خواب


دوستت دارم" که آمد بر زبان خوابم گرفت         متهم اغلب پس از اقرار خوابش می‌برد

این آخرین پست منه و شاید آخرین واژه هایی که از ذهنم تراوش میکنه مهر امسال وبلاگم پنج ساله میشه ..از همینجا روز تولدشو پیشاپیش تبریک میگم
خیلی چیزا میخواستم بنویسم اینجا ولی نشد و نخواستم..بعضی وقتا نگفتن بهتر از گفتنه
اگه باعث رنجش وناراحتی کسی شدم امیدوارم که منو ببخشه و حلال کنه...دلم برای اینجا و ادماش تنگ میشه دلم برای خودم برای شبایی که خستگی روزانمو اینجا در میکردم تنگ میشه..دلم برای سلام های سه نقطه ایم....برای خیلی چیزا تنگ میشه...واسه قالب عوض کردنای مدام  ..واسه همه آدمایی که اینجا کامنت میزاشتن .. ..دلم واسه عاشقی تنگ میشه.....الان توی نقطه ای هستم که خنثی است..یک زندگی باخته
،بی سرانجامی محض...خسته شدم حدود ده ساله که این بیماری لاعلاجو به دوش میکشم بسه واسم..خسته شدم این سال های اخری فکر میکردم دارم پرواز میکنم اما پروازم تو یک ارتفاع صفر درجه بود......و من روی خاک شنا میکردم....دیگه بسه توی عصر دلقک ها زندگی کردن.یا دخترا شبیه پسران یا پسرا شبیه دخترا.هر کسی سعی میکنه جوری نشون بده که نیس..عصر نقاب**آخر قصه پروازو دیگه نمینویسم..بغضش خیلی سنگینه...ناتمام می مونه مثل همه کارهای ناتمام من

***دیگه دلواپس بودن واسم بسه             دیگه بیهوده پیمودن واسم بسه
زیادیم کرده پژمردن           زیادیم کرده غم خوردن     توی بیداد تنهایی   درعین زندگی مردن

من با دلتنگیاش تا کردم و آخرش منو در خودم تا کرد...

خداحافظ خداحافظ سلام ای رفتن زود رأس

سلام ای ماندن تنها خداحافظ ای من ِ بی کسِ

خداحافظ صدای من دارم آهسته جون میدم

منی که به حکم عشق تو بغض و گریه تبعیدم

خداحافظ تمومش کن از این دنیای بی وجدان

منو از تو بگیر اما تورو از من باز نستان

ببین مردن به حال من چه صادق وار میخندد

به حال قلب غمگینم ببین دلدار میخندد

خداحافظ تو بی من خداحافظ من بی ما

خداحافظ بدون عشق سلام ای رفتن تنها

خداحافظ همین امشب همین امروز همین حالا

همین که امیدی نیست برای دیدنت فرداِ

خداحافظ  صدای من سکوت بی کس و ممتد

درسته زندگی کردن به من انگار نمی اومد

بعد از مدت ها یه آلبوم خوب شنیدم البوم اعجاز**دو تا از آهنگاشو خیلی دوست دارم که الان اهنگای وبم هست .میتونید هرکدومو که دوس دارید گوش بدید.مطمئنا بی ربط به روزگارم نیس

مونده بودم آخرین پستم چجوری باشه..بی خبر نیمه کاره رهاش کنم یا نه بگم و برم...آدمایی مثل من زیاد با خودشون کلنجار میرن،به هر حال اینم یه جورشه دیگه..میخواستم یه زندگی نامه تمام قد از خودم بنویسم حتی امادشم کرده بودم از قبل تولدم تا قبل...نشد...نمیدونم چرا ولی نشد...بعد 5 سال دلم تنگ میشه واسه تمام یادداشت ها و شعرهای نیمه جونی که هیچوقت خوانده نشدبزار مارو بسوزونن جهنم تو همین دنیاست.......... 

 از همه اونایی که این مدت سعی کردند آرومم کنن امید بدن ممنونم ..دلم واسه اینجا تنگ میشه چه کنیم....دلم عادت کرده به دلتنگی ..دلم به حال خودم میسوزه...مواظب خودتون باشین

                   یا علی

پرواز در ارتفاع صفر "5"

تنگی نفسی که در قفس می کشم                       کفران نعمتی است که در باغ کرده ام

 

این مطلبو میتونید به حساب ریاکاری من بزارید...ولی فقط از این جهت مینویسم که بدونید آدما همیشه اونطوری نیستند که نشون میدن..اوایل ماه رمضون بود که فهمیدم طلبه مسجد محلمون دوست و همکلاسی دبیرستانمه..با دیدن من  حسابی شوکه شد..بعد از وقوع زلزله خواستم برم اونجا؛ اینوبا حاج آقامون مطرح کردم وگفتم میخوام برم مناطق زلزله زده میخوام یک سری لوازم ضروری رو ببرم اونجاِ اونم تو منبرش مطرح کرد وکلی کمک جمع شد مقداریشو تونستم ببرم .مابقیشو فردا قراره ببرم و از اهر مستقیم میرم مشهد ...خیلی از مردم وقتی فهمیدند واسم سنگ تموم گذاشتند و منو از اهالی بهشت دونستند و .....ولی خبر ندارن که دل از دنیا بریدم و فقط میخوام ته مونده پس اندازی که فکر میکردم این روزا هزینه زندگیم میشه رو خرج کنم فقط محض همینجوری..

 


 

پرواز در ارتفاع صفر"۵"

تو خوشیای ناپیدای فرداهام بودم که روزای سقوط من تیک خورد .احضاریه دادگاهم دادند دست چپم البته فکرشو میکردم مرادی چکی که واسه ضمانت بهش داده بودم گذاشته بود اجرا، مشکلی نبود هم تو قرارداد قید کرده بودیم هم یه رسید از مرادی  داشتم.بیخیال صبح اونروزو با دانشگاه شروع کردم منتظر فرزین بودم تا امانتیشو بدم و برم کارخونه چند تا دختر خانم چند صندلی اونورتر نشسته بودند و بلند بلند حرف میزدن.."سعیدو پیچوندما...اون پسره خیلی بیریخته هر روز شماره میده..علی تا سرکوچمون اومد..سهرابو پسر خوبیه انصافا...حمید هر شب اس ام اس میده...اومدم بیرون از کلاس تابلو اعلاناتو مرور میکردم جالبترش اینجا بود که چند پسر بودن که باهم حرف میزدن..نعیمه خیلی آمار میده...ساناز خیلی خوشگله...چادر اون دختر اجباریه وگرنه خودش ...مریمه دماغشو عمل کرده بدترکیب شده...ببینم شماره فاطی رو میتونی گیر بیاری...زنگ زدم فرزین گفتم امانتی رو میدم به یکی  بچه ها کار دارم نمیتونم بمونم از محل تحصیل علم و دانش و فراگیری تخصص اومدم بیرون حالم از دانشگاه بهم میخورد..عصر جواب آزمایشو و عکسارو گرفتم و مادرمو بردم دکتر..برگشتنی سیاهیای پیش رومو کم کم میدیدم بعد از کلی دوا و دکتر و... باورم نمیشد نمیتونستم به کی بگم چجوری بگم اصلا بگم..مادرم هی ازم میپرسید چی شد دکتر چی گفت چرا ساکتی.. چجوری بهش میگفتم دکترا جوابت کردن..چند روز گیج و مات ومبهوت تو خودم بودم دلم گرفته بود..معمولا وقتی یکی دلش  میگیره میره سراغ کسی که میتونه بهش آرامش بده تسکین دردهاش باشه.من هم به جرم خاکستری بودن به کسی که تمام فکر و ذکر وحواس وزندگیم شده بود زنگ زدم اس ام اس دادم ولی حتی یک بار هم جواب نداد دلم بیشتر گرفت.دوسه روز به همین منوال گذشت اصرار تماس از من انکار حواس از اون.یه روز صبح قبل رفتن به سر جلسه امتحان با گوشیم وبلاگمو وبلاگشو ایمیلمو چک کردم رمز وبشم داشتم گاهی وقتا که قالب وبلاگش خراب میشد میرفتم درست میکردم عین بچه ها چقد خوشحال میشدم... مثل بچه ها ساده بودم مثل بچه ها و مثل بچه ها.........حس کردم خبرایی هست داره خذفم میکنه بیخبر ...شاید از مهلتی  که بهم داده بود خسته شده بود.بهم ریختم..برگه هارو تقسیم کردن .من بودم یک برگه سفید و چند برگ سوال بی جواب...هیچ جوابی واسه سوالای بی جوابم پیدا نمیکردم.پاشدم گفتن کجا برگت سفیده هنوز؟ گفتم بزار سفید بمونه تا بعدا یکی برگه هامو خط خطی کنه.اومدم بیرون.نمیدونم اون شب بود یا شب فرداش یا...احساس نگون بختی میکردم تو چند روز قصری که ساخته بودم داشت خراب میشد نمیدونم شاید واسم قصر کاغذی ساخته بود شبیه قایق کاغذی که روی هر آبی با نفس کوچکترین باد میره و آخرش غرق میشه توی کوچکترین گرداب...اس ام اس دادم جواب بده بدبختم کردی .. .بالاخره جواب داد مگه چیکارتون کردم...به شما ربطی نداره..من به خاطر تعصب طرفم نمیتونم جوابتونو بدم آقای .... وحتی گفت من نمیتونم تا آخر عمر منتظرتون بمونم گرچه بعد چند روز همینم به نوعی منکر شد...اونشب فهمیدم نمیشه به دنیا اعتماد کرد حتی وقتی یکی تمام دنیات باشه...نمیدونم قیمتم چند بود چقدر بود هنوزم نمیدونم ولی از همون شب لعنتی یکی تو گوشم مدام با صدای بلند داد میزنه که تو احمق ترین ادم دنیایی و احمق ترین آدم ها شدن یعنی تحقیر..تحقیر همه ارزوهاتتحقیر همه تلاشت و سگ دو زدنات .تحقیر همه رویاهایی که ساختی تحقیر همه آدم هایی که به خاطر خودت و خودش ازشون گذشتی...تو همین گیر و دار خواستم برم با مرادی اتمام حجت کنم آقای شادمانی معاون فرماندارمون قرار بود به جاش  سرمایه گذاری کنه.همه مدارکمو گذاشتم تو کیفم همون کیف مشکی رنگی که همیشه تو قرارامون تو دستم بود... رفتم کارخونه .نه حالی واسه حرف زدن داشتم نه حوصله ای واسه خندیدن نه نایی واسه کار کردن.. همش با خودم میگفتم چرا چرا؟ با من نباید اینکارو میکرد بهم قول داده بود..چرا چرا؟ و این چراهای لعنتی .شبیه ادمای دیوونه زنجیری شده بودم که انگار زنجیرشو پاره کرده بود نگاهی به در و دیوار کارخونه انداختم همهشو با عشق اونو و عشق به پایان رسیدن دلتنگیام ساخته بودم با چه ذوق وشوقی روزهارو به شب رسونده بودم و شبهارو خط زده بودم به امید اینکه یک روز بهش نزدیکتر شدم.اون اوایل حتی شبها هم خونه نمی اومدم و با بیخوابی خواب فرداهارو میدیدم .وحالا ارزونترین آدم دنیابودم.تناقض ها و دلتنگی و کور شدن دریچه های امیدم حسابی دیوونم کرد.بدون اینکه منتظر مرادی بشم  . سوار ماشین شدم و مثل این بچه های فشن و جوادی صدای ضبطشو بلند کردم.. از کارخونه تا خونه حدود پنجاه کیلومتر راهه این کیلومترهارو با مقیاس غصه طی کردم نزدیکای خونه بودم..مرادی زنگ زد گفت مهندس کجایی؟گفتم خونه اومدم نبودی برگشتم .بمونه واسه بعدا قبل 25ام سنگامون وا میکنیم پولتو نقدی میدم و دیگه نمیخوام حتی واسه یه بارم دوروبر کارخونه ببینمت..گفت تو یا زیادی قًدی یا خیلی عاشق..گفتم چطور مگه؟ گفت بچه کیفتو جا گذاشتی البته واست میفرستمش ولی بدون قرارداد و اون رسید و یک کپی از شناسمتم واسه روز مبادا نگه میدارم...............

 

 


 

 

 گذرگاهی تنگ است

عبور از این  فاصله ها                 زندگی  مانده به دست این بی حوصله ها

گله ای نیست زتو که                      این همه دست مرا تا اوج گرفتی ولی

لب بام آرزوها رهایش کردی             نه گله ای نیست که نیست

گذرگاهی کور است                         در خلوت سکوت ماه و برکه و شب

در حضور عطر تو و خاطراتی که بهار را فروخت

اندوه های بی پایان من             حریم پاک باورت نمیشود

میدانم           روزی از گذرگاه نگاه خسته ی من ِ سرد میگذری

و مرا درنمی یابی            گل ها در پاییز میخشکند

و ابرها آبستن نامهربانیست وقتی تو

روزی               بر مزار دل من با یاس های زرد میگذری

**شهریور آخرین ماه من خواهد بود***

 

 

 

 

چتر بازی

دل ازمن برد و روی ازمن نهان کرد                 خدا را با که این بازی توان کرد

شب تنهاییم در قصد جان بود                 خیالش لطف های بی کران کرد

که را گویم که با این درد جان سوز                  طبیبم قصد جان ناتوان کرد

صبا گر چاره داری وقت وقت است                 که درد اشتیاقم قصد جان کرد

میان مهربانان کی توان گفت                   که یار ما چنین گفت و چنان کرد


با این قالب نوشتنو مهر ۸۶ شروع کردم و مهر امسال هم با همین قالب تموم میکنم من با قالب عاشقی تموم میکنم  "میخواستم این قالب روی وبم باشه ولی نشد تغییرش دادم چون عشقم میخواس شاید خاطره هاش اذیتش میکرد"

تو زندگی همه چیز به هم ربط دارن حتی وقتی یک اتفاق شاید خیلی کوچیک  می افته میتونه شمارو به یک رویداد خیلی بزرگ وصل کنه.مثلا پنجم ابتدایی که بودم آقای محمدی چون دید انشام خیلی خوبه منو مسئول کتابخانه کرد از همون وقت رمان و داستان زیاد میخوندم و عاشق قصه های عاشقانه ای شدم که آخرش جدایی بود و آخرش عاشق از دوری وفراق میمرد دوست داشتم همیشه یک جایی تو این قصه ها باشم...و حالا ............

**یه روز مجنون به لیلی میرسه البته تو راه نه تو عشق لیلی میگه بهترین چیزی رو که داری به من هدیه بده مجنون آواره هم بعد کلی فکر یه سوزن بهش میده میگه این بهترین چیزیه که دارم شبا میشینم و خارهایی که تو راه رسیدن به تو تو پاهام فرورفته رو با این سوزن در میارم,لیلی میگه متاسفم تو خارهایی رو که در راه رسیدن به من برداشتی رو در میاری. نمیدونم یا مجنون عاشقی بلد نبود یا لیلی بی رحم بود .....

**زندگیم  مثل چتر بازی بود اون بالا بودم  خیال میکردم با دو بال بزرگ دارم دارم تو آسمونا سیر میکنم غافل از اینکه داشتم سقوط میکردم در حالی که زمین زیر سایه چشام بود و چتر من قراری با گشوده شدن نداشت...

**دوست دارم اینو رو سنگ قبرم بنویسند

بازیچه ی دست یار بودن عشق است / در پنچه ی خود، شکار بودن عشق است
در محکمه ای که یار قاضی باشد / محکوم طناب دار بودن عشق است

**وقتی مهربانترین آدم ها بخوان بی مهری کنند دلسنگ ترین آدم ها میشن گرچه دلسنگ نیستن

**رودخانه ها در بستر گرم زمین میخوابند

خودشان را دراز میکنند

تا در دریای به ظاهر آرام

قلبشان را غرق کنند

اما وقتی تو بلندترین

سد سنگی جهان را میسازی

نهنگ ها در بستر خشک این رودخانه ها

خودکشی میکنند*********

 **تنهایی !

راه بیا کمی تندتر

میدانم تو هم خسته شدی            این همه سال

تنهایی قدم بردار

چیزی نمانده از راه

من هم از تو خسته شدم         این همه خاطره هارا با تو و تنهایی رد کردم

و تو تمام سکوت بودی

کسی صدایمان را نمیشنود

بگذار تظاهر کنم   به تو عادت دارم

بگذار تظاهر کنم تنهایی خوب ترین فاصله هاست

تمام گذشته ام را تنهایی به دوش میکشم   توخوب میفهمی

آدم ها ایستاده اند   چشمهایت را ببند       بخند

نگذار تورا با من ببینند

چیزی نمانده از راه                پشت سرم راه بیا    

من هم به زودی تنهایت میگذارم و میروم

و تو می مانی و آدمیانی که در شلوغی شان                 تو را میجویند      

              

         ****روزشمارم از امروز میافته تو سرازیری...وقت رفتن کی می رسد؟؟****

پرواز در ارتفاع صفر "4"

*من مثل مسجد بین راهی ام خالی و غبار گرفته

هر کس هم که میاید مسافر است

میشکند هم نمازش را هم دلم را


پرواز در ارتفاع صفر "۴"

تو این اوضاع احساس کردم مرادی میخواد همه چیو از چنگم در بیاره ،چون منو با یه بچه اشتباه گرفته بود نمیخواستم همه زحماتمو به اسونی به باد بده ،چون نمیخواستم عشقمو از دست بدم باید به دستش میاوردم باید به این همه تنهایی و دلتنگی پایان میدادم،کلی این درواون در زدم بلاخره با یکی صحبت کردم قرار شد پول مرادی رو جور کنه و خودش سهیم باشه،آدم مطمئنی بود هرچند الان دیگه به هیچ کس اعتمادی ندارم یادمه قبل مرگ داییم که چند سال گوشه نشین خونه شده بود سری به سید اسد زدم من اقا صداش میکنم بیشتر مردم روستا سید یا اقا صداش میزنن.یه بار تو بچگی جونمو نجات داده که ای کاش نجات نمیداد. پیرمرد بلند قدی که هنوزم علی رغم شهید شدن برادرش و دوتا پسرش پشتش خم نشده و روزگارو با کتاب و باغبونی سپری میکنه...طاقچه بزرگ اتاقش پر بود از کتابایی که جلد نداشتن ...خودم چایی دم کردم و توی  ماست خوری کوچیک چندتا قند گذاشتم..داشت لای کاغذ توتون میریخت گفت ماشینت مبارکه کجا داری  میری؟گفتم هیچ جا اومدم ببرمتون خونمون بابام اومده مرخصی..دوباره پرسید بالا میری یا پایین؟گفتم بالا  خوب باید قبل غروب برسم خونه تو شب رانندگی اذیتم میکنه...و باز پرسید پس فکر میکنی بالا  میری؟منظورشو گرفتم گفتم آره دارم صعود میکنم.. چن پک سیگار زدو گفت نه داری سقوط میکنی ولی چون  وارونه ایستادی نمیفهمی خیال میکنی بالا میری..نمیدونم از کجا فهمید از رفتارم از حرفام از چشام از  لباسام..ولی زیاد به حرفش توجه نکردم و گذاشتم به حساب نصیحت های پیرمردانه..و الان میفهمم  چهلم داییم هم گذشت بعد طی کردن چندین دکتر وبیمارستان مادرم یه روز گفت پس کی میخوای این معشوقتو به  ما نشون بدی بگی کیه, کی میخوای بری خواستگاریش؟میترسم بمیرمو عروسمو نبینم. تو دنیا از بین این همه آدم با طرح ها و رنگ های مختلف تنها این مادرها هستند که شبیه همند و حتی  نفرینشون بوی عشق میده گفتم آخه مادر من این چه حرفیه که  میزنی این مدت که نمیشد اصلا اوضاع خونه  جوری نبود که بشه مطرح کرد اگه خدا بخواد و اتفاق خاصی نیافته فک کنم تا نیمه شعبان بشه دوست دارم همه روزای خاص تو روزای خاص اتفاق بیافته بابااینا از یزد میان و میریم و تو هم عروستو میبینی باید به سلیقم  آفرین بگیا دنیارو بگردی هیچکی رو مثل اون پیدا نمیکنی...گفت میدونم تا حالا صدتا دختر نشونت دادیم مثل  دخترا ناز کردی که میخوام درس بخونم  و...ببینم این دختری که چشاتو گرفته کیه که انقد ازش تعریف میکنی  منو آرزو به دل نزار فرهاد...بعد مرگ خواهرمو داداشمو عموم که با یک تلفن واصرار من ترک دنیا گفتن و عذابش تا پایان عمرم با من خواهد بود خوشی های زندگی رو همیشه از پشت پنجره ی بزرگ تمام قد شیشه ای دیدم و فقط تونستم نگاهشون کنم و هیچوقت نشد لمسشون کنم با تمام حواسم با گوشت و پوست واستخونم فقط 12 مهر سال 88 بود که این پنجره تا نیمه باز شد و دستم و صورتم از بارون عشق خیس شد  بعضی وقتا که ازش خبر نداشتم با اسم رضا تو وبلاگش کامنت میزاشتم و هر روز چند بار سر میزدم وقتی میدیدم نظر آقا رضای قلابی تایید شده خوشحال میشدم میگفتم خوب حالش خوبه حتما فرصت کرده یه سری به وبش زده یه نفس راحت میکشیدم و چند روز دیگه باز همین آش و همین کاسه بود...دوست نداشت بهش پیام بدم یا زنگ بزنم  . میون اون همه امید و انرژی وانگیزه و بی تابی که داشتم و خوش بودم به شبی که با چادر سفید گلدار ببینمش یادم نبود که خوشی زیاد پیشاهنگ غم فراوان است

  ادامه دارد....



**یادته یه شعر داشتم با ردیف خواهم مرد ..یادت اومد؟ همیشه میگفتی این شعر رو دوست

 داری..تو از همون آغاز مردنم رو دوست داشتی اینم ورژن جدیدش ..

