زنگ تفريح!
چند روز پيش از مدرسه خاطرات بچگيم رد ميشدم دلم واسه گذشته هوايي شد و مثل هميشه
دلتنگيام اومدن سراغم نميدونم شايدم من براي فرار از تنهايي سراغ دلتنگيام رفتم
نشستم و اين شعرو نوشتم اميدوارم خوب از آب دراومده باشه.
*
دلم تنگ شده بازم واسه ي گچ و تخته سياه
واسه خنده هاي بي دليله بچه ها
واسه چوب تر و كتك ! تو كلاس تركوندن بادكنك
آخ چقد كلك ! واي بازم كتك؟
واسه نيمكتاي چوبي واسه دفتراي پاره
واسه جمعه هاي تعطيل شنبه ها روز از دوباره
واسه ظهراي تابستون
برفاي شب زمستون مدرسه تعطيله آخ جون!
واسه كفش عيد به عيد و دو بند نيمه بسته
شب امتحان كتابو دلهره تو چشم خسته
سارا انار نداره دل من قرار نداره
زنگ ورزش كه هميشه فرصت فرار نداره
اما الان مثل اينكه دارا سارا نداره!!
دل من رويا نداره كويرم دريا نداره
واسه رفتن نفس من كه ديگه نا نداره
عاشق شكسته كه اينقد نگا نداره!!
تركيده توپ تقدير انگاري هوا نداره!!
دنيا واسه ي من انگاري جا نداره
دل و عشق مهرو محبت ديگه هيچ جا بها نداره
چه سكوت و چه فرياد هيچكدوم صدا نداره
تا ابد من و تو ديگه هرگز ما نداره
نامه بي مهرو امضا كه اينقد تا نداره!
چيزي رو كه ميخواستمش من شايد دنيا نداره
دلم تنگه و تنگه واسه بازي بين اعداد
بابا بازم آب و نان داد اتفاقه قشنگي افتاد
بعد امتحان سر صف بچه ها همه زدن كف
شاگرد اوله كلاسم شهريورو ديگه خلاصم
بازي بازي تو ي كوچه خاكيه بازم لباسم
دلم تنگه و تنگه واسه روزاي گذشته
بچگي سادگي پاكي كيف و كفش پيرهن خاكي
واسه ديكته ي نوشته دو غلط جريمه بيست بار
صبه زود ساعت ديوار زود به زود تاك تاك و تيك تيك
تيركمون گنجشك كوچيك روي شاخه ي درخته
نشونه شكست بالش سياست پول بي خيالش
چه روزاي قشنگي دل و دل فقط يه رنگي
آسمون يه همزبون بود روزگار چه مهربون بود
كلاس يه آسمون بود پر از موشكه كاغذ
يه دفه آخ چقد بد !! بچه ها آق معلم اومد
دست بالا آقا اجازه به خدا كار ما نبوده....
كارم از دلتنگي گذشته چند ماهه آزگاره...
ياد انشاي هميشه دوست داريد بشيد چيكاره؟
يكي دكتري رو دوس داشت يكيم ميشد معلم
يكيم عاشقه پرواز خلبان دو بال پرواز
اما اگه مثل گذشته به دستم بده يه انشاء
كه ميخواي بشي چيكاره توي آيينه ي فردا
مينويسم اوله سطر توي دفتر هميشم
توي تاريكيه روشن دوس دارم عاشق بشم من!!!.
ياد روزاي گذشته موي سر ناخونا كوتاه آسمون يه دنيا از ماه
اون زمون پر از هوا بود
پر از اكسيژن خالص پر از خيال و رويام
اما امروز بي هوام من
فرصتي باقي نمونده مث نامه اي بي امضام
واسه ي نفس كشيدن
فقط براي ده دقيقه يه زنگ تفريح ميخوام...
*هر كسي تو چشم من خيره بشه غمه تنهاييمو باور ميكنه
* دوس دارم روي سنگ قبر تن خستم فقط اينو بنويسن شما بعد صد و بيست سال دوس داريد چي بنويسن؟
سايش هم نمي موند هرگز پشت سرش غمگين بود وخسته تنهاي تنها
*خلوتم اين روزا بد جور شلوغه خيلي سخته دورو برت پر از خيال نبودن باشه تنهام چند ماهه كه تنهام . بي اميد بي فردا . اندي ميگه بزار تو خواب بمونم اگر حقيقتي نيس روياي با تو بودن قشنگتر از زندگيس شايد به خاطر همينه كه تا حالا زنده موندم روياي با او بودن گر چه حقيقتي نيس.
*آرزوهام پشت سر هم جون ميدن و ميميرن ظاهرا دارم به آرزوم ميرسم ! چون آرزوم اين بود زماني برسه كه هيچ آرزويي نداشته باشم. ولي هيچوقت فكر نميكردم اينطوري به آرزوم برسم!!
* تو زندگيمون قصه زياد شنيديم زياد خونديم. شده تا حالا خودتونو با شخصيتهاي اون قصه ها مقايسه كنيد؟ من اين كارو كردم! تو قصه هاي بچه ها من اون كلاغم
كلاغه آخر قصه ها "قصه ي ما به سر رسيد كلاغه خونش نرسيد"
يا اون قصه ي خسرو تو كتاب فارسي دوران دبيرستان (فكر كنم اول دبيرستان)
خسرو كسي شاگرد اوله كلاس با استعداد و با هوش اما بعد چند سال يه گوشه ي خيابون افتاده ازغم و غصه ي فراوون . يادمه وقتي اين داستانو تو كلاس ميخونديم معلم ادبياتمون رو به من كرد و به شوخي گفت "خسروي نكنه تو هم اينجوري بشي؟" اون موقع ترسيدم ولي شوخي شوخي جدي ميشه . منم يه جورايي دارم به سرنوشت خسرو دچار ميشم منتها به يه "ي"اضافه!!!
خداوند تبسمي كرد و گفت: خيلي ساده است ، در اينجا آنها ياد گرفته اند كه يكديگر را تغذيه كنند . هر كسي با قاشقش غذا در دهان ديگري ميگذارد، چون ايمان دارد كسي هست در دهانش غذايي بگذارد.


و عشق با سوت هیچ پاسبانی نمی ایستد