خواب
دوستت دارم" که آمد بر زبان خوابم گرفت متهم اغلب پس از اقرار خوابش میبرد
این آخرین پست منه و شاید آخرین واژه هایی که از ذهنم تراوش میکنه مهر امسال وبلاگم پنج ساله میشه ..از همینجا روز تولدشو پیشاپیش تبریک میگم
خیلی چیزا میخواستم بنویسم اینجا ولی نشد و نخواستم..بعضی وقتا نگفتن بهتر از گفتنه
اگه باعث رنجش وناراحتی کسی شدم امیدوارم که منو ببخشه و حلال کنه...دلم برای اینجا و ادماش تنگ میشه دلم برای خودم برای شبایی که خستگی روزانمو اینجا در میکردم تنگ میشه..دلم برای سلام های سه نقطه ایم....برای خیلی چیزا تنگ میشه...واسه قالب عوض کردنای مدام ..واسه همه آدمایی که اینجا کامنت میزاشتن .. ..دلم واسه عاشقی تنگ میشه.....الان توی نقطه ای هستم که خنثی است..یک زندگی باخته
،بی سرانجامی محض...خسته شدم حدود ده ساله که این بیماری لاعلاجو به دوش میکشم بسه واسم..خسته شدم این سال های اخری فکر میکردم دارم پرواز میکنم اما پروازم تو یک ارتفاع صفر درجه بود......و من روی خاک شنا میکردم....دیگه بسه توی عصر دلقک ها زندگی کردن.یا دخترا شبیه پسران یا پسرا شبیه دخترا.هر کسی سعی میکنه جوری نشون بده که نیس..عصر نقاب**آخر قصه پروازو دیگه نمینویسم..بغضش خیلی سنگینه...ناتمام می مونه مثل همه کارهای ناتمام من
***دیگه دلواپس بودن واسم بسه دیگه بیهوده پیمودن واسم بسه
زیادیم کرده پژمردن زیادیم کرده غم خوردن توی بیداد تنهایی درعین زندگی مردن
من با دلتنگیاش تا کردم و آخرش منو در خودم تا کرد...
خداحافظ خداحافظ سلام ای رفتن زود رأس
سلام ای ماندن تنها خداحافظ ای من ِ بی کسِ
خداحافظ صدای من دارم آهسته جون میدم
منی که به حکم عشق تو بغض و گریه تبعیدم
خداحافظ تمومش کن از این دنیای بی وجدان
منو از تو بگیر اما تورو از من باز نستان
ببین مردن به حال من چه صادق وار میخندد
به حال قلب غمگینم ببین دلدار میخندد
خداحافظ تو بی من خداحافظ من بی ما
خداحافظ بدون عشق سلام ای رفتن تنها
خداحافظ همین امشب همین امروز همین حالا
همین که امیدی نیست برای دیدنت فرداِ
خداحافظ صدای من سکوت بی کس و ممتد
درسته زندگی کردن به من انگار نمی اومد
بعد از مدت ها یه آلبوم خوب شنیدم البوم اعجاز**دو تا از آهنگاشو خیلی دوست دارم که الان اهنگای وبم هست .میتونید هرکدومو که دوس دارید گوش بدید.مطمئنا بی ربط به روزگارم نیس
مونده بودم آخرین پستم چجوری باشه..بی خبر نیمه کاره رهاش کنم یا نه بگم و برم...آدمایی مثل من زیاد با خودشون کلنجار میرن،به هر حال اینم یه جورشه دیگه..میخواستم یه زندگی نامه تمام قد از خودم بنویسم حتی امادشم کرده بودم از قبل تولدم تا قبل...نشد...نمیدونم چرا ولی نشد...بعد 5 سال دلم تنگ میشه واسه تمام یادداشت ها و شعرهای نیمه جونی که هیچوقت خوانده نشدبزار مارو بسوزونن جهنم تو همین دنیاست..........
از همه اونایی که این مدت سعی کردند آرومم کنن امید بدن ممنونم ..دلم واسه اینجا تنگ میشه چه کنیم....دلم عادت کرده به دلتنگی ..دلم به حال خودم میسوزه...مواظب خودتون باشین
یا علی
و عشق با سوت هیچ پاسبانی نمی ایستد