در حسرت دیدن روی تو من خواهم مرد                   بی نصیب از شب گیسوی تو من خواهم مرد

عشق من آب زلالیست که به حقیقت جاریست                   راه گم کرده در جوی تو من خواهم مرد

چشم تو باغ اناریست پر از خلق خیال                              نچشیده از این خوی تو من خواهم مرد

کاشتی در خاک دلم دانه عشقت را تا                              در نهال تکاپوی تو من خواهم مرد

بی وفا فارق از وصل خیالم کردی                         یک شب در آرزوی تو من خواهم مرد

فصل کال رسیدن همه سیب ها یی                       در سکوت گفت و گوی تو من خواهم مرد


 **عشقی که از همون اول دلتنگی باشه و معشوق در اندیشه فراق موندگار نیست

و دوباره راست گفتند که

**طلای اصل و بدل آنچنان یکی شده اند        که عشق جز به هوای هوس نمی ماند**

عشقای این دوره انگاری فقط به آعوش کشیدن و بوسه دادن و بوسه گرفتن و الی آخره

انگار...همینه که دیگه هیچ عشقی پایدار نیس ..چون فقط دنبال بوسیدنیم و لمسیدنیم...

انگاری نمیشه عشقو جور دیگه نشون داد...

**منتظر حکم دادگاه دیگه نیستم چون برام اصلا فرقی نمیکنه چی باشه عادت به ناعدالتی

دارم ...من تصمیم رو گرفتم و روزشمارم از چند روز پیش شروع شده...

 

برج عاج


میل من سوی وصال و قصد او سوی فراق              ترک کام خود گرفتم تا براید کام دوست

حافظ اندر درد او می سوز و بی درمان بساز          زانکه درمانی ندارد درد بی آرام دوست

یک شنبه روز دادگاهیمه به جرم چی هنوز خودمم نفهمیدم شاید به جرم سادگی به جرم اعتماد به

آدم ها به جرم اینکه وقتی امواج جدایی دور سرم میچرخید نمیدونستم چیکار دارم میکنم یا چی دارم

میگم مثل خیلی از آدم ها....امیدوارم که بتونم به زودی برگردم و ادامه داستانمو بنویسم لا اقل ششم

مرداد باید باشم...اگه خدا خواست به زودی جریان همین دادگاه هم توی داستان یا خاطره یا هر چیز

دیگه ای که هست مینویسم....فقط خستم خیلی......ما آدم ها معمولا وقتی کم میاریم میگیم

هیچ چی برام مهم نیس و برای منم هیچی دیگه مهم نیس چون کم آوردم ..کم پیش میاد یه بچه دهاتی

کم بیاره ...


**

تو بالکن تو اتاقم یه اشیونه واسه دوتا یاکریم عاشق درست کردم سهمیه آب ودونشونم همیشه محفوظه.

داشتند واسه هم می خوندند یاد یه ترانه از مازیار افتادم که فقط قسمت خوش به حالت کبوتر یادم بود

 بقیشو  با اجازه خالق این ترانه سرودم طبق معمول بدون ویرایش....

خوش به حالت کبوتر هر جا بخوای پر میکشی          به آسمون و ابر وماه هر وقت بخوای سر میکشی

خوش به حالت کبوتر تو آسمون خونه داری              وقتی که پرواز میکنی هزار تا دیوونه داری

چنگال گربه ها دیگه حریف پرهات نمیشن                تیرکمون بچه ها دیگه خاطرخوات نمیشن

مالک آسمون تویی صاحب بی حرص و ریا                دود سیاهی رو ببین از پشت بوم خونه ها

خوش به حالت کبوتر جفتتو هر روز میبینی              واسش کلی آبو دونه از زمین سفت میچینی

کفتر جلد خوش مرام دلم گرفته می دونی                     حتی تو هم یه ثانیه پیش دلم نمی مونی؟

کفتر ناز سرمه دوش زندگی دنگ وفنگ داره             حتی رنگین کمون ما روسرش تاج جنگ داره

ما آدما تو زندگی قانون خوبی نداریم                              تو زندگی سنگیمون لونه چوبی نداریم

ماآدما مث تو که بال پریدن نداریم                             واسه پریدن ازقفس  پا روی  قلبا میزاریم

اون قفسی که ساختیمش گوشه ایوون خونه                    این روزا بی آب و دونه دیگه جای خودمونه

خوش به حالت کبوتر به آشیونت می نازی                  رو تن هر شاخه بخوای لونتو اونجا میسازی

از اون بالا بگو به ما خونه ما چه شکلیه                   اونکه دل مارو شکست پشت سرش سنگه کیه

خوش به حالت کبوتر  تو حس وحال رفتنی                       ما آدما پر میکشیم با دوتا بال آهنی

کفتر خوب پشت بوم بی مهری تو خون تو نیس           خنجر و زخم و درد عشق بلای جون تو نیس



 **نمیدونم کجاس چیکار میکنه ولی امیدوارم هر جا که هس خوب باشه بهش قول ندادم ولی گفتم سعی میکنم

جوری زندگی کنم تا اونم با آرامش ودر کمال آسایش به زندگیش برسه ولی به خودم قول دادم فقط اگه

بتونم از پس دیوونگیای عشق بر بیام که خیلی سخته . شاید تو قول دادن به دیگرون کوتاهی کنم ولی وقتی

به خودم قول میدم تا آخرش هستم ..میدونم تحمل گلایه رو نداره به هر حال خاصیت ما ایرونی ها همینه و

کاریش نمیشه کرد..من از همین جا پیش یه دنیایی که میتونن حرفامو بخونن ازت میخوام که خوب وخوش و

شاد باشی فقط ازم نخواه که خوب باشم چون هیچ دلیلی ندارم....خوب باش گفته بودم که

بازی عشقو باختی ولی حرفمو پس میگیرم تا ناراحت و دلگیر  نشی پس خوب که باشی نه تو می بازی نه من

 چون تقدیر بی تقصیر نیست

**چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم         تمام عمر قفس میبافت ولی به فکر پریدن بود


**آخ که چقد کفری میشم وقتی میگن شکست عشقی خورده...به جاش بگید

به عشقش نرسید ..همین

**قهوه ای که به من نوشاندی تلخ تر از فالم بود..............

**امیدوارم از برج عاجت ترانه هامو گوش بدی.........

 

             نمیدونم کی بر میگردم شاید خیلی زود زود شایدم هیچوقت ولی یادت نره

                                 خوب باش تا همیشه

پرواز در ارتفاع صفر "3"

به دل گفتم که رفت بانوی عشقت.........خجالت میکشم از روی عشقت 


تقریبا رد هر ضایعاتی رو میزدم نصف سوله رو پر کرده بودم از مواد ضایعاتی به امید اینکه ضایع عشق نشم یادمه شب چهرشنبه سوری 88 بود که با ایمیل تونستم بهش بگم با هزار ترس ولرز.هیچوقت نشد و جرات نکردم رودرو بگم ،حتی قسمت نشد،قبل اینکه این کارو شروع کنم مدت خیلی کوتاه تو فرمانداری بودم که با عزل ونصب های همیشگی اومدم بیرون ،به هرحال همه چیز داشت خوب پیش می رفت , در حالی که یادم نبود یه ضرب المثل چینی میگه خوشی زیاد پیشاهنگ غم فراوان است .
 قبل اینکه این کارگاه یا هر چیز دیگه ای رونق بگیره  قرار شد تو استانداری برم حتی قرار بود به صورت فانتزی برای مصاحبه برم اما همون موقع ها بود که یکباره غافلگیرم کرد و در حالی که همه چیز خوب پیش میرفت گفت به امام رضا قول دادم دیگه جوابتو ندم و حرف اخرش رو زد ..هر موقع حرف از رفتن میزد تا چند روز گیج میخوردم و نمیدونستم چی درسته چی غلط...

به هر حال گذشت قرار شد بعد اینکه درسش تموم شد برم سراغ خونوادشو هرجوری که شده راضیشون کنم البته این قرار فقط بین من و من بود نخواستم تو این مدت اونو از کارم مطلع کنم گفتم بزار واسه روز خواستگاری بزار بدونه که بخاطر رسیدن بهش از هیچ کاری دریغ نکردم؛درآمدم خیلی خوب شده بود به طرز که خودم هم باورم نمیشد و اینو مدیون انگیزه ای بودم که تمام وجودمو گرفته بود و به هیچ چیز و هیچ چیز دیگه ای فکر نمیکردم گرچه حاجی شده بود جوابم رو نمیداد گرچه خیلی اذیتم میکرد گرچه دلتنگیش صبر وطاقتمو ازم گرفته بود ولی همه اینهارو تحمل میکردم به امید روز موعود...روزگار سپری میشد و من همچنان که با شوق وذوق مشغول کار بودم شاهد مرگ آدمهایی بودم که خاطره هاشون و نصیحتاشون همیشه توی ذهن و گوشم بود مرگ پس از مرگ  ، مرگ بیشترین چیزیه که تو زندگیم دیدم طوری که این روزا با هر تلفن میترسم جواب بدم ،

قرار شد عید خبرش کنم اما نشد مسافرت های بیجا تموم برنامه هامو بهم ریخت بعد عید بابای زنداداشم فوت کرد  حدود بیست روز بعدش داییم به رحمت خدا رفت  , البته قبلش خبر فوت یکی از دوستای دبیرستانیمو شنیدم بهروز که چند سال قبل به جرم قتل پدرش زندانی بود و هیچوقت نتونستم باور کنم البته بعد ها تبرئه شد. انگار همه این مرگ ها با هم قرار گذاشته بودند تا زندگیمو ازم بگیرن .تو همین اتفاقا  فریبا واسم پیغامی فرستاد "خیلی دوست داشتم و خیلی منتظرت شدم ؛امیدوارم یه روز اون کسی که دوسش داری دلت رو بشکنه و تا همیشه با دلی شکسته زندگی کنی "فهمیدم که  فریبا با یک طلبه ازدواج کرده و رفته قم...خوشحال شدم لابلای غم مردن آدمهای دوروبرم ،جواب رد من بهش شاید شکستن غرورش بود اما با این اتفاق میتونستم بفهمم که همه اون اتفاقارو فراموش کرده ، شایدم زندگی جدیدشو با نفرین من شروع کرده بود همه این ها باعث شد از یه سری چیزهایی بی خبر باشم

،مرادی تا دید کاروبار خوب شده حرص پول پرستیش گل کرد و شروع کرد به ادعاهای بیخودی و سهم زیادی خواستن و این وسط هم مشکل بیمه کارگرا رو علم یزید کرد ،شاید اگه اونموقع کوتاه می اومدم و از حقم کمی میگذشتم اوضاع بهتر پیش میرفت اما بعضی وقت ها فکر میکنی درست ترین کار ممکنه رو انجام میدی در حالی که همین کار درست مسیرت رو به جای غلط  میبره که نمیشه با هیچ چیزی پاکش کرد و اون موقع است که نمیفهمی چی درسته چی غلط..بعد مرگ داییم مادرم اندازه 10 سال پیرتر شد و سرفه هاش سنگین تر.....

ادامه دارد.......

این چکیده ای از دفتر خاطراته تا داستان و آنلاین ترین قصه ای که تا به حال خوندید



**وباز راست گفتن سخت ترین و عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه ناتمام موندن

 زیباترین لحظات زندگیه

**واقعا خودم هم فکرشو نمیکردم خیلی راحت با این موضوع کنار اومدم قبلنا تصورشم واقعا

 غیرممکن بود برام..راحت کنار اومدم ولی نمیدونم چرا دیگه از زندگی سیر شدم

**هیچوقت فکر نمیکردم صدا کردن اسم من یه روزی بشه حسرت واسه من

**قدیمیا میگفتن با تن ها باش وتنها باش این روزا من با تن ها نیستم و تنهام

**همیشه وقتی حق رو بهت می دادم مهربان تر میشدی و به خاظر همین مهربانی همیشه

حق با تو خواهد بود!!

**با حال بی حالی و بی حوصلگی و نا امید داشتم میرفتم خونه چند کوچه پایین تر از کوچمون عروسی بود و مطرب خوش صدا از خواهر دوماد خواهش میکرد که بیاد وسط !!؛ داشت میخوند به جون تو عاشقی بد دردیه دل عاشقو شکستن به خدا نامردیه و صدای رقص و هیاهو .برای یه لحظه خندم گرفت حتی با شکستنه دل هم آدما می رقصن


 گذرگاهی تنگ است

عبور این همه فاصله ها                   مانده به دست این بی حوصله ها

گله ای نیست زتو که                      این همه دست مرا تا اوج گرفتی ولی

لب بام آرزوها رهایش کردی             نه گله ای نیست که نیست

گذرگاهی کور است                         در خلوت سکوت ماه و برکه و شب

در حضور عطر تو و خاطراتی که بهار را فروخت

اندوه های بی پایان من             حریم پاک باورت نمیشود

میدانم           روزی از گذرگاه نگاه خسته ی من  سرد میگذری

و مرا درنمی یابی            گل ها در پاییز میخشکند

و ابرها آبستن نامهربانیست که تو

روزی               بر مزار دل من با یاس های زرد میگذری

             من از غمم میگم اما تویی که شاید اینجا بیای ،خوب باش و خوش با هرکه که هستی

 

پرواز در ارتفاع صفر "2"

سخته یه عمر عاشقی حاصل نداشته باشه.......

کاشی های خونی " پرواز در ارتفاع صفر" 


...عجیبترین نکته این قصه وقتی بود که سال 85 وقتی اون قرار بود با یه عده ای عازم مشهد بشن من دیده بودمش راننده اتوبوس مجتبی همسایه مون بود.گرچه اون موقع ها حال خوشی نداشتم. ولی برای یک لحظه قدم هاش لرزه به تنم انداخت.اما اون موقع ها .زندگی برام به بدی میگذشت و سر ناسازگاری داشت.وبعد از یک سال. درست روز تولدش .دیدمش اما نشناختم  چون ترسیده بودم.تا اینکه باز بعد دو سال فهمیدم صاحب اون قدم ها کیه.من زندگیم هر دوسال دچار تغییرات عجیبی شده.بگذریم.

فریبا یک روز زنگ زد و کلی فحشم داد .از همون موقع ها بود که از چشم عده ای حتی خونوادم افتادم اما زندگی رو  همونطور که میخواستم باید پیش میبردم... پسر عمه هام به عنوان دایی خوش غیرت بعد اون اتفاقا باهام سر لج افتادن حتی یک روز به سبک فیلم فارسی ها خونین و مالینم کردند ولی من افکارم تو عشقم متمرکز بودم واینها برام اهمیتی نداشتند.خیلی سرزنش شدم هر کی رو میدیدم به چشم یه نادون بهم نگاه میکرد ،هر کی از راه می رسید میگفت چرا دختر به این خوبی و زیبایی رو از دس دادی اونا که هیچ شرط وشروطی واست نزاشتن .قبولت داشتن چرا چرا چرا و صدتا چرای دیگه که عین موریانه میخواستند همه حواسم رو بخورن،اما من وقتی یه راهی انتخاب میکنم تا آخرش میرم این عادتمه مگه اینکه یه دفه ناغافل بزنن و چپ کنم مثل این روزا....

دی ماه همون 88 بود با خودم قرار گذاشتم برم خواستگاری و ترس از دست دادنش رو بکشم اما گفتم باید شرایطی رو بدس بیارم تا خونوادش نتونن "نه"بگن دختر یکی یه دونه این مشکلاتو داره دیگه مخصوصا  اینکه پدر دختر خانمه آدم سخت گیری باشه؛واین بزرگترین اشتباه من بود ,البته این سخت گیری شاید فقط در مورد من بود ,بعد هفته ها تونستم موضوع رو باهاش مطرح کنم و اون بی نظیر بود و هس و خواهد بود گفت من 3-4 سال بهت فرصت  میدم تا  همه شرایطتتو درست کنی و ...با خودم گفتم کاری میکنم تا قصه های بی سرانجام لیلی و مجنون و شیرین وفرهاد به سرانجام خوش برسه.کنار درس خوندن خرده کار بودم طراحی و مسائل مربوط به کامپیوتر و...باید اول یه کار خوب ودائمی داشته باشم به قول امروزی ها کلی سگ دو زدم کلی دویدم اما نشد گفتم باید خودم یه کاری بکنم از دست آدما هیچوقت هیچ کاری ساخته نیس.باید به بازار میزدم یادمه یک بار گفت تو میتونی تو عرضشو داری همیشه وقتی احساس میکردم کم آوردم این جملشو با صدای خوبش به یاد میاوردم وروحیه میگرفتم عشق چه ها که نمیکند .اینم بگم من عاشق عشقای اساطیری بودم عشقی که توش دنیا طلبی ،پول ، زبان وقومیت و هیچ چیز دیگه ای نتونه مانعی بشه ولی این تو این دنیا ،محال ترین خیاله.

..بعد چند سفر به یزد و تهران  فکری به سرم زد همزمان تو یه شرکت کوچیکی که مشغول حسابداری بی حساب بودم دنبال به سرانجام رسیدن این فکربودم "تولید گرانول" ولی این کارنیاز به سرمایه داشت رفتم سراغ مسعود اما اونم طبق عادت ما ایروونیا سرمایه شو گذاشته بود واسه ملک واملاک...ولی یکی رو برام پیدا کرد مدت ها طول کشید تا تونستم به مرادی بقبولونم که این طرح جواب میده .قرار شد سرمایه از اون باشه کار از من.صد وبیست میلیون تومان ناقابل داد دستگاه هارو با کمک پسر عموم خریدم و یک سوله پونصد متری اجاره کردم .رفتم سراغ هم ولایتیای خودم تا یادم نرفته بگم من شش دانگ یه بچه دهاتیم اگه بچه دهاتی واسه  بعضیا به معنای نفهم بودن نباشه.و این سادگی دهاتی بودنم شاید منو به این روز انداخت هیچوقت ازپشت خنجر نزدم.گرچه سالهاست شهر نشین بی امضام...چند نفراز هم مدرسه های دوران ابتداییموپیدا کردم دیگه کشاورزی تو روستا جواب نمیداد نه آبی نه زمین مناسبی ....مرادی واسه ضمانت ازم چک گرفت منم بدون هیچ واکنشی قبول کردم   و قراردادو بستیم کارگاه یا کارخونه یا تولیدی یا هر چیز دیگه ای که بشه اسمشو گذاشت شروع به کار کرد قرار بود بعد اینکه کار روی قلتک افتاد برم و مجوز بگیرم البته این مستلزم داشتن مدرک دانشگاهیم بود که هنوز تموم نشده بود..کار داشت به خوبی پیش میرفت باور نمیکردم. امیدم صدچندان شده بود چه حالی داشتم یعنی دوران جدایی وتنهایی و دلتنگی داشت تمام میشد؟نمیدونم تجربه کردین یا نه ولی وقتی با امید روشن کار میکنی چه لذتی میبری از کار کردنت از عرق ریختنت از بی اعصابیاش از همه چیزش...

   ادامه دارد.......     

پانوشت : این نسخه برداری خطی از داستان بلندیه که هنوز تمومش نکردم نوع نوشتاری تو داستان اصلی خیلی متفاوته و از سال ۷۸ شروع میشه



من و این دل عاشق شده ی سر خورده             من و این لنگر غصه ی کنگر خورده

من و این اسکله های همه از دم ویران                  موج گیسوی تو انگار لب بندر خورده

من و روشنی نا مفهموم این عقربه ها                    سایه من به دیوار ستمگر خورده

من وآن که یک باره به سمتت آمد                      از نسل فلق جامانده  واصل مکدر خورده

یونس شده و منتظر عطسه ی ماهی                  چنگ یوسف به دامان برادر خورده

فانوس به دست شب چشم به راهی                   سیلی از مستی ساقی وساغر خورده

افسون زده حلقه ی تنهایی گزینی                      گردآمده از قاعده جمع مکسر خورده

من واین دل بی صاحب وامانده                        زخم از جدایی ها  تند  و مکرر خورده

جز عشق نگفتم زتو اما تو یک بار بگو                    " زچه رو  به تو شعر من بر خورده؟"


 

**به قول بیراهه رویی که امیداوارم راهش هیچ وقت بیراهه نباشه و اصل راه باشه این دنیا نشد خدا اون دنیا عاشقارو بهم  میرسونه.خیلی قشنگه، عاشقارو همیشه به سادگی میخوان گول بزنن.عین آب خوردن

**من باور کردم که اگر جدایی نبود عشق نیز نبود پس جداییت را به جانم میخرم تا عشق زنده بماند**

**درسته زندگی رو باختم تو چند روز اما بازی عشق را بردم.من وفادار موندم .به دور از زندگی پرهیاهوی کسالت بار دنیا.بدون هیچ دلبستگی به سگ دوزدن های زندگی. گفتم می مانم و ماندم و بردم..

***یادته از نرسیدن میگفتم میگفتی از نرسیدن نگو مخم سالاد میشه...حالا که رفتی تا نرسم فک کنم مخت چلو کباب شد نه..@@

***ساده بگم این مدت انقد خاکی بودم که آخرش آسفالتم کردن..

***تو مثل روز جمعه می مانی پر از ابهام معلوم نمیکنی زوج هستی یا فرد.. با من فرد بودی با دیگری زوج...

*** تو منو یاد رونالینیو میندازی از فوتبالیا بپرس..منو نگاه میکردی همیشه اما حواست پی دیگری بود و با او قرار داشتی@

پرواز در ارتفاع صفر "1"

کشتن آرزو گناه نیست هر چه میتوانی آرزوها را بکش......

