عادت به نبودن
تو تاريكي هم ميشه ديد كافيه بهش عادت كني مثل وقتيه كه ميخواي بخوابي چراغو خاموش ميكني و همه جا تاريك ميشه اولش هيچي رو نميبيني ولي... بعد چند دقيقه كم كم ميبيني كه اون قدرا هم تاريك وناپيدا نيست شمع چشات روشن ميشه و به تاريكي عادت ميكني به همين راحتي
******
مدتيه حس ميكنم گريه كردن واسم چه آسون شده به همون اندازه كه خندیدن سخت
*****
تلفن زنگ زد سلام حال شما؟ خوب هستید؟ آدرس خونمونو خواست گفتم شما گفت ... گیج شدم یخ بستم زبونم بند اومد.
الو ... الو... صدا میاد؟ گفتم آره یادداش کنین...
فکر میکردم قصه ای که دوم فروردین سالی شروع شده و سی ام تیر چند سال دیگه تموم شده... تموم شده
اما نه قسمت آخر این قصه تمومی نداشت گیج و مبهوت مونده بودم کسی می اومد که ماهها ندیده بودمش کسی که مثل رویا بود شایدم خود رویا بود! یه ساعت طول نکشید که اومدن
خیلی آزار دهنده است که منتظر کسی باشی و نیاد و زمانی که انتظار به پایان رسید بی مقدمه ببینیش
نمیدونم اون لحظات چجوری گذشت ... بعد اینکه رفتند منم زدم بیرون و چند ساعتی پیاده تو خیابونا بودم ... تو زندگیم تنها افسوس و حسرتی که همیشه باهام بوده وهست همین بوده وبس
*********
جایی برای ماندن نيست (آزادي از اسارت)
دروغ ها راست میگویند
در این خلوت شلوغ
در این ازدحام بی کسی
فریاد سکوتم را کسی نمیشنود
و آغز پایان مرا
کسی باور ندارد
هیچ کس در فکر آزادی اسارت من نیست
آب تشنه باریدن است اما
از باران دیگر آسمان نمیبارد
شیشه ها سنگ دل شدند
زیر این نور تاریک
در این قفس بی حصار
نفس کشیدن سخت است
در بی هوایی جنگل زرد
کوهها هم کوتاه آمدند
رویایی برای ماندن نیست
جایی برای ماندن هم
وقتی که گردبادها
دور خودشان می چرخند
و یک نگاه
میچرخاند سرنوشت چشمش را
جایی برای ماندن نیست
آزادی من دراسارت توست
من از پرواز جا ماندم و
نزدیکی به خودم چقدر دور شده است
دروغ ها راست میگویند
عقربک های ساعت
برای عشق نمی ایستند
زمان باد راهم جا میگذارد
مجالی برای ماندن نیست
بادبادکها بازیچه یک باد میشوند
موجها میکوبند سرشان را به سنگ
برای يك لحظه رسیدن به ساحل
همه جا يك زندان است
و زندان شايد جايي براي آزاديست
جایی برای ماندن نیست
اختیاری که زمن خودم سلب شده
و برای ساز حسی که در قلب شده
رقاصی بیش نیستم
اینجا حس خواندن نیست
دیوارهای عمودی
حصارهای افقی
می بندند مرا در وهم و خیال يك آزادي
خالي تر از تهي
هيچ تر از پوچ
وقتي آفتابي براي تابيدن نيست
زنده بودن ... اما بي نفس
آزادي دست بسته در يك قفس
عشق ....خاموش در آغوش هوس
احساس غبار گرفته از دود
بالهاي زخمي ازركود
انگار پرواز از ياد رفته است
وقتي اوجي براي پريدن نيست
باید رفت
جایی برای ماندن نیست
******
به چی دلخوش کنم...
به چي دلخوش كنم وقتي ندارم
تورو هر لحظه تو كنارم
به چي دلخوش كنم وقتي كه مرده
يه مشت آرزوهاي دس نخورده
نگو مهر مردادو تیری
ظهر تو شبامو بد سوزونده
به چي دلخوش كنم به اين شعر؟
به اين شعر بي وزن نخونده!
غمت توي وجودم خونه كرده
غم تو تا... نگا...اينجام رسيده
نگو با هم نگو بي غم نگو ما
سرنوشت ما رو براي هم نديده
به چی دلخوش کنم وقتی که دارم
غمت رو ساعتها کنارم
به چی دلخوش کنم وقتی که این من
داره هوای سرد رفتن
ببین دسامو لرزش گرفته
خونه هوای شرجی و نم
پر از دردم پر از حرفم پر از غم
اگه سکوتم و چیزی نمیگم...
در آخر مطلبی بود که دقیقه نود منصرف شدم از نوشتنش... تحت عنوان ساعت یازده شاید دفه بعد نوشتم
و عشق با سوت هیچ پاسبانی نمی ایستد