داری بود کزچنگ رویا به منقار تو برسم
الفبا تمام شد اما تا عین پیش نرفت ی یورش نبرد تا به یسار تو برسم
ت تمام شد تصویرم در تن تابوت تو گفتی کاش به مزار تو برسم
قرار بود با گرگ نامه بیام اما نتونستم از وحید ننویسم
وحید همدانشگاهی و همصندلی جاده همدان- ساوه زندگی را به ناچار باخت و من ذوق زندگی را
تنهایش گذاشتند به قول خودش حتی از دست دادن با او طفره میرفتند چه برسد به روبوسی وتبریک عیدو....
باهم فهمیدیم ماهها قبل,او برای استخدامش رفته بود و من هوس کرده بودم برای ریا کاری...
فهمیدم تنهاتر از من است سعی کردم دردش را بفهمم همدردش باشم.هم پیاله ظهرای کاریش شدم میپرسید
چرا سلامتی خودم را به خطر انداختم ومن مثل شاعرهای بی روزن جواب میدادم .اهل نماز نبود؛تا
اینکه دو شب قدر همین ماه رمضانی که گذشت را مسجد نشین شدیم مجابش کردم ؛نمیدانم چه شد اهل
موعظه و خطابه شدم بعد از آن شب ها دیگر منتظر مرگش نبود و روزها رو نمیشمرد گذشت تا اینکه مرگ
زودتر از آنچه فکرش را میکرد سراغش آمد از طبقه هفتم ساختمان های نیمه کاره مهرسقوط کرد قبل
از آنکه زندگی را سقوط کند .وحید یک بیمار ایدزی بود که لحظات آخر به خدا نزدیکتر شد.
بارها در حرفهایم خودم را جای او قرار میدادم تا بفهممش لمس کنم دردش را.من
فقط درد تنهاییش را چشیده بودم همین. .او رفت و روسیاهی ماند برای کسانی
که بعد رفتن یک آدم, یک انسان ,سیاه پوشیدن را بلد شدند................سفر به سلامت وحید.
***
توی جنگ رستم و سهراب هر کسی که کشته میشد بازنده نبود اونی که در هر صورتی میباخت تهمینه بود
باید هم به ایمانت اعتقاد داشته باشی هم به اعتقادت ایمان،اینگونه میتوانی خدا را با خودت پیوند بزنی*
بعد از تو اویی نخواهد آمد حتی با قوانین دستوری*
من مترسکی شدم که روی دست این مزرعه ماندم نه پرستویی دیگر عبور میکند نه عاشق کلاغ ها میشوم
که حاصل عشق مترسک به کلاغ مرگ مزرعه است...........
آدم و حوا سیب را چیدند و زمین افتادند ؛قرن ها بعد اسحاق از سیب کشف کرد که زمین جاذبه دارد
ما چرا انقدر دیر میفهمیم؟؟؟...........
اوضاع من و امثال من مثل مردم بعضی از کشورهاس مردمانی که تمام عمرشون اسیر چپاول
غارتگراس؛نه اشتباه نکنید حرفم هیچ ربطی به بیداری اسلامی نداره مدتهاست که اسلام را بدست
خودمان خاموش کردیم؛ما از بس گه زندگی نکردیم دیگه از مرگ نمیترسیم.
رفته ای با دل من اما آیا به صحرای واژگون تشنه من ابرگونه باز میگردی؟
چه تمنای محالیست وقتی با مهتاب دل خویش درگیری
آیا هنوز در خاطر توست؟
آن شبانی که پر از باران بود
چه شبی بود وچه روزی ، افسوس که فقط خاطره شد که فقط خاطره ماند
یادت هست؟
نفس مان هر ثانیه بهم نزدیک بود
روزها غوغا بود پرسه آرامش در کوچه خلوت شبانگاهی مان
ما خوبی ها دنیا را الک میکردیم برسر بام دلمان میریختیم
ما خوشه های گل گندم را تا اوج فلک به پرچین دل می آویختیم
ما پرستوها را ما قناری هارا ما همه ی پرواز را
از شاخه های پر بار باهم بودن آموختیم
یادت هست؟ شب وقتی همه دنیا در خواب سهل انگاری بود
ما بیدار از پنجره مهتاب بودیم آه چه بی تاب بودیم
من گمان میکردم تو با دل تنهای دلم می مانی
تو از آن شاخه پریدی جستی دست من را به قلاده پاییز بستی
روز من آفتابی نیست خاطره ای بی فرداست
دست تو در دست نسیم من اسیر گردباد
تو با قاصدک ها همدست شدی دل خود را به ابرها پیوند زدی
من از قله عشقت اما سمت خدا راه میان بر خواهم زد
گرچه دو سه فصل رخسار پاییز است لیک
لوبیایی که در خاک وجودم ریشه دوانده با شبنم عشق سحر آمیز است
پرواز را عشق است .... یادت هست؟
****
نوید عید میدهند به خیل ناامیدها بهار را می آورند به خواب ناز بیدها
نه خوش نمیشود دلم اگر چه بی تو بگذرد هزار ازاین بهارها و شوق وشور عیدها
من قفلی شکسته ام که وا نمیشود دلم به مستی شراب ها به معجز کلیدها
گذشت و وقت دیدنت بهاربود تمام شد چه بوده زندگی من دو پنجره از سپیدها
بهارفقط حرف درددار روزگار ماست دل کسی نمی تپد به قصد این نویدها
نه باتوام نه بی منی نه با منی نه بی توام خداکند به سادگی ز عشق نگذرید...ها
*پزشکان اصطلاحاتی دارند که ما نمیفهمیم ما دردهایی داریم که آنها نمیفهمند؛نفهمیدن بد دردیست*
**
زمانی میگریستم چون شانه های مهربانی بود که به آن تکیه میدادم اما این شانه ها سرم را به صلیب بستن
به جرم عادتی که عشق بود و هست...دیگر گریستنی نیست اشک هایم را نگه می دارم چون میدانم
بعد مرگم کسی نخواهد گریست بگذار خود خاک خود را تر کنم.......
**بودی و من عصای معجزه گر موسی را داشتم. داشتم از نیل و طغیانش رد میشدم رهایم کردی به
امید آنکه از نیل گذشتم اما چند قدم مانده به ساحل عصا تبدیل به اژدهای تنهایی شد حال هم طغیان
دلتنگیست هم اژدهای تنهایی.............................................................