کاشی های خونی " پرواز در ارتفاع صفر"

این داستان واقعیست           سکانس های آخر و قابل گفتن کاشی ها 


 

سال 88بود بعد کلی کلنجار رفتن با خودم و افکار واحساسم قرار گذاشتم تغییری تو زندگیم ایجاد کنم تا بتونم من هم شبیه همه آدم ها یه زندگی ساده و آروم داشته باشم به اصرار پدرومادرم قرار شد با دختر دبیرستانی دکتر "ج" که ساکن سنندج بودند ازدواج کنم .البته از عید سال قبلش برام این برنامه رو چیده بودند و من حتی یک روز جوونی کردم و تو یکی از پستای همون سال خواستم احساسمو امتحان کنم اما هیچ احساسی نبود به جز چند نثر شاعرانه نوشتن عبث... فریبا.ج نوه عمه ام بود بالاخره قرار و مدارها گذاشته شد البته از ماهها قبل خودشون بدون این که من بفهمم قرارهارو گذاشته بودند حتی خود فریبا هم میدونس همه به جز من.راضی کردن من کار سختی بود.برام خیلی سخت بود یه جورایی غیر ممکن اما با خودم گفتم اینبار بزار دیگرون به جات تصمیم بگیرن.حتی قرار بود تو یکی از بیمارستان های شهرمون مشغول به کار بشم تا درس هردومون تموم بشه...گذشت تا اینکه یک شب درحالی که داشتم با سنگ صبوری که دوسال بود هیچ وقت تنهام نزاشته بود دردودل میکردم ومیخواستم موضوع رو بهش بگم حس کرده بودم دوسم داره,من هم دوسش داشتم ولی فقط در حد یک دوست وهمزبون و همدل خیلی خوب نه چیز بیشتر..بعد شب بخیر حس عجیبی بهم دس داد گفتم بزار بعد دوسال برای اولین بار یه قرار داشته باشیم و من بتونم همه چیزو بهش بگم و یه تشکر خشک وخالی ورودررو ازش بکنم. زنگ زدم وقرار گذاشته شد روز یک شنبه 12 مهر سال 1388بهترین روز هزاران روز زندگیم..ساعت پنج شد خودم هم باور نمیکردم من با یک دختر قرار گذاشته بودم چون هیچوقت این کارهارو قبول نداشتم اما بعضی وقتا تو زندگی مجبور به کارهایی میشی که بهشون اعتقاد نداری,اومد قرار بود شیرینی قبول شدن تو دانشگاه رو بعد یک سال بده به رسم دو سال جلو چشمهای خودم بهم تک زنگ زد شیطنت های معصومانه...مقابل هم نشستیم گیج شدم حرف زدن برام سخت شد باور نمیکردم خودش بود خود خود خودش.توی این زندگی بی دروپیکر دوست داری بعضی چیزا ،بعضی آدما وبعضی اتفاقا درست همون جوری باشه که تو توخیالت آرزوشونو داری و اون خود خودش بود یه دختر با چادر ملی و کلی لوازم دانشگاش برق صداقت و پاکی تو چشماش موج میزد همون کسی بود که من تو خوابو خیالم جستجوش میکردم و تو بیداری میگفتم همچین کسی وجود نداره ,خاصیت عشق همینه ؛معشوقت رو همون جوری میبینی که دلت میخواد .نتونستم بگم, نزدیک دو ساعت شایدم بیشتر باهم حرف زدیم اخرش ما موندیم و دو پیتزای دست نخورده روی میز و یک دلی که عاشق شده بود.چطوری میتونستم وقت رفتن ازش خداحافظی کنم می مردم با خودم قرار گذاشتم هرتقدیری که تو آینده بخواد اتفاق بیافته این کلمه "خداحافظی "رو نه از زبون اون بشنوم نه از زبون خودم..یه داشجویی که همزمان داشت تو دو رشته تحصیل میکرد با کلی حرفای نگفته از عشق عاشق شده بود رسیدم خونه سرحال بودم آخ که چی میشد اون روزا برمیگشت ولی افسوس که تو قانون خدا روزای خوشی فقط یک بار تکرار میشن ....قرارومدارارو بهم زدم با خودم گفتم چرا وقتی که همه رویاهاتو پیدا کردی به راحتی از دستش بدی

ادامه دارد ...........درپست هفته بعد



 

***

تنها و بی فانوس درجاده ای بی انتها به انتظار ایستاده ام

دارم دنبال آواز گم شده ی آدمی میگردم

اما جز صدای لرزش دندان های باد              سکوتی به گوش نمیرسد

دلم از هجوم غم های بی شمار                از تنهایی ایستادن خسته میشود

در این هوای بی حوا                     در اوضاع کسالت بار

نه ترانه ی خیس باران

نه قوس هفت رنگ آسمان

ونه ساز شاخه های پیر درختان

و نه شور دریا

کلافه از کنار این جاده عریان بی انتها رد میشوم

شاید انتظار فصلی بیهوده است

میدانم هیچ کبوتری به خواب این دامنه باز نخواهد گشت

و هیچ ستاره ی سفر کرده ای سوسو نخواهد زد

و هیچ خزنده ای مثل این جاده نخواهد خزید

هیچ قاصدکی بی باد وبی نسیم خبری نخواهد آورد

و هیچ سایه ای روی این دیوارهای بلند نخواهد لغزید

تنهاو بی چراغ

در فصل بیهوده انتظار ایستاده ام

حتی اگرهیچ ماهی درون برکه ای نیافتد

من به ظلمت قدیمی خود قناعت خواهم کنم

همان گونه که تو دست در دست بهارت داری

و ماهت بوسه گاه ستارگان است

 در ظلمت قدیمی خود در فصل بیهوده انتظار

من از تو خواهم مرد

 

**دیگر لحظه های عاشقانه احساس نخواهند شد وقتی  عشق در اتاق خواب تعبیر میشو د و حرف های عشق قربانی هوس...***

***راست گفتن دردناک ترین جای قصه اونجایی که اون برات آرزوی خوشبختی کنه***

مین

**نمیدانم عشق در قاب تو تصویر شده است یا تو در آیینه عشقی ,عشق تویی یا تو عشقی!!*

گردن آویز دل من

یک"مدال" بی مُهر

یک "مدال" بی جان

بی نشان از حکاکی هرتردیدی

میم "آن ماهی مرده ی دریای دل است”

مین راکد  بین مرز آدمهاست

"میم" آن مرگ است

"دال" آن درد است

درد در خود زیستن                    درد از هستی خویش نیستن

دام پر از تنهایی                      دام پر شده از تندیس تن هر انسانی

"الف"ش الفت بین من وتوست      اگر واما ....شاید           بگذرد ازتصویر هر تقدیری

"لام" آن لال است                       لاله ای نشکفته

لاله ای که بر گردن خویش

داغ عاشق ریخته

من واو ماییم میم من الفت اوست

ما میخندیم                    نه اینکه شادیم نه اینکه چقدر خوشبختیم

نه اینکه گوشه لبمان به لاله کر گوش دلمان بند است

ما به این تلخی بی پایان خزان

ما به این شیرینی بی اندازه ی غم

ما به خود                     به دیوانگی خود میخندیم

***

*خدمت عزیز قلبم با کلی عرض ارادت            
                              میدونی جزتودل من از کسی ندید محبت
حال و احوالت چطوره روزگار وفق مراده  ؟       
                                شاهین بخت دل تو هنوزم جسور و شاده؟
چه خبر کجایی نیستی؟ مارو از یادت پروندی؟            
                        درس ومشق وعشق وشب رو بگو تا کجا رسوندی
اگه از حالم بپرسی کیف و حالم ای بدک نیس      
                             توی جاده های بی باد خبری از قاصدک نیس
از ماه وگل وستاره هرشب حالتو میپرسم              
                               مگه میشه تو باشی ومن از شب سیاه بترسم
بگو این روزا که نیستی تو کدوم گلدون نشستی؟   
                             که تا دست فلک هم دلو به ستاره بستی
غماتو کجا چزوندی دلتو کجا تکوندی         
                                 حرف ادما دروغه که منو ساده پیچوندی
بعد رفتن تو ابرا آسمون ازم گرفتن                    
                              دل و چشم و شعر من هم باز سراغ غم گرفتن
فاصله بین من وما حس تردید و یقینه      
                                     خاطراتت ته قلبم پشت دیوارای چینه
برج کج زندگی هم بی تو آخرش  میافته              
                               یه روزی که تخت جمشید هنوز حرفاشو نگفته
هنوزم رخت دل ما تو صدای باد میلرزه                   
                            هنوزم ساز سکوتت به مرگ چشام می ارزه
میدونم یادت نیس اما زندگی میدون ِ مینه         
                                     قامت دلتنگی ما چند بهار زیر زمینه
بگذریم خبر نداری؟ چن سکوت تا یه ترانس        
                         واسه بودنت بهونه چندتا فصل عاشقانس
عصرای پاییزی ما توی پارک نقلی هس که      
                              هنوزم ترانه میگه از قرارای ما که بس که...
نشستیم غزل سرودیم واسه قلبای بهاری           
                                    بگو من  وقتی بمیرم سرخاک گل چی میاری؟  
کفترای ناز دل تو نکنه از گربه بترسن         
                                          نشونی باغ بهارو از سگ گله بپرسن
زیر سقف کاغذی ها برو بابا که یادت هس           
                            منو از سمت نبودن تا کجا میبری دربس
ساعت یازده شب شد زنگ زندگی نزنگید        
                          حرفای نگفته از عشق تو شب تنهایی گندید
نامه دلتنگیامو این دفه جواب بدی کاش        
                                  ببخش وقتتو گرفتم تو مواظب خودت باش

*بدون ویرایش

**وقتی نه کسی دیگه همراز حرفات میشه نه تو میتونی واسه حرفا ودردلای یکی دیگه شنونده خوبی باشی

نه محرم اسرار کسی هستی نه کسی محرم اسرارته..لعنت میفرستی به هرچی تنهاییه..به همه دنیا...

**راست گفتن دلتنگ که میشی بهترین وزبیاترین خاطراتت میشه آزاردهنده ترینشون

**میفهمی ام روزی تو هم (خدای ناکرده!) دلگیر باشی..

**شاید حرف برای گفتن زیاد بود،شاید باید از مرگ میگفتم مرگی که از آغاز سال درگیرشم..مرگی

که تو زندگی بیشتر از همه چیز دیدمش وحسش کردم, مرگی که خیلیارو ازم گرفته.واین روزها منو ازخودم....

...اما برای دوباره نوشتن همین دو شعر ناسروده کافی بود...*

N78

****تو بهشتی و چه بیم از به گناه افتادن**********

تا بوی بید مشک

میپیچد در فضای حیاط و کنار راه                        با عبور از  جدول های راه راه

تکرار دوباره میشود  روزهای کودکی

همان کوچه های قدیمی

که نوروز را از گوشه پنجره مان

به خانه می آوردیم                 انگار همین الان الان است            

بوی گرده  و توتک و گل جاریست

نان و تنور داغ و و سیر و سماق

باران دسته جمعی و آواز کوچه باغ

نجوای رود      قصه های یکی بود و یکی نبود

جلوه مهتاب کوهسار                 دوباره بهار و روسپیدی زمستان آدمک برفی ها

یادش بخیر

تو الان نشسته ای گوشه ی ایوان بچگی هایم                             بنفشه پوش

با سبزه های فروردینی              با آبی های اردیبهشتی

با زنگ هایی که گله های حواسم را                          هر صبح تا غروب

هی هی کنان                  میگردانی در دشت سبز دستانت

 تمام شعرهایم

سمت تو را نشانه میروند                    حتی وقتی قصد یاد کودکی و نوروز وعید باشد    

و مقصد        تمام بهار تو

 **دلتنگم..اما انگار قدغن شده شنیدنت ؛دیدنت،باور کن دلتنگم مثل مادر بی سوادی که دلش هوای

بچه اش را کرده ولی شماره گرفتن بلد نیست...

**وحید آدم کم حرفی بود و کمتر من رو من صدا میکرد بیشتر میگفت "ما..." اما او هیچوقت ما نشد

از ساختمونای ۹۹ساله مهر افتاد اما قبلش از محبتی که هزار سال تو دل آدما گم شده افتاده بود

اون آهنارو جوش میزد ولی دلا سنگی تر از آهنا بودن و هیچوقت جوش نخوردند

**

عشق شبیه همه چیزه ولی مثل هیچ چیز نیس..مثلا شبیه یه عمل جراحی می مونه بی حست میکنه

و یه چاقوی تیز و...نمیفهمی چته..بی حسی گیجی ..نمیتونی تکان بخوری..ولی وقتی به خودت میای

از شدت درد آه می کشی..تازه میفهمی که بدنت رو شکافتن و دوختن...ولی عشق مثل جراحی نیس

عشق با درد خوبت می کنه ولی هیچ تضمینی نیس که با جراحی و دردش خوب شده باشی..

**عاشق ترین مرد آدم بود که بهشت رو به لبخند حوا فروخت...بعد اون دیگه هیچ کسی ادم نشد...

**عید میاد و از آجیل سفره اش چند پسته لال می مونه،اونایی که لب گشودن خورده میشن و اونایی

که لال موندن،میشکنن،دندانساز راست میگفت:پسته لال جواب دندان شکن است

***

بوی داغ نون فطیر* تو تنور زندگی              حس گنگ گرگ و میش و خاطرات بچگی

بوی سرشیر توی سفره ، نان و خرما وپنیر      دس نشستن های ما توی آب سر به زیر

با بچه های پاپتی توی کوچه گپ زدن          گل کوچیک شیشه شکستن، با ترس خونه اومدن

یاد اون روزا بخیر که میشدیم خرس وسطی            تیله بازیهای ما تو زمین خط خطی

                                هر چی بودیم هرچی داشتیم زندگی ما همین بود
                     
           ابرا که تیره نبودن آسمون عقد زمین بود

قصه کوکب خانم با طعم نیمرو تو کتاب                   آقا اجازه و ِرد ما با لهجه های بی نقاب

سر تراشیدن رو نیمکت ناظم و قیچی ِ کند          فصل برف وشال و سرخوردن از شیبای تند

ما و ماهی که همش چادر شب میکشید              ما وماهی قرمز تو سفره هفت سین عید

دیکته های بی غلط بیست و شوق وسادگی            غافل از رسم ورسوم سمٌی این زندگی

                      هرچی بودیم هرچی داشتیم زندگی یه جرعه نون بود
                          غصمون توپ دولایه تو زمین نصفه جون بود

   *فطیر:نوعی نان محلی که برام هیچوقت فطیر نشد

***

**صبح فرداش شمردم اگه ازت میپرسیدم میگفتی چه میدونم زیاد بود ان بار بود ولی من شمرده بودم 78 تا بود..

 داشتم انجیل میخوندم میخواستم بدونم تو کتابای سایر ادیان چی نوشته شده

تو فصل 78ام انجیل برنابا نوشته بود؛ خدا شفقت نورزید بر سقوط شیطان اما شفقت ورزید

بر سقوط آدم... آدم از بدو خلقت خدارو گم کرده


 ****سال جدید و پیشاپیش تبریک میگم تو این سال اگه رفتین لباس بخرید،لباسایی بگیرید که

جیبای بزرگی داشته باشن؛جیبایی  که بشه دوتا دست توش جا بشن،شاید همین بهار عاشق شدید

گرگ نامه

غیرتم کشت که محبوب جهانی لیکن                روز وشب عربده با خلق خدا نتوان کرد


** *براي سوختن که هميشه حرارت بودنت لازم نیست          گاهي از سردي نگاهت ميتوان آتش گرفت  

**زندیگم مثل یک لاکپشت بود آرزوم این بود که یه روز سر از لاک بیرون بیارم غافل از اینکه این آرزوی

مشترک من وعقاب غم بود.. 

**  هیچ انتظاری از کسی ندارم! و البته این نشان دهنده ی قدرت من نیست ! مسئله ، خستگی از اعتماد های

شکسته است

**       وقتي وفادارترين آدم ها تنهات ميزارن از يه خنجري زخم ميخوري که آغشته به عسل بود...

**میگن دنیا بی وفاس ...طبق قوانین کشف نشده طبیعت هر کسی که دنیای کسی میشه بی وفا میشه

**بازهم طبق قوانین کشف نشده کسی به همون اندازه که وجودش میتونه آرامش داشته باشه به همون

اندازه هم نبودنش آرامشو از زندگیتون دریغ میکنه

**اسماعیل درد را نشانه گرفتند و قوچ امید قربانی شد..ابراهیم هم پیامبر زمینی شد..

** بیهوده کوشیدم کسی با من باشد و تنهایم نگذارد وقتی که حتی سایه ام در تاریکی تنهایم

میگذارد.وتاریک که میشود خورشیدهم پشت کوه را خالی میکند

** درخت میکاریم میوه اش جان میبخشد و سایه اش آرامش ..بعد درخت را ریشه میزنیم و از تنش

دسته تبری میسازیم برای بریدن همزادهای درختان دیگری....آدم آدمیت را دریاب.

** این روزها حتی اگر خون هم گریه کنی عمق همدردی دیگران با تو یک کلمه است : “آخی”..

 ** نمیدانم سیب ها از نجابت اینکه دستی طراوتشان را لمس کرده سرخ شدند یا از شرم اینکه مسبب رانده

شدن آدم از بهشت شدند  ..من به قانون باور شک دارم...

**از غم دنیا همین بس که وقتی به فواره ای نگاه میکنیم بالا رفتن قطرات آبو مبینیمو چشم به افتادنشون

میبندیم آب همان گونه در فواره اوج میگیرد به همان اندازه هم سقوط میکند..

**نمیدونم چرا جمعه انقد به شنبه نزدیکه و شنبه انقد از جمعه دور؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟زندگی همینه انگار

هیچوقت دو کس و دو چیز به هم نزدیک نیستند..اینم یه قانون نانوشته طبیعته

**بعضی وقتا هرچقد که سعی میکنی به چیزی یا به کسی فکر نکنی بیشتر درگیرش میشی ..اونوقته که

فکر میکنی همیشه یه بازنده ای.................... 

**انقد منتظرت بودم بیایی که اصلا نفهمیدم کی رفتی............

**گرگ بی شکاری که تو هیچ قصه ای نبود منم       گرگی که با زوزه هاش از عاشقی سرود منم

چه خوبه از گله عشق یه باره رگ به رگ شدن              میمیرم از غصه ولی تن نمیدم به سگ شدن

***


تنها که میشوی بندر میشوی /هوای آفتابی را نمیخواهی/وقتی هیچ کشتی در اسکله ات

لنگر نمی اندازد/دوست داری طوفان و باران باشد/ تا تمام کشتی ها دورو برت صف بکشند تا

تنها نباشی/ تنها که میشوی نی لبکی حنجره ات را صدا میزند/ و گوسفندان تمام

بی خوابی ات را چرت چرت چرتکه می اندازند/تنها که میشوی/ییلاق قشاق میکنی /

در جستجوی دشتی سبز/آواز عشایر/ واوج کوچ چهارپایانی که پاس میکنند/تمام خاطراتت

را /و رشته کوههایی که پنبه میشود از بغض هایی که بی مقصد/ پرت میشود با مداد رنگی

هایت/ تنها که میشوی غزل می بافی /مثل شال مادربزرگ رنگ رنگ/از غزل به فلسفه

میرسی /وتفاوت نمیکند زوزه کدامین گرگ*/ میش هایت را قربانی وحشت

خود کرده/تنها که میشوی چادر میزنی/وقتی سقف هایت هنوز بدون دیوارند/تنها که باشی/

پرستوهای خیالت /نه کوچ میکنند/نه شکار میشوند

**

** دنیا سرزمین واژگونیست

سرزمین واژه های از نفس افتاده

گور دسته جمعی آرزوها است وقتی رویاها کفن سیاه میپوشند

دنیا جاییست که درآن

عقیده را عقده میخوانیم

عاشقیت را دیوانگی                وقلب ها را میشکنیم برای گشودن قفل زندگی

افکار را خرد می کنیم برای  خِرد آخرت...

دنیایی که گنج سبب جنگ میشود

درمان "نامرد" و قهقه "هق هق               

دنیا همین دنیاست اما

دزد همچنان دزد است گرگ همان گرگ* 

و درد همان درد

                   *زوزه گرگ شاید تنهایی در دشتی باشد که چراغش را در خانه سگ آویزان کرده ایم

****


الف آمد تا اول به انار تو برسم        ب بارید تا به باغ بهار تو برسم

پ پاشد تا پای من پیاده طی کند       تا به پناهگاه قرار تو برسم

ت تپید تا تو تاب تب من باشی              ج جنگید تا جسور به جوار تو برسم

ح شدم تا حال من کمی بهتر شود            تا که زودتر به حصار تو برسم

خ عجب خیالی بود وقتی که             ب بدشد تا خسته به خمار تو برسم

د دمید دستت دشنه دامم شد               تا دارو دست به دیار تو برسم

ر رم کرد از راه ورسم رسیدن ها          ک کنده شد تا به کنار توبرسم

ناگاه پ پرنده شد پرواز کرد یک آن        چ چونان شد تا به چنار تو برسم 

م شد تا من محو ماه رویت باشم         تا مِن مِن کنان به مدار تو برسم

تا سین شدم هفت سینم را برچیدند          پیغام رسید تا سوار به بار تو برسم

ن نوازش کرد نگاه قافیه هایم را           غ غوره بست تا به غزل وار تو برسم

وقتی وفا وقف میکرد وفورش را          ش شب نشد تا به شکار تو برسم  

عین شد عین عروس عشوه کنان               عشق می آمد تا به نثار تو برسم  

گرگ گاف بزرگ گله داری بود                کزچنگ رویا به منقار تو برسم  

الفبا تمام شد اما تا عین پیش نرفت             ی یورش نبرد تا به یسار تو برسم

ت تمام شد تصویرم در تن تابوت               تو گفتی کاش به مزار تو برسم

******خدایا! گناهانم را نادیده بگیر، همان گونه که دعاهایم را نشنیده می گیری***

لوبیای سحر آمیز



قرار بود با گرگ نامه بیام اما نتونستم از وحید ننویسم 
وحید همدانشگاهی و همصندلی جاده همدان- ساوه زندگی را به ناچار باخت و من ذوق زندگی را

تنهایش گذاشتند به قول خودش حتی از دست دادن با او طفره میرفتند چه برسد به روبوسی وتبریک عیدو....

باهم فهمیدیم ماهها قبل,او برای استخدامش رفته بود و من هوس کرده بودم برای ریا کاری...

فهمیدم تنهاتر از من است سعی کردم دردش را بفهمم همدردش باشم.هم پیاله ظهرای کاریش شدم میپرسید

چرا سلامتی خودم را به خطر انداختم ومن مثل شاعرهای بی روزن جواب میدادم .اهل نماز نبود؛تا

اینکه دو شب قدر همین ماه رمضانی که گذشت را مسجد نشین شدیم مجابش کردم ؛نمیدانم چه شد اهل 

 موعظه و خطابه شدم بعد از آن شب ها دیگر منتظر مرگش نبود و روزها رو نمیشمرد گذشت تا اینکه مرگ

زودتر از آنچه فکرش را میکرد سراغش آمد از طبقه هفتم ساختمان های نیمه کاره مهرسقوط کرد قبل

از آنکه زندگی را سقوط کند .وحید یک بیمار ایدزی بود که لحظات آخر به خدا نزدیکتر شد.

بارها در حرفهایم خودم را جای او قرار میدادم تا بفهممش لمس کنم دردش را.من

فقط درد تنهاییش را چشیده بودم همین. .او رفت و روسیاهی ماند برای کسانی

که بعد رفتن یک آدم, یک انسان ,سیاه پوشیدن را بلد شدند................سفر به سلامت وحید.

***



توی جنگ رستم و سهراب هر کسی که کشته میشد بازنده نبود اونی که در هر صورتی میباخت تهمینه بود
تهمینه های زندگی مان را فراموش نکنیم

باید هم به ایمانت اعتقاد داشته باشی هم به اعتقادت ایمان،اینگونه میتوانی خدا را با خودت پیوند بزنی*

بعد از تو اویی نخواهد آمد حتی با قوانین دستوری*

فقط عاشق زبان عاشق را میفهمد و نه هیچکس دیگه.....

من مترسکی شدم که روی دست این مزرعه ماندم نه پرستویی دیگر عبور میکند نه عاشق کلاغ ها میشوم

که حاصل عشق مترسک به کلاغ مرگ مزرعه است...........

آدم و حوا سیب را چیدند و زمین افتادند ؛قرن ها بعد اسحاق از سیب کشف کرد که زمین جاذبه دارد

ما چرا انقدر دیر میفهمیم؟؟؟...........

اوضاع من و امثال من مثل مردم بعضی از کشورهاس مردمانی که تمام عمرشون اسیر چپاول 

غارتگراس؛نه اشتباه نکنید حرفم هیچ ربطی به بیداری اسلامی نداره مدتهاست که اسلام را بدست 

خودمان خاموش کردیم؛ما از بس گه زندگی نکردیم دیگه از مرگ نمیترسیم.

***


رفته ای با دل من             اما آیا به صحرای واژگون تشنه من ابرگونه باز میگردی؟

چه تمنای محالیست وقتی با مهتاب دل خویش درگیری

آیا هنوز در خاطر توست؟

آن شبانی که پر از باران بود

چه شبی بود وچه روزی ، افسوس        که فقط خاطره شد           که فقط خاطره ماند

یادت هست؟

نفس مان هر ثانیه بهم نزدیک بود

روزها غوغا بود                    پرسه آرامش در کوچه خلوت شبانگاهی مان

ما خوبی ها دنیا را الک میکردیم                   برسر بام دلمان میریختیم

ما خوشه های گل گندم را                            تا اوج فلک به پرچین دل می آویختیم

ما پرستوها را          ما قناری هارا            ما همه ی پرواز را

از شاخه های پر بار باهم بودن آموختیم

یادت هست؟                             شب وقتی همه دنیا در خواب سهل انگاری بود

ما بیدار از پنجره مهتاب بودیم                          آه چه بی تاب بودیم

من گمان میکردم تو با دل تنهای دلم می مانی

تو از آن شاخه پریدی جستی                     دست من را به قلاده پاییز بستی

حال شب من قصه ی ناتمام تنهایی هاست  

روز من آفتابی نیست خاطره ای بی فرداست

دست تو در دست نسیم                                من اسیر گردباد

بر برگ رخ من زردی غصه نشست                    دل من از شاخه قلبت افتاد

تو با قاصدک ها همدست شدی                                      دل خود را به ابرها پیوند زدی

من از قله عشقت  اما                              سمت خدا راه میان بر خواهم زد

گرچه دو سه فصل رخسار پاییز است                         لیک

لوبیایی که در خاک وجودم ریشه دوانده           با شبنم عشق سحر آمیز است

         پرواز را عشق است ....       یادت هست؟    

****

نوید عید میدهند به خیل ناامیدها                    بهار را می آورند به خواب ناز بیدها

نه خوش نمیشود دلم اگر چه بی تو بگذرد             هزار ازاین  بهارها و شوق وشور عیدها

من  قفلی شکسته ام که وا نمیشود دلم            به  مستی شراب ها به معجز کلیدها

گذشت و وقت دیدنت بهاربود تمام شد           چه بوده زندگی من دو پنجره از سپیدها

بهارفقط حرف درددار روزگار ماست                دل کسی نمی تپد به قصد این نویدها

نه باتوام نه بی منی نه با منی نه بی توام              خداکند به سادگی ز عشق نگذرید...ها


*پزشکان اصطلاحاتی دارند که ما نمیفهمیم ما دردهایی داریم که آنها نمیفهمند؛نفهمیدن بد دردیست*

**

زمانی میگریستم چون شانه های مهربانی بود که به آن تکیه میدادم اما این شانه ها سرم را به صلیب بستن

به جرم عادتی که عشق بود و هست...دیگر گریستنی نیست اشک هایم را نگه می دارم چون میدانم

بعد مرگم کسی نخواهد گریست بگذار خود خاک خود را تر کنم.......

**بودی و من عصای معجزه گر موسی را داشتم. داشتم از نیل و طغیانش رد میشدم رهایم کردی به

امید آنکه از نیل گذشتم اما چند قدم مانده به ساحل عصا تبدیل به اژدهای تنهایی شد حال هم طغیان

 دلتنگیست هم اژدهای تنهایی.............................................................


نیوتن عاشق نبود

 

شاید این طولانی ترین پستی باشه که مینویسم..دوست داشتین نخونید احتیاجی به سردرد نیست وقتی دردسر هست..

رفتم سراغ دهخدا وکتابش دنبال کلمات واژها...گشتم نبود هیچ واژه ای پیدا نکردم که اون حسی رو که بهت دارمو بیان کنم عشقو معنی کنم..واسه حال دگرگونم واژه گردیم بی ثمر بود..خرابم خیلی ... تو را فقط  با "تو" میتوان توصیف کرد..

(تو,من] این یه قانونه ریاضیه من در یک بازه بستم زندونی ولی تو تا بینهایتی آزادی ای آزادترینم

 

زندگی خیلی از آدما یک زندگی روی یک چهارپایه است چهارپایه ای که هر بار یکی از پایه هاش

لق میزنه...دنیامونو این اکثریت رقم میزنن بخاطر همینه که دیگه نه قصه ای از مجنونه نه یادی

از لیلی..آخر آخرش یه اسید پاشیه با تیتر "جوان عاشق به روی صورت معشوقش اسید پاشید"

فقط تو این عشق اسیدی که میشه گفت آخرش که چی؟ آخرش همین تیتر درشت صفحه حوادث

زندگی شدن

 

یکی رو دوست داری بعدش میفهمی خیلیای دیگه هم دوسش دارن خوشحال

میشی که محبوب قلبت  لیاقت دوست داشته شدن رو داره..از یه طرف میفهمی

 که حس دوست داشتن فقط متعلق به تو نیست گرچه تو عاشق تری

 

بن لادن ِ تروریست کشته شد....میدونم وقتی اسم بن لادنو میشنوی یاد من می افتی...چون

اشکای جاری شدمو کشتم تا کسی نبینه ..دیگه اسمی از بن لادن نمیاد نکنه دیگه یاد من نیافتی...

*تروریست خوبی نبودم نتونستم غم هاتو قربانی کنم  وتلاشم نافرجام مونده ؛ شاید سازمان Y.M.Lمن 

هنوز نتونسته شکوهتو درک کنه و بفهمه 

 

***گالیله اشتباه میکرد               دنیا را توپی میدید که گرد است میچرخد

اشتباه میکرد    ما گردیم میچرخیم و گیج میخوریم                          گاهی شب هستیم گاهی روز

زمین میخوریم هوا میرویم    به سنگ میخوریم ترک برمیداریم

نیوتن هم اشتباه میکرد         کدام جاذبه؟  سیب تنها بالا میرود    ما می افتیم  چسبیده ایم به

زمین و بالا رفتن بلد نیستیم

نیوتن کشف کرد که زمین جاذبه دارد   اما نگفت فقط برای ما آدمها          ماییم که از جاذبه زمین

دفع نشدیم

انیشتین اتم را شکافت         فاصله ها بیشتر شد    دنیا به فلاکت رسید   کاش قلبها را

میشکافت        آنچه درون این قلب نهفته است و جنین مانده            دنیا را سیراب میکرد..

**از گراهام بل چیزی نگفتم چون او بود که منو به تو نزدیکتر کرد**

 

             دستهایت گسترده ترین  و  پاکترین سرزمین من است

با اجازه از یغمای عزیز...

باشکوهی مثل آیینه کاری های ضریح

مثل تخت جمشید باشکوهی وبی شبیه

باشکوهی مثل عبور عشایر ساعت ِ کوچ

مثل رقصیدن ِ با چوب ِ مردای بلوچ

تو قشنگی مثل نور طلا برق ِ نقره کوب

باشکوهی مثل موج آبی ِ دریای جنوب

نقش تو سایه ی نور ِ رو دیوار آجری

مثل آواز یه نی تو ترانه ی لری   

 تو بزرگی مثل سر سبزی جنگل شمال

مثل جنب و جوش آیه ها آخر سال

دس تو یه سایه بونه رو تن داغ کویر

  باشکوهی مثل آبشار خیالی تو مسیر

مثل زنده رودی که جاری شده تو دشت لوت

توی غوغای طبیعت تویی  صحرای سکوت

دس تو خورشیده انگار توی کوچه های یزد

ببین آفتاب دلت با قطب قلب من چی کرد؟

تو چه پاکی مثل برف رو سر الوند می مونی

تو قشنگی که همش به شکل لبخند می مونی

مثل کتاب بوعلی بودن ِ تو خود ِ  شفاس

غزل ِ حافظم فقط  بخاطر تو با صفاس

تو همون صدای ساز ِ عاشقای ِ  آذری

منو با خیال خود تو دشت حیران میبری

باشکوهی مثل رقصیدن کُردی می مونی

با اسب ترکمن منو تا فصل نو می گردونی

چشات ماهه برکه هاس  دستای تو یعنی وطن

از خط  تو شروع میشن مرزای سرزمین من*

صبح سرزمین من با اسم تو طلوع میشه

از حجب پاک چادرت کشور من شروع میشه

                                                                               {*از عطر تو شروع میشن.......یغما}

 **********

ماه من در آب                          پنجه ببرزمین در خواب

در باغ عریانی هر عاطفه ای            باد و سنجاقک و قاصدک میچرخند

سیب رویت از نجابت اسم بهار سرخ شده

های...های....های !

دختر مهتاب شب نور

اینجا یک نفر ایستاده است منتظر قصه ی توست

خبر کن همه ی پنجره را                در عدم سبزی صحرای درخت

اثری از خورشید                     اثری از رد پای یک بهار حتی

در مسیرم بگذار

از سرسنگینی شهریور نور                     از بی عادتی مهر شب هنگام ظهور

از خاکستر آذر بن بست غرور

از سرسنگینی تو ای دختر البرز خیال

بر تن این سفر کرده ی بی جاده                از دامنه ی کوه خاموش صدا

بهمنی در راه است

های...های....های !

دختر خاک و گلدان و گلخانه ی ابر

اینجا جنگل مرده است                  هر درختی از خشکی شاخه هایش تو را میجوید

هر برگ خزان زده ای نشانی نام تو را از هر نسیم میپرسد

هر عابری خبری از تو را ميخواند

این جنگل عصیان زده است...جان من باور کن

غصه زخم فراوان زده است...شادی ام از سر کن

چشمم از اسم خاطره انگیز بهار... باران زده است    

های...های....های

تو کجایی؟ به کدامین راه ناپیدا قدم برداشتی               شوق لبخند پرواز تو کو؟

پشت این همه ابر سیاه نقاشی شده از شب کور

مستی نگاه ناز تو کو؟

باران بگشا        بردامن کور کویر

از لالایی باران          صحرا ، سرخی گلنار می خواهد

چشم از خواب بگشا

دست در دست نسیم              پا در مقصد عشق

گوش در ابر صدا              چشم در چشم خدا

از خشکی ِ این بیداری           قطره ای  در دامن خاک بگذار

تا از آبستن این نفس

شب ِجنگل                    روحی از جسم مرده زاید

   نفسم                                                                    اینجا چشمی در راه است


**زخم نمیزنی به من که مبتلاترم کنی.............

**نباشی  زنده می مونم اما تموم زندگیم از دست میره.......

**تنها به تو حق میدم دنیامو بچرخونی........


اختراع هیچ چیز بی حکمت نیست حتی سرسره ..باید از همون بچگی یاد بگیریم که بالا رفتن چقدر سخته و پایین اومدن چه آسون

به کسی فکر نکنید که میتونید باهاش زندگی کنید به کسی بیاندیشید که بدون اون نمیتونید زندگی کنید

 

خواستیم  تا شاه و شاهزاده نداشته باشیم ..حالا آقا و آقازاده داریم..خواستیم  تا سیاستمون

 دینی بشه .  دینمون سیاسی شد..خواستیم  تا اقتصادمون انسانی بشه انسانیتمون

 اقتصادی شد..خواستیم خیابانهامون با شرف بشه ..شرافتمون خیابانی شد..

....

خیلی طولانی شد ولی دلم میخواست بنویسم ...این همه واژه به غیر واژه "تو" هیچ چیزی منو آروم

نکرد و نمیکنه..برای مدتی سکوت میکنم ،البته امیدوارم دوستان شعار بصیرت بصیرت سر ندن!!

اما مینویسم تنها تو دفتری که شاید بعد ها بخونیش فقط تو و نه هیچکس دیگه

حس لک لک بودن

قرار بود این پست خودکار بیک باشه اما جوهر این خودکار از سیاهی غم پر بود ...

این صدای قلب من نیست صدای پای توست
که روی سینه ام قدم میگذاری
کافیست بایستی.......


چلچراغ شب من
شعله هر تب من
دیدمت دیدن تو               نقش هر خاطره شد
سوسوی چشم ترم                 ره هر پنجره شد
دیدنت خاطره شد
مثل آهنگ نسیم              مثل پرواز خیال
مثل گل بوی بهار              مثل آغاز شکوفایی این ساعت سال
مثل این نوری که از تابیدن خود تو به من بخشیدی
مثل این شوری که از دیدن تو                       تو در من دیدی
دیدمت باغ  صدا            دیدمت  هاله ماه
ای تو ای ساقه ناز       
ای تو که شوق پرواز پرستوهایی
ای تو که ذوق آغاز امواج دل دریایی
قبل تو قبل این خاطره ها                 ساعتم وقت هر مرثیه بود
کاش دیدن تو                     کاش دیدن تو تکرار هر ثانیه بود

************

شب،  ماه تو در بیشه رویا رویید                صبح چشم تو در اندیشه دریا رویید
شوق دیدار تو درباغ خیالم گل کرد                    جنگل آیینه در ذوق تمنا رویید
پاکی برف با دست تو گیراتر شد             چشم تو در قاب تماشایی صحرا رویید
در ابر خوش عطر صدایت بارها فهمیدم        بارانی  از شاید و ای کاش و اما  رویید
شوق شیرین نگاهت برکه ی فالم بود             در نخل بی بار دلم بوته ی خرما رویید
بوی پیراهن تو چشم یعقوب وار مرا             روشن کرد و به دلم  عشق  زلیخا رویید
تو مسیحی نفست جان به نسیم میبخشد                دل آدم شده ام را حس حوا رویید
هرچند غزلم لایق خوبی هایت نیست             کهنه شعرهای من از توست که نیما رویید

*****
دوستی پرسیده بود از کجا بفهمم عاشق شده ام؟ اما جواب :اولا عادت هایت میشود فکر کردن به کسی که گمان میکنی عاشقش شدی اسمش را تکرار میکنی دوما کلید را کتابت را خودکارت را
   کارت اعتباری بی اعتبارت را جا میگذاری سوما خودت را جا میگذاری و دنبال خودت میگردی تا گمش نکنی

 

طوفان نگاه تو مایه آرامش دریای من است مرا در گردابت غرق کن


یک لک لک در عملی شگفت انگیز همه ساله 13 هزار کیلومتر از آفریقای جنوبی به کرواسی  را برای رسیدن به جفت بیمار و معلول خود پرواز میکند....این خبر شاید کمی قدیمی باشه اما بیایید کمی لک لک باشیم

معماری بودن

به عبور تند این ثانیه ها سوگند درخت یادت را باغبان خواهم بود تا ابد

معماري هنري براي برآوردن يك نياز نيست بلكه آفريدن يك نياز است معماري سازندگي ذهني فضاها است ِ معماری بودنت سازندگی روح ویران وباستانی من خواهد بود

بعضيا ميگن دل بكن ... اولا كه دل دادن اوج آرامشه و دل كندن اوج پريشاني دوما به قول كوروش

دل کـنــدن اگـــر آســـان بـــــود ، فـرهـاد بـه جـای ِ بیستـون دل می کـَنـد.....

عاشق شدن افتخار نيست ؛ تو اين دنيا خيليا هر روز به عاشقي مفتخر ميشن و روز بعد از قلب سلب عشق ميكنن عاشق "تو " شدنه که باعث افتخار منه

کاش بجای آدم و حوا بودیم...چندتا خاصیت داشت ..اولا من آدم بودم@ دوما انسان زمینی نمیشد و با دستهای سیب آلود تو بهشتی میماند و این همه تو دنیا به جون انسانیت نمی افتاد سوما ما بودیم و ما...هیچ آدمی نبود

مولانا میگه جان چو دگر شد جهان دیگر شود..یعنی وقتی آرامش دارم حس میکنم میتونم

بیستونو بن لادنی بفرستم هوا....ولی وقتی ناآرومم حس میکنم به درد هیچ دردی نمیخورم..

آرامشت را از من دریغ نکن

**** من با از دل برود هر انکه ازدیده برفت متناقضم...از دل نرود گر چه ازدیده رود****

** سری بزنیم تو دنیای کودکیمون .من با رخصت گرفتن از یغمای عزیز رفتم تو دنیای بچگی*

بیا تو عمق شب بریم تو عصر بی نوری نور

گم بشیم تو باغ شعر تو کلبه های خیلی دور

بیا یه دوری بزنیم تو قصه های کارتونی

رویامونو کادو کنیم بریم به جشن و مهمونی

بیا بریم تو کودکی دوباره زندگی کنیم

بیا تا سررسید عمر دوباره بچگی کنیم

سیاه بشیم تو بردگی با کلک *هاکل بری

با هم یه چرخی بزنیم تو قصه تام و جری

شنگولو منگولو بیا بگیریم از پنجه گرگ

بیا مخملی بشیم تو خونه ی مادربزرگ

بیا یه کم قد بکشیم تا رد پای گالیور

غرق نکنیم کشتیارو  تو بیت آخره یه شعر

آروم که نشکنه سکوت پا بزاریم تو لی لی پوت

نزار که میگ میگ صدا گم بشه توی برهوت

بیا مث جان کوچولو رابین هودو کمک کنیم

از دسای کوزت شب ِ بینواییو الک کنیم

عدالتو چهره کنیم با سمبل میتی کومون

از دسای ترانه هام آخر قصه رو بخون

بیا بدون که مقصدِ سندبادِ قصمون کجاس

یا دختر پرچم به دس عاشق سوبا اوزاراس

تو ده ِ مالیات ِ مهر زورو هنوز رو ترکشه

میخواد رو غصه ستم علامت ضد بکشه

تو قصه های کارتونی عمر غما چه کم میشه

فقط تو کارتونای ما پینوکیو آدم میشه

تو دنیای واقعیمون یه عشق و چن خیانتیم

به چی میخندی قاصدک ما خودمون پت ومتیم

دستاي دوقلوها بهم رسيد ديدي چي شد

دسای ما جدا شد و دنیامون هر کی هر کی شد

به این پلنگ صورتی با رنگامون رکب زدیم

تو تاج وتخت دینمون انجمن ترب زدیم

راهروی بچگیا تو خط ساده گز میشه

میون ما و ما شدن میو میو عوض میشه

*تو لغتنامه نوشتن کلک یعنی قایق..با این کلک تا دریای خشکی به ما حقه زدن

***

من و تو اشتباهي محض است نه ترتيب الفبايي است نه تركيبي از عقل و عشق

تو و من "ت" و "م" تم زندگانيست با ترتيبي از الفباي عشق

ما منهاي هر جمعي تنها دنيا را براي هم داريم

***

پرنده ای که بال و پرش ریخته شد

غرورش را نبايد شكست

در قفس او را بايد بست

باز گذاشتن در قفسش توهینی است به او

ناسزاگويي به پرواز است

در قفس را محكم ببند

بگذار ميله هاي زندان دلیل زمین گیر شدنش باشد

نه پر و بال و ریخته اش

***

"با اجازه از شعر سيب حميد مصدق و فروغ فرخزاد و جواد نوروزي"

من زخمي بودم و از دست دهان افتادم

روي تن نمناك خاك غلتيدم

وبه سنگي از هوا تكيه دادم

باغبان به دنبال دزد سيب درخت باغش بود

دخترك با دلهره از صحنه گريخت

پسرك ماتش برد

من با دستان پسري دلداده

از لب و دندان دختري دل برده

معصومانه زير پا افتادم

دخترك را ديدم كه تند دور ميشد

در دلش زمزمه بود

عاشقم در پي من مي آيد

پسرك نجوا ميكرد

او نرفته برميگردد

اينچنين بود كه فاصله ها ساخته شد

سالهاست كه از قصه باغ زمين ميگذرد

سيب عشقي است كه قرباني غرور است هنوز

هيچكس غرق اين پندار نيست

برگ فاصله را سيب نچيد

"این سیب سیب است و سیب جاذبه قانون زندگی نیوتنی من نیست"

***

زمانهاي بسيار قديم قبل از وجود هر بشري فضيلت ها و تباهي ها زندگي ميكردند روزي كه همه دور هم

جمع بودند و كسل و خسته؛ذكاوت گفت بياييد قايم باشك بازي كنيم همه قبول كردند و دیوانگی فورا

فرياد زد من چشم ميگذارم و باز همه قبول كردند فورا ديوانگي چشم گذاشت و شروع به شمردن كرد

يك...دو.....سه....لطافت خود را به شاخ ماه آويزان كرد ؛ اصالت در ميان ابرها مخفی شدِ هوس به مرکز

زمين رفت؛ خيانت داخل زباله ها پنهان شد و طمع داخل كيسه اي كه خودش دوخته بود مخفي شد

دروغ گفت من زير سنگي ميروم اما به ته چاه رفت ؛همه پنهان شدن جز عشق كه مردد بود و جاي

تعجب هم نبود چون پنهان كردن عشق مشكل است ؛نود و چهار...نود و پنج...شمارش ديوانگي داشت

تمام ميشد كه در لحظه آخر عشق داخل بوته گل رز پنهان شد.ديوانگي شروع به يافتن كرد ابتدا تنبلي

كه حوصله پنهان شدن نداشت را پيدا كرد بعد لطافت را و يكي يكي همه را جز عشق ، آخر از یافتنش

خسته شده بود كه حسادت در گوش ديوانگي گفت او داخل بوته گل رز پنهان شده است.ديوانگي

ديوانگي كرد و شاخه تيزي از درخت كند و با هيجان آنرا در بوته گل فرو كرد ناگهان صداي ناله اي بلند

شد عشق در حالي كه چشمانش زخمي و خون آلود شده بود بيرون آمد\ديوانگي گفت:واي من چه

كردم تو را كور كردم...چگونه ميتوانم كمكت كنم؟ عشق گفت نمیتوانی مرا درمان کنی اما باید راهنمای

راه رفتنم باشي و اينچنين بود كه ديوانگي در همه حال همراه عشق است و كنار اوست

مرا چمدان فرض کن!

مرا که روزی امید تاج و تختم بود                   قبول چنین رنج دشواری سختم بود
پیرم فریب ظاهر و سن مرا نخور                   موی سیاه من نشانی رنگ بختم بود

 البته موهایم سپید خواهند شد .. با تمام دلتنگی وقتی که هستی هیچ بختی سیاه نیست

قرار بود این آپم متفاوت باشه نمیدونم شایدم هس ولی اوج گرفتن تپش های قلبم مانع شد شادتربشه..خلاصه پیشاپیش ببخشید

تو قسمت پیوند وبلاگ من هیچ وبی رو حذف نکردموو وب هایی که الان غیر فعال شدن و یا مدتهاس تعطیل شدنو به روز نمیشن.. به احترام اون زمانی که اینجا بودند رد پاشونو قاب کردم به رسم وفاداری.

 خورشید داشت میرفت نه..رفته بود...داشت دیرت میشد دیر وقت بود..ساعتو از حرکت انداختم قفل شد ساعت 5 و 29 دقیقه  گفتم زمانو نگه دارم تو نری پیشم بمونی..ولی زمان گذشت از حرکت نیافتاد..حالا از اون زمان یه سال گذشت..و من به این باور رسیدم که زمان و هیچ چیز دیگری از حرکت باز نمی ایستند جز قلب من که قدمهایش این روزها آهسته تر شده اند.

 خودمو تو آینه نگاه کردم خوشبختانه شبیه آدم ها نبودم.. شبیه دیوانگان هم چه عرض کنم ...آخرش نفهمیدم آدما با چه چشمی بهم نگاه کردن که در ذهنشان این جمله نقش بسته بود
این دیوانه است یا احمق..چرا؟..شاید بخاطر اینکه میخواستم با یک نابینا زندگی کنم.


یک  بار با دوستان دبیرستانی اسم فامیل بازی میکردیم یکی ازمن با حرف "د" اسم یک جانور میخواست گفتم دایناسور  وشت دایی ناصر و ما خندیدیم از دیکته غلط او و دو سال بعد دایی ناصرش قاتل پدرش بود ... دیکته او غلط نبود ما اشتباه خندیدیم.

ستاره ها سقوط میکنند و ما شوق زده آسمان را میبینیم و حرف به حرف چه شب شهاب بارانی.زیباست در چشم دودی مان سقوط ستاره ها

عشق مثل هیولایی زیباست یک هیولای دوست داشتنی که فرزندانش را میخورد ..عشق نسل عاشقان را منقرض خواهد کرد..

بدی های منو نبخش.. حلالم نکن..شاید اگه قسمت نشد ببینمت.. تو قیامت بهانه ای بشه تا برای حلالیت طلبیدن باز ببینمت

من لاف زن نیستم          نمی گم آسمون ُ برات میارم رو زمین،
                            نمی گم بخاطرت رد میشم از دیوار چین،
                            واسه سرسپردنم لاف نمیزنم ببین
                         من فقط عاشقتم! فقط همین! فقط همین

همیشه دلتنگ شده ها حق دیدن محبوب را ندارند... جزای گناه عاشقیست این دلتنگی و تنهایی

بی تو هر ثانیه این شب خنجرم میزنه از پشت      برای دیدن تو فردا ...چند تا امروز و باید کشت؟

بهترین دعایی که میتونید واسه دیگرون بکنید...الهی هیچوقت عاشق نشید

نه به تو میرسند             نه از من عبور میکنند
این ثانیه ها                چقدر کندند در تندی زمان

بالا وپایین پریدن من از شوق نیست
ماهی مانده در خاکم                      مرا دریاب   دریای من باش

برای روزایی که برات فری عشقی بودم...

فری عشقی تاحالا زندگی رو تیغ نزده               نشونی زندونارو مث یه سروان بلده!*
سالی دوازده ماهو همش تو عاشقی سلولیه           آخه از بچگی اون عاشق به دنیا اومده
فری عشقی همیشه دنبال سایش دویده              نمره دویدناش یه صفر جلو صدتا صده
رفته بیرون دوباره کارش به زندون کشیده         دکترا میگن هواش این روزا بدجوری بده
فری عشقی توی غم حریف صدتا شادیه        ترانه های بی غزل خودش یه جور مستنده
همیشه صد تا کبوتر تو چشاش زندونی ان،         انگاری حوضه چشاش مخ پروازو زده
فری یاغی شده و با خیال پرواز صدا              با قمه قافیه ها به قصد غصه اومده
فری باز تن نمیده به میله های بی حصار       چوپ خطای آخریش یه مدرکه یه سنده
       

*بجنورد جناب سروان قلابی: بچه اینجا نیستی همه زندنونای این منطقه رو بلدم کجا بفرستمت؟

بهارِ من همدم روزهای شبستانی من میبینی...پاییز زاده ام ....پاییزم
زمستان؟..نه نیستم اما غم انگیزم
هوا ابریست دلم ابری
                درخت بی پرنده ی من برگهای زرد میزاید و میریزد
هوای گریه دارم ..آری ..وقتی از چشمِ تو لبریزم
...هوای گریه دارم بودنت را ردپاهایت را در راهم کم دارم
نمیبارم اما .... اگرچه در خودم بارانِ بهاری ِ یکریزم
تو آسمان را دوست داری چون دریا از آن توست اما من
نه میخندم، نه میبارم... نه میخشکم
نه میریزم
بِلاتکلیف، بینِ بودن و مُردن، که چیزی نیست
برای من که با بُغضم..که با بغضم....
           که با بُغضم گلاویزم
شبی بی رنگ و بی مهتابم و بی تو نمیخواهم بهار من ـ
که با بوی نارنجی از نو بیاویزم
نمیخواهم بفهمی  که حالِ بد یعنی چه، خوبِ من!
نمیخواهم هم ازاین روزهای من چیزی بدانی ..باید...
                    باید  ...از دردِ دل کردن، بپرهیزم
که میدانم که از چیزی که گفتی، برنمیگردی
که میدانی که از سوز عشقی که هستم برنمی خیزم

 مرا چمدان فرض کن بگذار در دستهای تو باشم در هر سفری..

دنیای مکعبی

*اینجا فقط دلتنگیست  همین*

خيلي سخته دل ببندي به كسي
كه بدوني آخرش سهم تو نيست
همش از خدا  بپرسي كه چرا؟!
بگه که چراش توي فهم تو نيست

*زماني ميگفتم من آدم نيستم!!!گفتند به خودت توهين نکن! بعدها به جرم سيب را ديدن
از بهشتم راندند ، راست ميگفتند آدم بودم اما رو به افول، زماني آدم را به جرم چيدن سيب
از بهشت راندند و اينک به جرم سيب را ديدن

*قراره بعد مردنم اسمم تو کتاب رکوردها چاپ بشه به عنوان دارنده صاحب بزرگترين قبر دنيا
من خاک ميشوم با تمام آرزوهايم..

*خونه ي عقل مغز و خونه ي عشق قلبه..با مرگ مغزي مرگ قطعي نيست و نفس هست
ولي با مرگ قلب و از تپش ايستادنش مرگ قطعيه...خونه ي عقل خراب ميشه ولي همه اعضاي
ديگه کار ميکنن نفس هست...خونه ي عشق ويرون ميشه و همه ي اعضا از کار ميفتن..خون زندگي قطع ميشه..بي عشق زندگي ممکن نيست, دل را دريابيم
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولي     عشق داند که در اين دايره سرگردانند

*دنيا خيلي کوچيکه ميشه همه ي دنيارو ريخت تو يک گوشي...يک دنياي
102ميلي متری در 44ميلي متر..يک دنياي مکعبي.دنیایی که نمیچرخه

*داشتم نگات ميردم گفتي چرا مثل فيلما رفتار ميکني يادم رفت بگم به قول همين فيلما زندگيم خودش يه فيلمه...

*خيلي سخته...شايد يکي از سخترينها باشه...اينکه عاشق يکي باشي و ببينيش ولي بدوني هيچوقت بهش نميرسي
جدايي از همون آغاز فرياد ميزنه که سکوت کنم.به هر حال آخرين سنگر سکوته..تنها ميتونم دلخوش به
اين باشم که از فردا خبر ندارمو  اميد تو فردايي مبهم شکل گرفته...شايد اينم يه جور خود فريبيه..

*يادته بهت گفتم تو اتاقم چراغي نيست هميشه تاريکه گفتي يه لامپي ببند و اتاقتو روشن کن..تو همون روز
ميدونستي که هر جا چراغي روشنه از ترس تنها بودنه  ...

*زندگي گاهي وقتا مثل ماشين ون مي مونه..بعضي وقتا يه جايي از زندگي هستي که واسه پياده شدن ديگرون بايد اول خودت پياده بشي.اين روزا من روي همون صندلي نشستم ميخوام قبل از همه پياده شم

**حدود ۱۰ ماه شد دیدنت ... بعد این مدت از دیدار طلاقم دادی ..حالا من موندم و جنین دلتنگی روی دستانم...گمان نکن که سقط میکنم این دلتنگی رو ..توی دامان تنهایی خودم بزرگش میکنم
 

*قصه دنیای ما.... کسي از گرسنگي مرد و همسايه ها در عزايش گوسفندها را سر بريدند…….

*ميگن از زندگي هر آنچه را که لياقتش را داريم به ما ميرسد نه آنچه را که آرزويش را داريم
فاصله لياقت با آرزوهام چقدر زيادن..

*درسته که پيش چشم تو کمم قديمي ام گمم ولي آتشفشان عشمو درياي پر تلاطمم

*کاش عقل نبود... این آهنگو از اینجا دانلود کنید تا بدونید عقل سبب زوال دنیاست

**

نوبت من شد ولي بردند همه زنبيل را                            من نميدانم دليل اين همه تعجيل را
من بدست خويش مردم به جرم زندگي                        دفن کردند در روح من حضرت هابيل را
آجر ديوار من آواره از معمار بود                            چشم دنيا بسته شد تا پرونده ي قابيل را...
از مسيح ذکر شفا کردم ولی با دست خویش                     شعله زد بر پيکر بي جان اين انجيل را
لشکر فرعون رسيد ..پشت دريا مانده ام                      کو موسي تا که بشکافد باز اين نيل را
آتش ابراهيم در وجودم سرد شعله ميزند                 ذبح کردند جاي قوچ ...اينبار اسماعيل را
نيست شور زندگي در من که خود ديده ام                       قوم  غم ميبوسند جاي پاي عزرائيل را
کشتي نوح را براي جفت ها ساخته اند                              جاي تنهايي ومن بردند حضرت فيل را!

اشک بوسه ميزند بر لب هارون من                           اشکبوسی  نمیبیند این  سپاه قال و قيل را...

**
من از اين شب ؛ در اين شب چشم گشودم
چه ميدانستم                قلب ها بي خبر از عاطفه اند
چه ميدانستم تن باغچه ها پر از عريانيست
من چه ميدانستم اينجا کعبه شان سنگيست
دل سنگي ،سقف سنگي  ،ديوارها سایه ای از کور رنگیست
من از آن شب چه ميدانستم
وعده صبح سپيد پوچ وتهيست
با نگاهت هيچ چشمي همراه نيست
چه ميدانستم زندگي ...از سرآغاز خودش آگاه نيست
من چه ميدانستم که تنها خواهم ماند که تنها خواهم مرد
که تنها دست به دامان سکوت شب خواهم برد
**
زندگي را اشتياق نيست مرا
تاب تلخ اين فراق نيست مرا
دستي ،گوشه چشمي، نظري مشتاق نيست مرا
من متولد شدم از ميراثي  بي روشن
بازمانده ي يک دنيا تنهايي
همه در طواف سايه ي خويش
همه در انديشه خويش و من غرق تو بيش از پيش ولي..
ولي چه ميدانستم که درياي تو پر از ماهي دلتنگيست
چه ميدانستم زندگي درگيري ناچاريست.....
زندگي پر از کوچ هاي اجباريست
اين همه صخره و سنگ...زندگي زلال نيست بستري آرام نيست
**
من برگ پشت سد سکوتم  اما
زندگي را اشتياق نيست مرا 

که تو دوري و به زندگي مجبوري

 

من و خدا و تو

ميگن عشق محبت مديريت نشده است شريعتي محبتو شنا كردن و عشقو غرق شدن ميدونه وقتي  شنا ميكنيم خودمونو
 وسط دريا مديريت ميكنيم اما وقتي غرق ميشيم اين درياست كه مارو مديريت ميكنه...

***تو اين مدت براي دو سه روز از ته دل شاد بودنو و اميد داشتنو تجربه كردم.يه جورايي دگرگون بودم پرحرف و

فعال .. دوباره برگشتم سر جاي خودم ..هركسي كو دور ماند از اصل خويش ..باز جويد روزگار وصل خويش

***هر چقدر كه بيشتر تنها باشي بيشتر به فاصله نزديك تر ميشي
بگو جند قدم مونده تا فاصله هامون..

***كلا تو زندگيم آدم كم رابطه اي بودم بيشتر تو اين چند سال..بخاطر همين  توي كارم كه مهمترين اصلش داشتن رابطه با خیلیاس کلی اذیت میشم.

***چشام کوچه های گونه هاشو وقت رسیدن تو با اشکاش آبپاشی میکنه به قول شعر ترکی که میگه

***
طبق منطق عشق تو نباشي نميخوام لحظه اي رو سر بكنم پس نتيجه ميگيريم كه تو نباشي من هم نخواهم بود.

**** با قامتي تكيده   از ديگرون بريده            دردي درون سينه      زخمي به دل كشيده

***محض همينجوري سراغ دفترچه های قدیمیم رفتم تو یکیشون نوشته بودم واسه رها شدن از این آلونک
آتش گرفته یک پنجره بارون زده میخوام...پنجره تویی و بارون اشکای من...میشه رها شد


***وجودت را حس میکنم در رویاهای شبانم وجودت را حس میکنم در رگهای سرخابی خودم در چشمانم
در آغاز هر فصل خورشید در آغاز رویش ماه ..دمی که با یاد تو فرو میرود با نگاه سرشار از آسمان بازدم میشود
هیچ قلمی توان کشیدن نگاهت را روی تن هیچ کاغذی ندارد و هیچ جوهری رنگ شبانه ی چشمانت را


***توی حصار ناامیدی ویآس یه شاپرک میبینی رنگی وزیبا که پشت پنجره فردا روی یه شاخه نشسته یه
شاخه پر از برگای سبز امید.یه شاخه که میشه اسمشو امید صدا زد و تو شناسنامه عطرش امید نوشت.
میخوای حصارو بشکنی و بری سراغ شاپرک, میگی کاش اون شاخه بودی راست قامت وسبز با یه هوای
اتو کرده ,شاپرک هر شب میاد میشینه کنارپنجره و روی بخار پنجره مینویسه چرا اینجایی؟راستی چرا اینجام...

****
دل تو زيباست
دل من زخم خورده از سيلي غم
دل تو در اوج پرواز عقاب                     دل من  ماهی مرده ی سيلاب است
دل تو هرچه كه هست
به دل من نزديك است

***

من اگه خدا بودم تورو اول به خودم میرسوندم      عمر جاودان بهشتی بهت میدادم و تا ابد باتو میموندم

من اگه خدا بودم غمو از بغض چشات به دادگاه میکشوندم

شادی رو به نام تو ثبت میکردم , حسودارو با تیر نگات می چزوندم

********

تورا من دوست میدارم       که بسان لبخند زندگانی میمانی
که بسان پیوند من با اکسیژن           شبیه اطلسی های آسمانی میمانی
تو را من دوست میدارم
که پوست تنهایی من بدست تو شرحه شرحه شد
به مانند معراج بشر از خاک به هوا
به سکوت حنجره از تار صدا
به مانند پرواز کبوتری              از بام یک زندانی میمانی
تو را من دوست میدارم       که بسان آرامش عمیقی
به مانند آشنای ازلی         برای یک غربت زده ی ابدی
برای جاده گم شده در راه عبور
بسان یک نشانی میمانی
تو به شبنمی خنک       روی تن داغ گرما زده ی یک گلبرگ
تو به ماه مکرر         رو تن شب تمام فصل ابری
تو به مانند یک معجزه ی آسمانی میمانی
تو را من دوست میدارم
چون که دوست داشتن زیباست
چون چادر شب پر ستاره ی تو          حجاب روشنی آفتاب خداوندیست
تو را من دوست میدارم          چون عاشقی زیباست
که در اندک اندک زندگی دنیای هوس
تو بسان عشق فراوانی میمانی
ای سرزمین چهار فصل سیب
پاکتر از سفیدی بلور برف
سبزتر از آغاز شکوفایی هر بهار     طلایی تر از رویش پاییز
و گرم تر از شهریور تابستانی میمانی
وقتی تار عنکبوت
گوشه ی اتاق غم را کهنه گی میبخشد
تو را به مانند گشودن پنجره ای
رو به طراوت بارانی میمانی
ای محفوظ از نگاه پست چشم های تریاکی
ای فرشته ی یکرنگ سرزمین خاکی
با تو یک دل سیر خوشبختم و تو              خوش یمن ترین آیه ی زندگانی میمانی
عمر دنیا کوتاه               تقدیر با تقویم ما چه در سر دارند؟
هر چه باشد            تو ای لطافت لبخند یک کودک
ای منور از زاده ی مریم
در آلونک پیر دلم              جاودانی میمانی

***********

{اینم قسمتی از ترانه نسبتا طولانی کافردین شادی..که توی یک بزرگراه وقت اذان تو ذهنم کلید خورد}
** میگن خدا نزدیکیاس پس چرا من نمیبینم          وجودشو پیش خودم پس چرا حس نمیکنم
نوری حتی یه نشانه ای از خودتو نشون بده               ایمون بیارم که با منی  مگه مسلمونی بده
از ازل تا به ابد خداجون تنها میشینی                    فقط به این خاطره که تنهاییمو نمیبینی
میگن یه چشم داری خدا همه این آدمارو             از اون بالا خوب میبینی رسم و رسوم دنیارو
همه همزاد منو میبینی حضرت عباسی؟                 شاید به این خاطره که دلتنگیمو نمیشناسی
میگن یه نور سپیدیو میدرخشی یه عالمه                  دیدی خدا نمیدونی رنگ سیاه رنگ غمه...
چقد گله دارم ازت آره... جهنمی شدم                       تو کفر سهم زندگی بنده ی محکمی شدم
درسته  من یه کافرم کافر دین شادیم                    من بندتم ولی هنوز نمیدونی که من کیم
میگن که هر حادثه ای میگن  یه حکمتی داره               قصه با درد زیستن حکمت بیست آذره
دنیا به این بزرگی رو میگن که تو خالقشی               یواش تو گوش من بگو خدا تو هم عاشق میشی؟
خودت کلاتو قاضی  کن خداوکیلی ای خدا                 بنده هاتو سوا بکن همه جدا منم جدا
ببین همه خونه دارن سقفشون عین مسجده            چه چلچراغه خوب ببین یه شمعیم به من بده
یه اشتباهی کردیو منو گذاشتی تو زمین                     خدا یه لحظه هم بیا بیه به جای من بشین ...
تو این شلوغی تنهایی  ببین چه گریه آوره             عمر ناکام منو تقدیر تو چند میخره؟
بزار یه ساعتی منم برا خودم خدا بشم                         از وهم دست بستگیام یه ساعتی جدا بشم...
میگن که بی نیازی و محتاج هیچکی نمیشی                فک میکنی که من توام تو دنیای گرگ و میشی

****************


تفنگ سرخالی


بعضی وقتا یه چیزایی مثل یه فکر یه حادثه آدمو هل میدن به سمتی که خودشون میخوان ازشون میترسی
, میترسی که یه دفه همه چی رو تموم کنن روحتو بکشن بدون اینکه بدونی خودشون قاتل روحتن,
 تهدیدت میکنن انگار با یه تفنگ نشونت گرفتن..ولی یه تفنگ سر خالی


********


شده تو دلتون همه چیز قاراش میش بشه شادیا گریه کنن یا از شوق یا از نبودن و ندیدنشون, غما
بخند یا ز ذوقشون یا از ندیدن و نبودنشون..گیج میشی کاسه چه کنم چیکار کنم بدستت میگیری
تو این مواقع خیلی سخته خودتو آروم نشون بدی


**********

فرض کنید تو یک روز بهتون خبر میدن رشته مورد علاقتونو تو بهترین دانشگاه قبول شدین
همون روزم میفهمید که برنده جایزه 200میلیون تومنی بانک شدین تو همون روز جشن تولد خواهرکوچیکتونه همون روز پدر و مادرتون از مکه میرسن , تو همون روزبرادر گم شدتون
 بعد از سالها برمیگرده و مهمتر اینکه بالاخره بعد کلی گریه و غزل عاشقونه خوندن
 به عشقتون میرسید.خلاصه همه اتفاقات خوبی که حتی ممکنه تو زندگی خیلی از ماها اتفاق نیافته
 تو یک روزاتفاق میافته, میرید کلی گل و شیرینی و میوه بخرید جعبه های میوه هارو میزارید
 تو ماشین چند قدم اونورتر یه بچه 6 ساله به دستای پدرش نگاه میکنه و پدر شرم زده از از جیب خالی
و بچه در حسرت یک سیب, وقتی اینومی بینید آیا واسه یه لحظه هم همه شادیای اونروزتون
گم میشن؟؟؟؟



************


قرار بود این آخرین آپم  باشه اما دیدم نمیتونم از این دنیای مجازی دل بکنم دنیایی که خیلی بهتر
از دنیایی که بدست ما آدما ساخته شده دنیایی که همه همدیگه رو میفهمن دنیایی که توش میشه حرفاتو

بزنی و تنها نباشی دنیایی که میشه توش فریاد زد..

********

کاش همونجوری که بین دو نفر با خوندن عقدی پیوند زن و شوهری  بسته میشه یک عقدی

هم وجود داشت که با خوندنش دو نفر خواهر و برادر همدیگه میشدن شاید اگه م...ت... میشدم همچین

فتوایی میدادم

********

انسانهاي خوشبين و بدبين هر دو براي جامعه مفيد هستند خوشبين هواپيما را اختراع مي کند و بدبين چتر نجات را

********


 ای که ماه چشم زیبات  شبامو ستاره کرده

         از تو برای تو نوشتن چرت شعرو پاره کرده

ای تو معمار سخاوت چه قشنگه با تو بودن   

     ای تو تندیس محبت  ای شبانه هام از تو روشن

به تو میرسم یه روزی با همین دستای خالی  

     با تو سیمرغ عطوفت لونه کرده این حوالی

قلب من خاطره هاشو به غم گریه فروخته    

      منو از خودم جدا کن که نگات چشامو دوخته

جز تو ای سین صداقت واسم هرکی که کس نیس

  انقده واسم بزرگی حتی حجم خونه بس نیس

با تو لبریز بهارم ای نهایت نجابت     

          یه وقتی از چشات نیافتم زیر سرنیزه ی عادت

تو لغت نامه ی چشمات آتیش هم معنی دریاس   

       نباشی اردیبهشت هم واسه من آخر دنیاس

عین سقف آسمونی یه جوری نزدیک و دوری   

              واسه دردای دل من بهترین سنگ صبوری

**********

کاش میشد تو را تا ابد نفس کشید کاش میشد نوح بود مسیح وار هر صبح با ید بیضای چشمانت

طلوع کرد کاش میشد سلیمان ملک دستانت بود کاش میشد اسماعیل قربانی ابراهیم چشم تو شد

کاش میشد معجزه کرد ..کاش...

قلمرو بدون برگشت

و من به هر جاده اي که رسيدم چراغ قرمز شد و تابلو ورود ممنوع در يک خيابان بي برگشت

*******


تو فيزيک قانوني هست به نام قانون پايستگي انرژي... منم يک قانوني رو تو زندگي کشف کردم اسمشو گذاشتم
قانون پايستگي زندگي به اين ترتيب که هيچ غم و دردي از بين نميره فقط از يک نوع به نوعي ديگر تبديل ميشه
از غم تنهايي کاسته ميشه و به غم دلتنگي و ترس نبودنت و فردا تبديل ميشه.

**********


هر جا که رفتم و بودم يک قلمرو ممنوعه اي مثل يک هاله  اطرافم بود که نذاشت من به کسي و کسي به من نزديك بشه جز تو كه قانون شكني كردي و وارد اين قلمرو ممنوعه شدي حتي اگه به اختيار خودت هم
 برگردي براي حس خوب با تو بودن و عشق تو يك قلمرو ممنوعه ديگر ميسازم يك خروج ممنوع

******

گاهي وقتا يک کار به ظاهر خيلي عادي و کوچيک ميتونه کاري کنه که صدا تا قرص و دارو نميتونن انجام
بدن مثل تک زنگ يا يک اس ام اس خالي

*******

گريه کردن يا کار آدماي ضعيفه يا به قول امروزيا سوسول ..اما ورژن قديمي و کهنه هم داره که از عصر يعقوب پيامبر كه نه ضعيف بوده نه سوسول !!! به جا مونده اونهم
 ناشي از درديه که تا تجربش نکني نميفهمي

*****
قبلنا يک قسمتي داشتم به نام معرفي آهنگ دوباره راه افتاده
اين ترانه ناشي از خودخواهي ترانه سرا که دلمه براي خودش سروده شده
خواننده : تنهايي نوازنده: دلتنگي ترانه سرا: يک دل پير
اجرا شده توسط ارکستر سمفونيک باروني چشمام

گريه نکن اي من ِ من تقدير تو اينجوريه
از چي گلايه ميکني مگه خنديدن زوريه
حالا که عمر زندگيت تو تنهايي سر سپردنه
براي عشقت شب به شب يه بيت ترانه گفته
بمون و مدعي بشو که خوبه حال روزگار
نگو يه وقت تنهايي و دلتنگ ساعت قرار
گريه نکن اي من ِ من قصه زندگيت اينه
ميخواي بمون ميخواي برو آخر قصَت همينه
يه روزي تو تقويم زرد مجبوري عادت بکني
سقف تنها موندنو بازم مرمت بکني
گريه نکن اگر چه که عمرت ديگه رنگي نداش
تار صدات تيره بودو هيچوق نماهنگي نداش
من ميدونم تو شب تو گم شده نور ماه تو
يک چيزي چشمک ميزنه گرفته اون نگاه تو
يه معجزه پر از اميد يه کهکشون روشني
دستت بهش نميرسه تو بيخودي زور ميزني
گريه نکن اي من ِ من نگو که گريه مرهمه
پيش غم تنها بودنت اشکاي تو خيلي کمه
چشماتو بنداز زير تيغ يا خوب ِ خوب يا کور کور
تو قفس غم صدات با وهم عشق نکن عبور
يه کم بخند اي من ِ من اي که از خنده بي خبر
گريه نکن به زندگيت با گريه هات نزن تبر
دنياي تو من ميدونم يه قوطي قرص تو پنجره اس
فکر يه باره مردنت هنوز تو ذهنت خاطره اس
اي من ِ من تقدير توهميشه رو بخت سياس
ما هردومون خوب ميدونيم صبح اميد از ما جداس
دنياي تو يه جور ديگس يه جوري سيلاب غمه
چشمه ي عمرت جا زده حالا يه مرداب غمه
اي من ِ من وقت مردنت وقتي که از راه ميرسه
جنازه ي بي روح دلت تو برزخم يه بي کسه
خاموشه کلبه ي صدات کابوس اشک و گريته
روياي خندت گم شده تنگي ِدل همسايته
گريه نکن اي من ِ من چيزي عوض نميشه خوب
خاکستر اين جوونيات ديگه که سبز نميشه خوب
گريه نکن اي من ِ من تقدير تو اينجوريه
از چي گلايه ميکني اين غم تو مجبوريه...

**********

تابوت روح من
ميگذرد از حيات تو و تو
كنار راه من ايستاده مينگري
به روزي كه شب را
با تو به سر ميبردم
تابوت من تا بوي تو را
ميشنود مي ايستد
تو ترانه ماندن و من
مرثيه رفتن را ميخوانم و
در آخرين پاراگراف قصه مان
من در حضور تو
در چشمهايت دفن ميشوم

{اين شعر براي مرگ نيست براي ماندگاري عشق است}


انقلاب ابریشمی


من يك زنداني ام تو يك سلول با ديوار خاكستري و تو هر روز هر شب با پرواز پرنده هاي اميد از پشت پنجره ي

كوچيك ديجيتالي بهم مي فهموني كه آزادي هست زيباست اما ...تو پرواز را در آسمان آبي خودت تجربه كن

من از همين پايين از همين سلول با آزادي تو مي خندم.


تنهايي با همه وسعتش تنگه شاید ی روزی با خودم تو تنهاییام زمزمه کنم من او ندارم



این ماشین زمان که فقط تو فیلمها میشه دیدش ، اگه بود چی میشد میشد به فردا رفت و آینده رو دید و ترسو

کشت میشد به گذشته برگشت و جبران کرد ، میشد هزار راه نرفته رو رفت یا هزار راه رفته رو نرفت .

من الان شبیه یک انقلابم یک انقلاب جوان که چند ماه پیش جشن گرفتم تو وجودم انقلابو ،یک انقلاب از جنس نور و زیبایی به لطافت گل ابریشم..اما برای بودن

همیشگی این انقلاب نیاز به مشارکت عمومی دارم ،تقدیر حوادث ،آدماٰ، خودم و...آرمانهای عشق



من فرش زندگیمو با تار یاد تو و پود دلتنگی تو میبافم و این فرش رنگین را روی حال خاکستری خودم پهن میکنم


غم رو دوست دارم آخه اگه من غم نداشتم که الان تورو نداشتم غم به سراغم اومد و من برای رهایی سراغ تو اومدم


تا اومدم خودمو بشناسم ديدم يك پشت كنكوري عاشقم، تا اومدم ببينم اين عشق چيه چرا عاشق شدم ديدم

تنها شدم تا اومدم به خودم بيام ديدم كه همه چي رو از دست دادم به همين سادگي ...زنده بودن من شد زندگی


********

تاریکی زد نور شکست یک دفه بی چراغ شدم

تو دست رویای خودم بدجوری نقره داغ شدم

جنگل وسعت شعر برام دیگه ردیف نداشت

کهنه حصار روزگار زد و حالا یه باغ شدم

یه باغ بی برگ و علف ،به رنگ پاییزی سال

پر از تن درختی که شکسته از غم زوال

سکوت چشمه های آب صدای پای یک کویر

کسی سری نمیزنه به باغ پوسیده ی کال!!

رنگ شب شعله زد و رو سیم غم کباب شدم

ستاره بودم و ولی سقوط یک شهاب شدم

قصر خیالی امید یه چشمه سار نشون میداد

تا که رسیدم لب جو غرق این سراب شدم

حالا تو این سراب غم شتاب عمرو می بینم

کنار هر درد زندگی کلی کنارش میشینم

تو اوج این سراشیبی با بغض صداتو میشنوم

زخم از دست دادن تو جوونه کرده تو سینم

جوونی سبز منو تقدیر وحشی خورده بود

رنگ سیاه تنشو به دست من سپرده بود

عطش بودم تشنه ی عشق گشنه ی این راه مدام

لقمه ی پر چرب روزگار گوشت الاغ مرده بود

کارم شد نون گرفتنو همینجاها سگدو زدن

به یاد تو گریستنو با تو همیشه گپ زدن

حالا امید من چیه نفس کجاس هوا کجاس؟

مگه به این ترانه ساز یه قطره زندگی میدن؟


****

دست تو هستی من است

چشم تو مستی من است

شیشه عمر بی رونق من را

میفشاری در دست

با حس اهورایی وجودت

روح من کوله بار خود را میبندد

و به آرامش یک عاطفه می پیوندد

بایدم رفت با تو از این خاموشی

بایدم ماند و رها شد از محال اندیشی

بایدم فریاد برآورد ای عشق              کیستی ای آینه دار دل من

اندکی باش که من بیمارم

اندکی باش تا بشکفَ ت غنچه ی روشنی بر تن پوش دیوارم

هستی ام عشق به توست

کیستی ای ماندگار لحظه ی هر ساعت من

بذر امیدم با تو باید افشاند

که در این تشنه کویر دل من با یادت

هر گلی خواهد رست

هر غمی رخت خواهد بست

تا ابد...تا مرز رسیدن روشن باش

ای تب زیستنم با من باش

...................


غنیمتی است سیب را بوییدن

هی گیر دادیم به دولت که باید انتقاد پذیر بود دیدیم نمیشه باید از خودمون شروع کنیم

در پی انتقادهای شدید مبنی بر اینکه چرا اینقدر غم ...ما هم انتقاد پذیری خود را نشان داده

و فعلا غم ر ا در سلول انفرادی انداختیم تا کمی تنهایی بکشه وغصه بخوره ببینه ما چی کشیدیم

و بلکه متنبه بشه و دیگه سراغمون نیاد البته ما گهگاهی به رسم وفاداری وحرمت

نون ونمکی که تنهایی به خوردمون داد بهش سر میزنیم ...میدونم موقعی که نیستم دلتنگمه

بکش غم که حقته باید بکشی....

خواب دیدم اون بالاهام تو اوج بالای یه قلعه خیلی بلند از اون بال همه چی رو میشد دید

جنگل رود خونه آدما ..اما یک دفه افتادم سقوط کردم همه چی خراب شد

دل من آغازسقوط دوبارت مبارک

همه تو زندگی دنبال آرامشن پول ...خونه...ماشین ...حتی دنبال هیجانن تا با اون هوس هیجان خودشون آروم کنن و به آرامش برسنن تنوع طلبن چون از تکرار خسته میشن و آرامششون....هدف از هرکاری

بدست آوردنه آرامشه

از افکار هیتلر گرفته تا ارائه آمار تورم!!!!!! از انتقاد گریزونن چون آرامش قدرت طلبیشون ...

من همه ی این چیزارو یک جا دارم ...فقط ترس نمیزاره آرامشم همیشگی باشه


کلی بالا وپایین رفتیم تا نمایشگاه نقاشی رو پیدا کردیم تابلوهارو نگاه کردم چیزی سر در

نیاوردم همه ی این گیجی من بهانه ای بود برای استشام هوای گرم تو...من نفس گرفتم.


دعوا و زد وخورد من و تنهایی

یک شنبه بود بود همین ماه خیابان شهدا ،تنهایی خودش اومد به سراغم ازم گله کرد که چرا

حالشو کمترمیپرسم ....این هم گفتگوی ما (این شعر با لحن خودم بی وزنی نیست اما با لحن

شما شاید...

"با توام ...توکه ادعا میکنی یه شاعری**** تو که توبیراهه ی بن بست شبیه مسافری

تو که وفاداری ِ تو دیگه ثابت شده بود ****تو که با من وطنت خاک غربت شده بود

تنهایی تو منم اسمم دیگه رو خودمه**** تن رهایی از همه چیز همه وقت پیش منه

چرا بی وفا شدی یکی رقیب من شده ؟ ****حرف بزن بگو کیه اسم منو شکن شده

لال نشو سکوت نکن دق نده روح منو**** چشماتو باز کن و ببین این غم واندوه منو

بی تو من تنها شدم رفیق بی کسیت منم**** منم که با تو تا ابد اسمتو لبخند میزنم

بیا بریم یه خرده تو خیابونا گشت بزنیم**** توی گوش هم بگیم که ما همش همسخنیم

بیا بریم"....گفتم بایست تند نرو درست بایست**** بزار بگم تنهایی من بگم درد تو چیست

درد تو اسم خودته ..یه خرده نگا بکن ****همیشه تنهایی فقط از ریشه از ساقه وبُن

تو برام چی داشتی این مدتی که بودی پا به پام ***تحفت غیر غم خودت غیر درد چی بود برام

این همه مدت منو تا مرز خودکشی روسندیَم**** فک کردی آدم نبودم فک کردی که من چیَم؟

یادته تو بلوار شهر قم مردنو گذاشتی پیش پام**** این راهه حل بود که گذاشتی. تنهایِ بدبخت مدام

آره بی وفا شدم میخوام بهت سر نزنم ****حتی وقتی که زنده ام حتی بعد مردنم

وصیت کردم به عزیزم که بهم سر بزنه ****منو تنها نزاره با تو ..اون همیشه با منه

برو گم شو دور شو از جلو چشمای من ****دیگه ازت خسته شدم تکرار بیهوده ی تن

دیگه ازت خسته شدم ...نمیخوام اسم تورو**** د ِ..مگه نمیشنوی دیگه خوب بسه ...برو

الان بی تو با عشق خودم نگاه کن...اینجوریَم ****میدونم نمیدونی این روزا درگیر کیَم

پیشمه اسمش و یادش همیشه... همه وقت ****صبح زود طلوع شب ساعت پنچ ساعت هفت

گوشیم همیشه دستمه انگشتم رو دکمه ی تماس**** فکر اون تشویش دلم تقدیرمون گرچه جداس

گفتش که" فک کردی... اونم مثل همه ی آدمکاس ****بعد مدتی میره میبینی که یه بی وفاس

یه نگاه کرده بهت دلش سوخته کمی برات ***تو هم سرگرمیه اونی عاشقی ... کوره چشات

تو خیال کردی که فهمیده اون درد دلو ***خیلی ساده ای ترحمه زهی خیال باطلو

آخه بدبخت تو چی داری که این روزا پیش ِ تواِ ****مگه اون غریبه نیس مگه قوم وخویش تواِ؟"

گفتم تنهایی ...راجِ به کسی که دوسش دارم****فکر غلط نکن وگرنه تنهات می زارم

گوش بده الان می ری مثل بچه آدم جیم میشی ****میدونم که تنهایی بعد من یتیم میشی

گاهی وقتا که یاد اون نبودنش می کُشدَم**** یتیم نوازی میکنم بهت کمی سر میزنم

همین پیش پای تو کلی باهم قدم زدیم ***کلی گفتیم خندیدیم تو که صفری و صدیم

وقتیم که نیس دلم بدجوری دلتنگه اونه**** گاهیَم عاش ِ...شقشم! بهم میگه یه دیوونه

یهو نمیدونم چی شد گل به صورتش شکفت ****همین که دلتنگی اومد یه دفه خندیدو گفت

"میشناسمش اونو از دوستای خود ِ منه**** امیدوارم همیشه اون یارت باشه تا لب مرگ

یه دفه یکی اومد مبهم وگیج گفت که چیه؟ ***ول کنین همدیگه رو اینجا خوب کی به کیه؟

به به جنا ب تنهایی چطوری نارفیق من**** چرا انقد پریشونی ؟کهنه ی زیر تیغ من

پرسیدم شما ؟چهرتون یه جوری آشناس**** گفت من دلتنگیتم اون که گاهی پیش ِ شماس

اومدم پیشت باشم چون که عزیزت اینجا نیس**** داره دلت تنگ میشه باز بشین و شعری بنویس

گفتم ولم کنین چی میخواین شما از جون من ***دارین زجر کش میکنین میشکونین استخون من

هر دو باهم داد زدند آقارو باش مقصر خودت***ی میخواستی عاشق نشی خوب دلو بهش ندی

نقش ما دوتا تو قلب ِ‌ تموم ِ‌ عاشقاس ****هر جا که قصه ی عشقه اونجا رد ِ پای ماس

تنهایی پوزخندی زد وهمین که داش پر میکشید ****گفت باشه ایشالا که بهم یک روزی میرسید

بدون خدافظی تو پیاده رو پر زد و رفت**** عصر یه شنبه هشتم آذر ساعت هفت

یه روز میرم سراغ تنهایی اینو من حس میکنم ****روزی که بدون محبوب خودم تنها می مونم

الان یه مدتی فقط ما دو تا قهر همیم ***هر کدوم آواره یه گوشه توی شهر ماتمیم

به اجبار سرنوشت ی روزی عشق من می ره**** با دل ِتنگ و تنهایی یک باره قلبم مگیره

بودنش کنار من یه جوری تعویقه مرگمه**** این روزا دلتنگی اون تنها رفیقه مرگمه

من و تنهایی و دلتنگی هر سه تنها میشینیم ****دست به دست هم دور یه آتیش حلقه میزنیم

آروم آروم ذوب میشم تو هیزم این دوتا رفیق ****منو آتیش میکشن تو حس غصه ای عمیق

غصه ی نداشتنو نبودنش کنار من ****غصه ی اینکه چرا غصه شده غمخوار من

بهم بگو اون چه روزیه خدا بگو تا بدونم ****تا قبل رفتنش روح وجسممو بسوزونم

من که میمیرم ی روز پس همین امروزو خوشه ****کسی اینجا که نیس تا ببینه دل چی میکشه

تویی که یادت همیشه توی قلبم می مونه**** دلتنگیت الان پیشمه سلام بهت میرسونه


سبد من خالیست

من آلبالو را از شاخه ات نخواهم چید

نه انار و دانه های یاقوتیش هم

سهم صدف رنگین باد

انگور را به زنبورها بسپار

تشنه ی شرابند

آن سبد گیلاس هم ارزانی نگاه سرخت

"کدامین را"؟

نه.. سیب را نصیب دستان من کن

عطر باغ من خالی از عطر سرخی این سیب است

خاک من خشکیده ی عشق

ریشه ام زخمی از بی ابریست

ساقه ام خم زده از غصه طوفان غم است

برگ من زرد ی خاکستر این عاطفه هاست

تن من طعم تلخ کاج غم است

سیب را میخواهم

تا حادثه رویش یک باغ شوم

با دست ِ‌؟...نه ، سیب

جوانه زده از باران بهار

قرض بگیرم ابر بی پلکش را

تا به دامان خاک بی آب وعلف

بغضم گریه شود

نسیم بهار عاشقی در به در است

دنبال عطر سیب است

انار ترک خورده ی لب سیب

سرخی باغ من است

چشمان من سیب مچیند

از چشمان مستانه ی آن

شراب زندگی می سازد

باغبان میچیند

آلبالو ....انار... گیلاس...

نه! سیب را برای من...

سبد من خالی از عطر سیب است

خدا سیب را جدا میچیند

دستانم از خدا سیب میچیند

گله نکن کار یک عاشق دلتنگ محبوبش بودنه

من خوبم تا تو خوب باشی پس خوب باش تا منم خوب باشم

ققنوس

ای صدای خوش هر بهارانم
تا همیشه در عشق تو می مانم
تقدیر من به تنهایی و دلتنگیست
من تو را نخواهم داشت می دانم
یک روز تو با رویای خود خواهی رفت
این را از دو چشمانت میخوانم


دوست دارم همینجا خدارو با تمام وجودم فریاد بزنم تا بقیه هم متوجه خدا بشن تا بفهمن که خدایی هست و بنده ای


چه بخوای با من باشی یا نباشی چه به یاد من باشی یا نباشی از تو گلایه ای نخواهم داشت اما از خدا چرا


یه روز یکی ازم پرسید اگه بهتون بگن که قراره بمیرین چیکار میکنین؟ حالا من ازش میپرسم اگه بهتون بگن که
قرار یه روز دیگه هیچ جا و هیچکس رو نبینین چیکار میکنین؟ مردن تمامه ،پایانه ،سرانجام همه چیز ، سرانجامی
که دیر یا زود به سراغ هممون خواهد اومد .اما چشمارو از دست دادن چی ؟ذره ذره مردنه عذابه
مخصوصا اگه قرار باشه دیگه اونوقت کسی رو که عشقش دین ومذهب وراه زندگیت شده رو نبینیش

نه نمیزارم من چشمامو برای دیدنت نگه میدارم ،نمیزارم دست روزگار منو به دیدنت کور کنه {بغض دو ساله}


همه چیز میخواد تصاعدی تموم بشه کم کم ، دیدنت، بوییدنت، چشمام، عمرم، جوونیم، چیزایی که یک دفه بوجود اومده ذره ذره میخواد تموم بشه تو یه روز به دنیا میای بعد ذره ذره میمیری به همین سادگی


تازگیا فهمیدم آدم حسودیم به اون آدمایی که هر روز میتونن ببیننت حسودیم میشه به اون آدمایی
که میتونن به هر بهانه ای باهات حرف بزنن حسودیم میشه به اون آدمایی که از ته دل میتونن
بخندند حسودیم میشه به اونایی که میتونن هر روز صداتو بشنون حسودیم میشه ...حسود هر گز نیاسود!



ققنوس عشق من داشت میسوخت و در آتش عشق تو دوباره جون تازه ای گرفت


نزدیک یک سالی هست که برای خودم وصیت نامه یا آخرین نامه دارم معمولا هر ماه برای خودم آپ میکنم یک جمله ای که بدون تغییر مونده اینه: مرا در جایی دفن کنید که مرده هایش نیز برایم غریبه باشند

می خواهم تنهایی در دنیای مردگان را هم تجربه کنم شاید ...{همین روزاست که پاره بشن}


عشق عادت نیست ...دلبستگی وابستگی نیست

اين هم داستان كاشي هاي خوني قسمت 1 -2-3

امروز فهمیدم به یکی از آرزوهام رسیدم ،زمانی بود که آرزو داشتم برای کسی بنویسم که دلنوشته هامو شعرایی که براش میگم و بخونه همین الان داره اینو میخونه

********

من همیشه بازنده دلتنگم...........چقدر برای خنده دلتنگم
تو الان با منی و اما ........از تو دل نکنده دلتنگم
وجودم از حس تو پر...........نمیدانم چرا آکنده دلتنگم
امروز با منی و اما ترس..........در فردا در آینده دلتنگم
با تو در اوج پروازم.............بی تو پر کنده دلتنگم
گریه مدام در من جاری...........در پای تو افکنده دلتنگم
****
خزیده پای دیوار دلتنگم........منی که با انتظار دلتنگم
اینجا یا هرکجا که باشم...........با دلی بی قرار دلتنگم
از مردن حرفی نمیزنم.........خودکشی نمیکنم استوار دلتنگم
تریاک نگاه تو با من نیست.......نعشه نیستم ، خمار دلتنگم
یک لحظه که نباشی با من........آن لحظه هزار بار دلتنگم
کتمان نمیکنم عاشقت هستم.........بدان که دیوانه وار دلتنگم
تو نیستی و به ناچار دلتنگم..........در روزگار کج مداردلتنگم.....
چن وقت پیش بود این شعرو واست گفتم گفتی چرا همیشه بازنده ؟ گفتم یه جور پیش بینی از آینده است
الان دلیل مهمتری پیدا کردم

در نقطه تلاقی عشق آنکه دل می بازد در هر صورت بازنده است


چقدر دلم میخواد بهت بگم نرو بمون تا میتونی بمون میدونم خودخواهی ولی بمون بزار میون این همه آدم منم پُز بدم که تنها نیستم منم کسی رو دارم



با بودن تو از درد نهانم خبری نیست
جز سفر عشق تو که هرگز سفری نیست
هر شب که به یاد تو کنم زمزمه آغاز
آن شب شب عشق است طلوع سحری نیست
هر لحظه ساعت به زمان از یاد تو روشن
بی نور تو در قاب شبم که ثمری نیست
هر روز که بیافتد به جمالت نظر من
آن روز امید است ومبارک ،کدری نیست
چون راه تو را میطلبم در شب وروزم
جز راه تو که راه دگری را گذری نیست
من عاشق دلداده ام ای راز محبت
جز یاد تو و یاد تو ، یاد دگری نیست

******

نگاه ناز هر نیاز

صدای خوب دلنواز

یگانه شو یگانه باش

برای بی حادثه گی

همیشه عاشقانه باش

مرا ببخش به چشم خود

رها نکن به سرنوشت

آواز هر ترانه شو

در این سکوت صد هزار

یگانه باش بهانه شو

امید قلب من بمان

وارث جاودانه باش

رسم ستاره های شب

نوازش شبانه شو

گیاه سبز خانه باش ...



خلاصه این پست بی تو از عشق تو خواهم مرد روزی

هوای اسیدی

من از طرز نگاه تو امید مبهمی دارم.............نگاهت را نگیر از من که با آن عالمی دارم

**من توی هر پست مطلب تقریبا زیادی مینویسم یا وبلاگ نویسی بلد نیستم یا حرف تو دلم زیاد دارم

شایدم هر دوش...

**میشه از خیلی چیزا ترسید از مرگ از بی پولی از ارتفاع از گربه از پیری از دوری

یا حتی از عاشقی و ...

**خیلی لذت بخشه که برای کسی که دوستش داری و عاشقشی عاشقی کنی فقط اگر ترس نباشه

**کاش عمرمون هم مثل سیم کارت های ایرانسل بود هر موقع که میخواستیم هر چقدر از اعتبار عمر باقی مانده مونو به کسی که دوستش داریم بدیم بی منت و با عشق

**یکی از هنرهای خدادایم اینه که گاهی وقتا خوب میتونم وانمود کنم که خوبم خوب خوبِ‌خوب

**تو یکی از سایتها خوندنم که خطرناک ترین بیماری دنیارو کشف کردند : تنهایی

**بعضی وقتا به خودم میگم تنها زندگی کردی در تنهایی هم خواهی مرد

**غرور من برایم مهم نیست مهم دیدن لبخند توست

**نشسته بودم روبه روی همون درخت داشتم واست شعر میخوندم تو داشتی میخندیدی هوا کمی سرد بود

دفترمو ورق زدم سرم بلند کردم دیدم نیستی آشفته شدم بلند شدم دوروبرمو نگاه کردم نبودی قلبم داشت

تند تند میزد صدای مادرمو شنیدم "فرهاد پاشو ...پاشو نمازتو بخون برو نون تازه بگیر واسه مهمونا ...

کتتم بپوش هوا سرد شده" بلند شدم ...همه چی سر جاش بود ..من...تو...گوشیم...

**فاز زندگیم عوض شده از تنهایی به دلتنگی فرقشون اینه که تنهایی یک جورایی همیشگیه میشه بهش

عادت کرد اما دلتنگی رو نمیشه بهش عادت کرد ،‌فاز دلتنگی نوسان داره بعضی وقتا شدت میگیره

که ممکنه رگهای اعصابتو بسوزونه، تنهایی رو با بعضی از آدما میشه پر کرد اما دلتنگی رو غیر

.......نمیشه پر کرد... ولی بعضی وقتا دو فازم تنهای دلتنگ ، شایدم دلتنگ تنها

کاشی های خونی {قسمت دوم}

خیلی از شب نگذشته بود نگاهم را به سقفی که آن طرفش برایم همیشه ناپیدا وتاریک بود چسبانده بودم افکارم وامانده از پرواز در کاسه ی سرم میچرخید احساس درماندگی و بیهودگی از زندگی و خشم از آنچه که بودم ونباید می بودم توی ذهنم آزارم میداد

معمولا هر ماه چند روز همه دورهم جمع میشدیم هرکی یه گوشه ی نشسته بود و سکوت توی خانه مان زوزه میکشید

همه تیرهایم برای خودم وآیندم به سنگ خورده بود دیگر آینده وتلاش و زندگی برایم معنا نداشت انگیزه ای برای ماندن و جنگیدن نداشتم چیزی تو زندگیم نبود که به آن دلخوش باشم روزها و شبارو با شعر گفتن وخوندن وگوش کردن آهنگایی که برام تداعی یه شکست بود ومیگذروندم و گاهی وقتا برای خرید یه شونه تخم مرغ و سبزی و نوشابه پیاده روهارو شونه به شونه ی تنهایی گز میکردم

کف اتاق دراز کشیده بودم دستهایم زیر سرم بود سقف چیزی برای مشغول کردن نداشت اما ذهنم. تو سکوت لبهای خشکم پر از حرف بود پراز درد،

برادرم گرفتاریهای خودش را داشت صبح زود از خونه میزد بیرون و شب هنگام می اومد به هر حال مغازه رو یک جوری باید میچرخوند زندگی زن و بچه داری مشکلات خودش را داشت ، ،پدرم هوای اتاق رو با دود سیگار پر کرده بود و من چه قدر دلم میخواست میتونستم حداقل یه پک سیگار بزنم....{ادامه دارد}

هر شب مرا یاد کن

که در این تنهایی دل سنگ

که دراین اتاقک شب رنگ

که دراین سکوت تار بسته به حنجره

که دراین اتاقک پر پرده... بی پنجره

دلم تنگ است

دراین دوزخ بی تصمیم

در این حریق سرتاسر تسلیم

در این برزخ پر آشوب

تنها تویی....بهترین ِِ خوب

اگر گاهی دلت را میشکنم

بگذر..ببخش

اگر گاهی برای تو

همرنگ تاریکیم

ستاره باش... روشن شو...بدرخش

بگذار حرفهایت

نفسم باشد

که اینجا هوا... آلوده به بی تو بودن است

که اینجا هوا ...بی اکسیژنی محض است

که اینجا هوا... اتمسفر توخالی است

هوای بی نبض ...هوای بی رویا....

هوای اسیدی است ....هوای اینجا

هوای دلتنگی ...هوای سفت ...سنگی

بگذار چشمهایت

قفسم باشد

که اینجا آزادی هم بغض زندانی است

که اینجا آبادی همرنگ ویرانی است

که اینجا هق هق هم پای من است

که اینجا کاغذ...درخت...شراب...قدغن است

من ویرانی با تو را

دوست دارم تا آبادی در تنهایی ِ بیرنگی

من زندانی در تو را

دوست دارم

تا آزادی در نقطه چین دلتنگی

هر شب مرا یاد کن

مرا از دست خودم آزاد کن

*****

از این روزا میترسم از اینکه با من باشی و دلگیر باشی

به اینکه حتی یه لحظه توی کاغذ دیواری از بودنم سیر باشی

از این شبهای بی رونق نوراز اینکه یه وقتی دلخور باشی

از اینکه بری و یا بمونی و یه روزی از من دور باشی

میترسم که بارونی شه چشمات کسی از غم پاییزی نپرسه

میترسم که از دستم بری و  کسی ازحال من چیزی نپرسه

نترس از رفتن من از این بغضی که تو چشمامه

به رویایی که با من نیس به حسی که هنوز بامه

نترس از حال غمگینم از این دل وا مونده

به حسی که روی میز توی دستات جا مونده

به من عادت نکن حتی طناب دار قسمتم باشه

اگر حتی نبود تو کویر حسرتم باشه

اگر حتی دلم روزی توی دستات جون داد

فراموشم کن وبگذر ...از دم ببر از یاد

از این روزا میترسم از غروبی که بری واز من دورتر شی

میترسم بمونی...میترسم بمونی و به پای پاییز زردم هدر شی

از این روزا میترسم از اینکه چشمات مدام بارون بباره

به روزایی که دستات دورتر شه به خوابی که آرامش نداره

میترسم از اینکه یه روزی بری و سهمم بارون گریه باشه

یا از بی روشنیت کور شم  ،‌ پناهم گورستان سایه ها شه

اگه میترسم از فردا به من عادت نکن خوبم

اگه حتی تو وقت عشق نگاه مرد آشوبم

به من عادت نکن گر چه به تو عادت کرده ام حتی

به شعری که برات میگم به قلبی که میزنه درجا

به من عادت نکن حتی اگر موندم اگر مردم

اگر حتی شبامو با نگاه تو غصه می خوردم

به من عادت نکن حتی اگرقسمت خودکشی باشه

اگر وجودم از عشقت درون آتشی باشه

اگر حتی یه روزی هم توی دستات جون دادم

بزن خط فراموشی رو اسم گنگ فرهادم


کار ما عشق است و ما را بهر آن آورده اند .. ....... هر کسی را بهر کاری در جهان آورده اند

سقف بی کلبه

عشق تو

غم نماندنت

داغ رفتنت

هنوز هم تازه است

و من در اینها

چه ساده کهنه شدم

******

*تازگیا از کوچمون که رد میشم بچه های مدرسه ای بهم سلام میکنند نمیدونم اینو به حساب مودبی اونا بزارم یا به حساب چند تار موی سفیدی که دارن روی سرم خودنمایی میکنن که اگه اینطور باشه باید با خودم زمزمه کنم پیر شدم پیر تو ای جوونی

*علی رغم اینکه همه فصلها قشنگی خودشون رو دارن و من زمستونو به خاطر سرماش بیشتر دوس دارم ولی بهار یه چیز دیگس چون همه دوسش دارن و تن یخ زده ی خاک به خاطر اومدنش شروع به تولد دوباره و سرسبزی میکنه پس خوش به حال بهار که سرسبزی نصیبش شد.

*اون اوایل زود به زود آپ میکردم ولی چند وقتی که دیر به دیر به روز میشم ، شاید یه روزی هم برسه که دیگه اصلا هیچ وقت به روز نشم زمان حرکت کنه و من تو ایستگاه آخر برای همیشه پیاده شم

*قبلنا که خیلی دلم هواشو میکرد و میخواستم ببینمش خبری ازش نبود اما الان که دیدنش آزارم میده سر زده به سراغم میاد ومیبینمش .

قبلنا تنها بود و نمی اومد و الان تنها نیست و میاد . انگار داغون کردن منو خوب بلده .قبلنا که کلی حرف باهاش داشتم سکوت میکرد الان که من سکوتم باهام حرف میزنه ،

*یه دفه به سرم زد یه سر برم پیش یه روانشناس . بعد از کلی حرف و سوال وجواب فکر کنم اون بیشتر روانی شد تا من روانکاوی چیز زیادی نصیبم نشد فقط اینکه زندگی ادامه دارد چه بی من چه با من

* بعضی وقتا که از خواب سنگینمون پا میشیم برای چند لحظه احساس رهایی و تازه گی و آزادی پیدا میکنیم انگار تازه وارد این دنیا شدیم ولی کم کم خروار خروار غم ودرد و مشکلاتمون توی ذهنمون جاری میشن و اون موقع است که آرزو میکنیم ای کاش خوابمون همیشگی بود

*حرف دلو زدن خودش یه هنریه که من از این هنر تا حدی بی نصیبم (بدون ایهام)

*دفتر شعرامو که خیلی از حرفامو توش زده بودم گذاشته بودم لب پنجره ،‌امروز برای چندمین بار با دستمال خاک روبی شد.

****

قصه ی تنهایی در سایه (با نام جدید کاشی های خونی) رو یه جور دیگه میخوام ادامه بدم البته با کمی تغییرات ماجرایی و دستکاری در اسم ها

این پست مقدمه رو میزارم تا پست های بعدی اگر زنده بودیم و بودیم و نرفته بودیم

"خطاب به کسانی که پیشم هستند و با من نیستند"

شاید این آخرین داستانی باشد که مینویسم آخرین حرفها ،تمام بغض هایی که در این چند سال در گلویم نطفه بستند و سکوت تنها صدایم شد قبل از رفتن قبل از به خاک سپردن باید بگویم باید فریاد بزنم باید بنویسم که بر من چه گذشت که زمان را به ساعت هایی که هرگز کوک نشدند سپردم باید بنویسم که چرا این چند سال تنها حرفم سکوت و طفره رفتن از گفتن آنچه که باید میگفتم شد ، شاید زمانی این نوشته ام را بخوانی که من در گور خود لذت مرگ را در خود لمس میکنم و تو احساس افسوس و حسرت وجودت را فرا گرفته باشد که چرا تا بودم از من نپرسیدی که چه میخواهی از دنیای خودت.

زمانی که بودم لحظه هایی که جسمم سایه اش را بر روی دیوار خانه ات می انداخت شاید تو مرا تن پرور ،تنبل ، بیخیال ،فراری یا شاید چیز دیگری میپنداشتی ، اما قبل از رفتن قبل از مردن ، قبل از آنکه روی سنگ قبری اسمم را بتراشند باید بغضم را در روی کاغذها یی که همیشه همراهم بودند بریزم من زندگی به ظاهر سوت وکورم شبیه یک فیلم بود ، یک فیلم پر از اتفاق های زنجیری پراز غم پر از احساساتی که مثل سیم خاردار جسم وتنم را پوشانده بودند ،پر از چیزهایی بود که تو نمیدانی ...

پس بخوان تا من در سکوت مطلق نمرده باشم...

*****

میتوان شک کرد

به دخترانی که دیر شب بیرونند

وحتی به تگ زنگ تلفن

وبه کدری آینه ها و روشنی این روزنه ها

و حتی به بلندیهای ناخن

میتوان شک کردو به تردید

وبه خورشیدی که از لابه لای ابرها تابید

مشکوک شد

و از پس انداز دود این شک

بی خیالی را به تن مالش داد و از شعله ی این شک ناکوک شد

میتوان به عطر هر روز یک مرد

و عینک دودی که او را خوش تیپ تر کرد

وبه رژ لب و ژل موی بلند یکسر

به زنگهای مکرر

و به پلِکیدن دو ترکه ی یک موتوری

سرکوچه و رد شدن یک دختر،

توی بالکن ایستادن

برای آن ور خیابان دستی تکان دادن

یا به پوزخند گره خورده به لب خشک یک آدم

و به بوق یک ماشین هر دم

یا توی جوب دنبال چیزی گشتن

یا از مسافرت شمال یک دفه برگشتن

و حتی سر خاک کسی

تنها پنج شنبه ها نشستن با یک دسته ی گل

یا ته کوچه گپ زدن با یک پاپتی

یا لاغری خودمان و غریبه های چاق و تپل!!

شک کرد

میتوان شک کرد و ذهن خود را مشوش کرد

میتوان همه ی آدم ها را

از یک قماش نامید

میتوان سر وته یک کرباس را

به تن هر زن و مرد دوخت

میتوان خیلی راحت

از شعله ی این شک سوخت

میتوان با گوگرد تردید

کبریت نحیف عمر را

سوزاند

وبهار زندگانی را

در قاب سرد پاییز پوساند

*****

این روزا اگه گفتم ،که حال من خوبه، تو باورت نشه

اگه یه وقتی هم یه اتفاق خوب دلم رو میکوبه تو باورت نشه

تو باورت نشه که حال من بد نیس ، که حال من عالیس

بدون اون اینجا توسقف بی کلبه چه جای خوشحالیس

تو باورت نشه که این روزا من خوشالمو خندون

عریون روحم من بی نرده سلولم بی آبم وبی نون

تو باورت نشه اگه گفتم که در حاله تغییرم

با این حرفای خوب در این حال بد مدام درگیرم

تو باورت نشه دروغ گفتم من که حال من خوبه

که روح عشق اون یه آتیشه و جسمم یه تیکه ی چوبه

این روزا اگه گفتم تموم شد دردم تو باورت نشه

اگه گفتم که تو گنج نامه حال کردم تو باورت نشه

اگه یه وقتایی لطیفه ای گفتم برات خندیدم...

تو باورت نشه بدون این حرفا اینجا پوسیدم

حرفای خوبت رو یازده هر شب ، چن بار بوسیدم

تنها به این خاطر که از رفتنت این بار، بدجور ترسیدم

باز با این حال تو باورت نشه که حال من عالیس

بدون که ساعتها اینجا تو این خونه جای تو هم خالیس


******

اینجا به جز دوری تو چیزی به من نزدیک نیست

***

امشب یازده رد شد و این هم برای ...

گذشت وشب به یازده گردیِ ساعت

تک زنگ های ما تو همراه ِ تلفن

انقد قشنگه طعنه های ارغوانیت

که گاهی هم با من چون تقدیر لج کن

شب زده

زندگی قافیه شعر من است

شعر من وصف دلارایی توست

در ازل شاید این سرنوشت من بود

می سرایم به امیدی که تو خوانی

ورنه آخرین مصرع من، قافیه اش

مردن بود...

******

حس گنگ بودن و ای کاش های نبودن فکر و ذهنمو سنگین کرده بود جاده خشک و پر پیچ و خم ؛ صدای ضبط رو زیاد کردم ...نمیخوام دربه در پیچ و خم این جاده شم .. واسه آتیش همه یه هیزم آماده شم.......وایسا دنیا وایسا دنیا من میخوام پیاده شم.... این همه چرخیدی و چرخوندی آخرش چی شد .. اون بلیط شانس دائم بگو قسمت کی شد

همه درویش همه عارف جای عاشق پس کجاس .... دنیا جای خوش تو کجاس؟؟؟ من وایسادم اما دنیا نه

تا چند ساعت بی روح و مات و مبهوت وگیج تو صندلی خشکم زد یه حس بدی میگفت چشماتو ببند و پارو پدال گاز و ...سلام آخرت...نه ، میشه چشمارو بست ولی فقط به آخر جاده و آینده و برگشت به گذشته و غرق شد تو حوض کودکیها و الکی خندید ،الکی خوش بود.

قصه اشک هایی که هیچوقت لبخند نمیزنند (تنهایی در سایه) قسمت اول

عقربه های ساعت ِ شب تو یک روز عید موسیقی انتظاری مبهم را منعکس میکرد. یه بچه درس خون ِمودب و منظبت بودم که فکر کنکور و دانشگاه و فوتبال و توی مغازه ساندویچ فروختن فکر و کار زمان حال و آینده ام بود

گذشته هام گذشته بود و خاطراتش مثل سایه ای بی سر دنبالم بود . صدای زنگ خونه به صدا در اومد منتظر بودم اما نمیدونستم این انتظار بی سرانجام و دنباله دار خواهد بود یک نقطه آغاز بی پایان ،درو باز کردم آخرین نفری که تو اومد اولین نفری بود که وجودمو تمام تنمو بی تحرک لرزوند،

برای یه لحظه قلبم از تحرک ایستاد عین درختی که قبل از وزش باد در سکون مطلق است با اولین صدا...سلام... ضربان قلبم شتاب عجیبی گرفت جوری که داشتم نفس نفس میزدم انگار چند سال دنبال یه چیزی یه کسی یه حسی بی امان دویده بودم و تازه بهش رسیده بودم یکی بود مثل همه ولی با همه فرق داشت‍ قد نیمه بلند با یه شال سیاه سفید ی که با چشمای یاقوتی و سیاه و روشن زیر طاق ابروهای کشیده و سیاه تداعی رنگین کمانی بود که تمام رنگ های اعجاب آور و سحر آمیز عاشقانه رو رو قلب و ذهن و تو تمام وجودم حک میکرد بهم آرامش میداد آرامشی که پر طپش بود چشمام حیرت زده ی نگاهش و گوشهام پر از طنین لبخند های ملایم و ریزش بود ،‌انگار راه تازه ای در زنگیم پیدا شد راهی که مقصدش زیباترین و بهترین بود ...(ادامه دارد)

*****

خوش به حال اونکه تو خواب وخیالش تو باشه       خوش بحالش اگه تو فنجون فال تو باشه

خوش به حال اون کسی که دست تو تو دستاشه     خوش به حال اون کسی که عکس تو تو چشماشه

خوش به حال اون کسی که تو قلب تو چادر زده      سر راه عشق تو با اسب بالدار اومده

خوش به حال اون کسی که تو بطن رویای ِ تواِ       چنگ قلاب دلش تو قلب دریای ِ توا ِ

خوش بحالش وقتی که تو چشمات زل میزنه     روی موهای افسونیت یه شاخه گل میزنه

خوش بحالش وقتی که گیسوهاتو ناز میکنه       میدونم اون لحظه با ناز تو پرواز میکنه

خوش بحالش وقتی که شونه به شونه باش میری     توی بارون زیر یه چتر دوست دارم بهش میگی

            خوش به حال اون کلاغی که عصرا رو سیم برق تو ته کوچتونه

             وقتی رد میشی میای تو کوچه واسه هم محلتون میخونه

               وقت به وقت رو صف باز سیم ها با گریه و خنده هاش میشینه

                      تا سیاعی چادر چشم هاتو تو عبور سایه ها ببینه

خوش به حال دستی که به گردنت زنجیر میشه      خوش به حال عمری که کنار تو پیر میشه

گرمی نگاه تو گرمای قلب و خونَشه         وقت چشمک زدنت از خودش بیخود میشه

من حسودیم میشه به اون کسی که با توا ِ     راه من بن بسته ولی اون طرفش تا توا ِ

خوش به حال چشمی که به چشمای تو روشنه     وای به حال چشم من که بی تو بارون میزنه

خوش به حال لبهایی کز تب تو سیر میشه     خوش به حال عمری که به پای تو پیر میشه

          خوش به حال اون کلاغی که عصرا رو سیم برق تو ته کوچتونه

             وقتی رد میشی میای تو کوچه واسه هم محلتون میخونه

         وقت به وقت رو صف باز سیم ها با گریه و خنده هاش میشینه

               تا سیاعی چادر چشم هاتو تو عبور سایه ها ببینه

********

از سایه ی خود میترسم

از سوزش بیهوده ی چراغ عمر

تا رکود تقدیر

تا سکون تقویم

تارهای در هم تنیده ی حادثه ها

غرش وهم انگیز فاجعه ها

فرسودگی این عاطفه ها

که خفه باید شد

در بستر تنهایی خود...

و باید مرد ،‌راحت شد

از دست چشم های نا نگران

از دست نان های کپک زده ی گران

که به قیمت منّت

خورده میشوند زیر دندان لق و کرم خورده احساس

از سایه ی خود میترسم

سایه ام بی سر و دور

تن من در گور

و چشم هر آفتاب ...کور

که تابید روی تن قبر زده ام

تا سایه ام درتیره گی مدام این شب زده ها

گم شود در تاریکی فاصله بین من و ما

باید مرد

از دست هر چه که نیست راحت شد

********

نمیتوان برای آزادی حبس ابد برید نمیتوان آن را به سنگلاخ بست نمیتوان به آن گلوله بست فقط میتوان آنرا برای مدتی به اسارت برد {نه مخملی نه ابریشمی!!!}

الکی خوش بودن

از یاد رفته را قدرت فریاد نیست

روانشناسا میگن که هر موقع احساس ناراحتی و غم وغصه کردین به چیزای خوب فکر کنین ، منم اومدم این کارو بکنم دیدم چیز خوبی تو زندگیم نیست , و ندارم که بهش فکر کنم و آروم بشم ، همین فکر بیشتر آزارم داد و بدتر غصم گرفت..


خنده های زورکی...اشک های یواشکی....نمیتونم الکی خوش باشم!!


وحشت موندن تو تنهایی باعث شده که تو گوشم صدای این اهنگا و رو لبم این شعرا باشه


...بمیرم گر ز تنهایی پس از تو دل نمیبازم

تو نیستی و شب اومده ...بدون تو حالم بده ... دوباره به سرم زده بیخوابی

بیا ببین شکستمو ....کاشکی بگیری دستمو ...گرفته جون خستمو بی تابی

نبودنت مصیبته ...یه ترس بینهایته...منو گرفته وحشته تنهایی...


من فکر میکنم که بعضی مشکلات مثل دماغ می مونن هر چقدر که بیشتر بهشون خیره بشیم بزرگتر نشون می دن


به نظرم نابیناها بهتر از ما خدا رو میبینن درسته از دنیا و آدماش فقط صداشو میشنون و جز تاریکی وسیاهی چیزی نمیبینن اما اگه دقت کرده باشین میبینین که سرشون همیشه بالاست وانگار دارن خدارو نگاه میکنن ،چیزی که آدامای به ظاهر بینا یه عمر نمیبینن و ... ودیگر هیچ!


خیلی وقتا خیلی چیزارو اشتباه میگیریم
مثل گذشت و ترس ، قاطع ولجباز ، شجاعت وحماقت ،بذله گو وهرزه گو، صریح وگستاخ ، راحت وبی خیالی ، تیزبین وعیب بین ، متواضع وذلیل و خیلی چیزای دیگه


تکرار لحظه ها شبیه هم، امسال هم مثلِ همه سال
خنده های خشکیده روی لب، دنیایِ رو به زوال
الکی خوش بودن ،گریه های بی صدا نیمه ی شب
حال عجیب تنها ماندن، تحملِ روزهایِ لا مصب
راه بی عبوراز شب ، جاده بی انتها اما بن بست
حس خلوت و هیچ حتی دوروبر هر کی هست
سکوتِ بغض و صدا پشت زنجیر بی آجُر،دیوار
بودن تا نبودن روزی ، گیجم شاید بالاِجبار
پرسه های بی هدف ،زیر لب حرف زدن با خود

واژه هایی که آخر هم شعر شکسته ای شد

*****

مرا که به مهمانی لبخند تو

به نگاه ناز تو

به لمس دستهای گرم تو

قسمت نیست

پس لااقل فقط یکبار

مرا به یادی

دعوت کن

****

همیشه مرددم

بین این دو حرف

که چه بی رحمانه سفر

تو را از آغوش من ربود

یا که...

بی رحمی از تقدیرم بود



******

سعی کن دردم را بفهمی

گریه های تنهاییم را

ببینی

ذهنم را بخوانی

سکوتم را حتی

از فرسنگ ها فاصله

بشنوی

سکوتی که پشت صدای لاجوردی احساس

با مداد سیاه ، سفید

شاید خاکستری

بی رنگ و بی صدا فریاد می زد

رویایِ من رویا شد



سیاهی لشکر

تک مصرعی که مزه عشق تو را دهد از صدهزار دفتر دانش نکوتر است


دوباره عید سال نو دوباره زنگ در و دوباره حرف دل تو نگاه گم شدن...

داشت تصویرش کم کم تو ذهنم کمرنگ میشد ...نشد. عصر دوم بهمن بعد امتحان، ظهر چهارم فروردین امسال...(چقدر سخته که عشقت روبه روت باشه نتونی همصداش باشی ....چقدر سخته که چشمات رنگ غم باشه ولی ظاهر پر از خنده .....چقدر سخته دلت پر باشه ساکت شی ولی توسینه داغون شی) کاش میشد فقط ازش دور بود نه که نزدیک بود و احساس دوری کرد...به هر حال تو که رفتی ولی عشق می مونه...


عید که میشه حس بدی پیدا میکنم احساس میکنم که یه سال دورتر شدم و یک قدم به ته خط نزدیکتر...


میگن زندگی مثله یه فیلمه وما هم بازیگراشیم، تازگیا من شدم سیاهی لشکر این فیلم...هستم و نیستم.


قبلنا فکر میکردم چون تنهام احساس تنهایی میکنم این عیدو سعی کردم تنها نمونم و دوروبرم شلوغ باشه و با خودم کمتر خلوت کنم ،نشد انگار ساز هیچکی با ساز من همسازنبود تنهایی رو با تمام وجودم دارم لمسش میکنم انگار جزئی از تنم شده تو رگ و خونم ...


احسان خواجه امیری میگه که "مرد واسه هضم دلتنگیاش گریه نمیکنه قدم میزنه" حالا دلیل قدم زدنه مدام خودمو میفهمم



قبلنا یه قسمتی داشتم به نام معرفی آهنگ، حالا بعد از چند پست تعطیلی ...

آهنگی که این روزا زیاد گوش میدم.

آهنگ جز تو از محمد علیزاده اونایی که شنیدن که هیچ ولی اونایی که نشنیدن حتما گوش بدن

جز تو کی میتونه عزیز من باشه ، کی میتونه تو قلب من جا شه ، مگه میشه مثل تو پیدا شه، همه چیزم وای عزیزم ، جز من کی واسه دیدن تو حریصه، اسم تورو رو قلبش مینویسه ، گونه هاش از ندیدنت خیسه، همه چیزم وای عزیزم...



این جا منم

این جا منم تنهااز بی تویی لبریز

بی روح و زرد و سرد پاییزیَم پاییز

بی تو در این وادی قحطی عشق است و بس

اشک فراق تو از چشم من سرریز

جان می کَنم بی تو ،بی تو من میپوسم

بی تو من بی خود ، بی جانم و بی چیز

آهنگ صدای تو موسیقی عشق است

هر لحظه صدای تو بر گوش من آویز

دیوار بین ما اوج سرازیری است

ای عکس یاد تو مانده به روی میز

ای دیده ات چون شب ای خواب رویایی

اقیانوس آرامش ای عشق وهم انگیز

بی تو زمین سرد و من خسته از غصه

اینجا منم تنها از اشک تو لبریز


خوشحالم از این که گریه هایم

خشکی کویری را که سالهاست

باران

ندیده ، تر کرده است...


عادت به نبودن

تو تاريكي هم ميشه ديد كافيه بهش عادت كني مثل وقتيه كه ميخواي بخوابي چراغو خاموش ميكني و همه جا تاريك ميشه اولش هيچي رو نميبيني ولي... بعد چند دقيقه كم كم ميبيني كه اون قدرا هم تاريك وناپيدا نيست شمع چشات روشن ميشه و به تاريكي عادت ميكني به همين راحتي

     ******             

مدتيه حس ميكنم گريه كردن واسم چه آسون شده به همون اندازه كه خندیدن سخت

*****

تلفن زنگ زد سلام حال شما؟ خوب هستید؟ آدرس خونمونو خواست گفتم شما گفت ... گیج شدم یخ بستم زبونم بند اومد.

الو ... الو... صدا میاد؟ گفتم آره یادداش کنین...

فکر میکردم قصه ای که دوم فروردین سالی شروع شده و سی ام تیر چند سال دیگه تموم شده... تموم شده

اما نه قسمت آخر این قصه تمومی نداشت  گیج و مبهوت مونده بودم کسی می اومد که ماهها ندیده بودمش کسی که مثل رویا بود شایدم خود رویا بود! یه ساعت طول نکشید که اومدن

خیلی آزار دهنده است که منتظر کسی باشی و نیاد و زمانی که انتظار به پایان رسید  بی مقدمه ببینیش  

نمیدونم اون لحظات چجوری گذشت ... بعد اینکه رفتند منم زدم بیرون و چند ساعتی پیاده تو خیابونا بودم  ... تو زندگیم تنها افسوس و حسرتی که همیشه باهام بوده وهست همین بوده وبس 

*********

جایی برای ماندن نيست (آزادي از اسارت)

دروغ ها راست میگویند

در این خلوت شلوغ

در این ازدحام بی کسی

فریاد سکوتم را کسی نمیشنود

و آغز پایان مرا

کسی باور ندارد

هیچ کس در فکر آزادی اسارت من نیست

آب تشنه باریدن است اما

از باران دیگر آسمان نمیبارد

شیشه ها سنگ دل شدند

زیر این نور تاریک

در این قفس بی حصار

نفس کشیدن سخت است

در بی هوایی جنگل زرد

کوهها هم کوتاه آمدند

رویایی برای ماندن نیست

جایی برای ماندن هم

وقتی که گردبادها

دور خودشان می چرخند

و یک نگاه

میچرخاند سرنوشت چشمش را

جایی برای ماندن نیست

آزادی من دراسارت توست

من از پرواز جا ماندم و

نزدیکی به خودم چقدر دور شده است

دروغ ها راست میگویند

عقربک های ساعت

برای عشق نمی ایستند

زمان باد راهم جا میگذارد

مجالی برای ماندن نیست

بادبادکها بازیچه یک باد میشوند

موجها میکوبند سرشان را به سنگ

برای يك لحظه رسیدن به ساحل

همه جا يك زندان است

و زندان شايد جايي براي آزاديست

جایی برای ماندن نیست

اختیاری که زمن خودم سلب شده

و برای ساز حسی که در قلب شده

رقاصی بیش نیستم

اینجا حس خواندن نیست

دیوارهای عمودی

حصارهای افقی

می بندند مرا در وهم و خیال يك آزادي

خالي تر از تهي

هيچ تر از پوچ

وقتي آفتابي براي تابيدن نيست

زنده بودن  ... اما بي نفس

آزادي دست بسته در يك قفس

عشق ....خاموش در آغوش هوس

احساس غبار گرفته از دود

بالهاي زخمي ازركود

انگار پرواز از ياد رفته است

وقتي اوجي براي پريدن نيست

باید رفت

 جایی برای ماندن نیست

  ******

          به چی دلخوش کنم...

به چي دلخوش كنم وقتي ندارم

تورو هر لحظه تو كنارم

به چي دلخوش كنم وقتي كه مرده

يه مشت آرزوهاي دس نخورده

نگو مهر مردادو تیری

ظهر تو شبامو بد سوزونده

به چي دلخوش كنم به اين شعر؟

به اين شعر بي وزن نخونده!

غمت توي وجودم خونه كرده

غم تو تا... نگا...اينجام رسيده

نگو با هم نگو بي غم نگو ما

سرنوشت ما رو براي هم نديده

به چی دلخوش کنم وقتی که دارم

غمت رو ساعتها  کنارم

به چی دلخوش کنم وقتی که این من

داره هوای سرد رفتن

ببین دسامو لرزش گرفته

خونه هوای شرجی و نم

پر از دردم پر از حرفم پر از غم

اگه سکوتم  و چیزی نمیگم...

در آخر مطلبی بود که دقیقه نود منصرف شدم از نوشتنش... تحت عنوان ساعت یازده شاید‍ دفه بعد نوشتم

مترسک

از سر بچگي تا ته پيري انتظار...

بعد از اون همه نباريدن بارون گرفت كتاب و جزوه بدست راه چند هزار متري دانشگاه تا خونه رو زير بارون داشتم پياده ميرفتم ياد شعر سهراب افتادم زير باران بايد رفت چشمها را بايد شست...

خيابونا خلوت از ماشيناي آهني و پياده روها خالي از عابراي كاغذي نه چتري توي دستم بود نه تكه آسمون آبي خالي از تيرگي ابر روي سرم مثل عادت هميشگي دلم گرفته بود ياد گذشته افتادم شيرين... تلخ...افسوس...حسرت... يه خنده كوچيك رو لبهام ...

با خودم ميگفتم زندگي زيباست ولي نه هميشه و نه بر اي هر كسي

 ياد اولين روز مدرسه افتادم...ياد خونه ي مادربزرگ اول روستا توي يك باغ بزرگ و موتور آب و انگور و گل سرخ محمدي و ماست و نون داغ محلي ز ير سايه درخت پير و سبز وسط حياط ...ياد  لحظه هايي كه تكيه ميكرديم به ديوار و جدول ضرب از بر ميكرديم

ياد لحظه هايي كه دنيامون شده بود يه توپ پلاستيكي و دويدن و لگد زدن به اين دنياي پلاستيكي كوچيك وارفته يا حتي اون لحظه اي كه داداش كوچيكمو يه روز قبل از مرگش با سيلي اشكاشو ريختم رو گونه هاش  فقط به خاطر پاره كردن آخرين برگ دفتر ننوشته ام...

يا اون لحظه اي كه كسي اومدو چشمم به چشمش افتاد و قلبم تا مدتها به خاطرش ميتپيد و گوشم پر شده بود از آواز نه فقط عاشقت هستم...

قصه اي كه زماني با عشق شروع شد داره با نفرت تموم ميشه نفرت از بودن  

نتونستم دردمو بگم نه تو  گوش فراموشي آدما نه تو گوشي تلفن نه حتي توي آيفون كلبه دور نه حتي توي وبلاگ ... نتوستم بنويسم

******

داشتم تو خيابون ميرفتم كه چشمم به يه نوشته تبليغاتي خورد رزرو مداح جهت مجالس ترحيم مثل گاهي اوقات برداشت سياه سيم!! اين بود كه اما حسين (ع) با شهادتش تونسته واسه بعضيا (شما بخونيد خيليا) اشتغال زايي كنه و بعضي بتونند از اين طريق نوني تو سفرشون ببرن كاري كه مسئولان مسئول هنوزهم نتونستن (شما بخونيد نخواستند) كاري كنند.

همينجوري! ميرفتم كه باز متوجه يه تابلو تبليغاتي ديگه شدم  بدون كنكور وارد دانشگاه شويد دانشگاه آزاد ...بدون هيچ آزموني دانشجو مي پذيرد در رشته هاي فلان بهمان پرورش هشت پا ...يعني بري پول بدي و هر چي خواستي بخوني

ياد سريال ناتمام بله آقاي وزير افتادم سريال طنز بريتانيايي كه دو سه سال پيش از شبكه دو پخش ميشد

تو يكي از قسمتهاش انتقادهاي زيادي ازجناب وزير ميشد كه آمار بيكاري بالاست يكي از مشاورانش پيشنهاد جالبي داد كه آقاي وزيرو از اين مخمصه نجات ميداد پيشنهادش اين بود  كه سن تحصيل رو از 15 به 18 تغيير بده و تو چند تا رشته دانشكاهيم بدون آزمون دانشجو قبول كنه اينطوري خود به خود تعداد زيادي از آمار بيكاري خارج ميشدند و آمار پايين مي اومد در صورتي كه عملا هيچ اتفاقي نمي افتاد.

*********

آدماي عجيبي هستيم تو بچگي دوس داريم بزرگ بشيم وقتي هم كه بزرگ شديم ميگيم اي كاش به دوران بچگي برميگشتيم هميشه ميگيم كاش ميشد به گذشته بر ميگشت ولي تا حالا كمتر پيش اومده كه بگيم كاش ميشد آينده رو ديد انگار جنس ما آدما از حسرته خيلي وقتا نميدونيم غصه ديروزو بخوريم يا غم آينده رو!!

********

تراژدي (برای دود شدن اسفند!!)

من شبیه خودمم و نه هیچکس دیگه

كسي كه واسه آروم شدنش قصه میگه

کسی مث تنهایی يك شب کور

مث کسی که میشکنه با یک بلور

مث  یک ماهی مرده لب حوض

مث حرفی که گیر کرده تو بغض

مث مترسکی که مونده تو غروب

چيزي از تنش نمونده  جز يه خرده چوب

مثل يك درخت بي برگ و  اثر

زخمي از نوازش يه مشت تبر

مثل تكه كاغذي كه نميخواد

بادبادكي شه واسه رقص اين همه باد

يه كسي كه بي هواس تو اين قفس

يه سرنگ هوا ميخواد واسه نفس

فرصتي باقي نمونده تا  رفتنش

تا حريق سرخ سرد اون تنش

يه ستاره تو آغاز يك سقوط

يه فرياد بي طپش واسه سكوت

حس بي رويايي  از خواب ابدي

مث يه قصه بي شادي يك تراژدي

مث يك لحظه ي مرده توزمان

ساعت وقت ثانيه هاي بي مكان

اما از وقت صداي حادثه

صداي شكستنه  سكوتش ميرسه

يكي از پشت درخت پارك شهر

چيزي شبيه حالت آشتي و قهر

صدا پشت صدا پيرهن باز

حنجره از صداي خوب و گوش نواز

خسته از آشفتگي و  هديه خوب

دايره اي از ترانه هاي يك غروب

 حس تازه اي  تو طرح خود شدن

رفتن از شرح هر چي شد شدن

حس جا خوردن از لرزش دست

حس بي ساعتي و هر کی كه هست

حس بی حسی از حس حصار

حدس سوز ساده سرد غبار

رقص برگ ساعت پنج پنجره

ترس مرگ وقت شروع خاطره

شعر من مثل يه پاييزه  ببخش

مث ماه ساعت یازده بدرخش!

شعر من شبیه شهر بی هواس

توي غربتي كه اين نزديكياس

 

*********

طرحهاي شكسته

 

تك برگ به جا مانده از بهار 

                  به لطف باد      از درخت افتاد

تا دوباره دلم لرزيد

كه مبادا من هم

 يك روز       از چشمان تو بيافتم

 

اي كاش مرگ هرگز متولد نميشد

يا بودن نبود

يا نبودن بود

 

رسيدن به تو

  خوابي بود كه تعبير نشد

اما   رفتن تو كابوشي بود

كه به حقيقت پيوست

*********

ما مترسک باغ انتظار

تو هم پرنده بی عبور آسمان من

تنها و در سایه..... منتظر کلاغ چشمهای تو

گردبادها را هم رد میکنیم...