به عبور تند این ثانیه ها سوگند درخت یادت را باغبان خواهم بود تا ابد

معماري هنري براي برآوردن يك نياز نيست بلكه آفريدن يك نياز است معماري سازندگي ذهني فضاها است ِ معماری بودنت سازندگی روح ویران وباستانی من خواهد بود

بعضيا ميگن دل بكن ... اولا كه دل دادن اوج آرامشه و دل كندن اوج پريشاني دوما به قول كوروش

دل کـنــدن اگـــر آســـان بـــــود ، فـرهـاد بـه جـای ِ بیستـون دل می کـَنـد.....

عاشق شدن افتخار نيست ؛ تو اين دنيا خيليا هر روز به عاشقي مفتخر ميشن و روز بعد از قلب سلب عشق ميكنن عاشق "تو " شدنه که باعث افتخار منه

کاش بجای آدم و حوا بودیم...چندتا خاصیت داشت ..اولا من آدم بودم@ دوما انسان زمینی نمیشد و با دستهای سیب آلود تو بهشتی میماند و این همه تو دنیا به جون انسانیت نمی افتاد سوما ما بودیم و ما...هیچ آدمی نبود

مولانا میگه جان چو دگر شد جهان دیگر شود..یعنی وقتی آرامش دارم حس میکنم میتونم

بیستونو بن لادنی بفرستم هوا....ولی وقتی ناآرومم حس میکنم به درد هیچ دردی نمیخورم..

آرامشت را از من دریغ نکن

**** من با از دل برود هر انکه ازدیده برفت متناقضم...از دل نرود گر چه ازدیده رود****

** سری بزنیم تو دنیای کودکیمون .من با رخصت گرفتن از یغمای عزیز رفتم تو دنیای بچگی*

بیا تو عمق شب بریم تو عصر بی نوری نور

گم بشیم تو باغ شعر تو کلبه های خیلی دور

بیا یه دوری بزنیم تو قصه های کارتونی

رویامونو کادو کنیم بریم به جشن و مهمونی

بیا بریم تو کودکی دوباره زندگی کنیم

بیا تا سررسید عمر دوباره بچگی کنیم

سیاه بشیم تو بردگی با کلک *هاکل بری

با هم یه چرخی بزنیم تو قصه تام و جری

شنگولو منگولو بیا بگیریم از پنجه گرگ

بیا مخملی بشیم تو خونه ی مادربزرگ

بیا یه کم قد بکشیم تا رد پای گالیور

غرق نکنیم کشتیارو  تو بیت آخره یه شعر

آروم که نشکنه سکوت پا بزاریم تو لی لی پوت

نزار که میگ میگ صدا گم بشه توی برهوت

بیا مث جان کوچولو رابین هودو کمک کنیم

از دسای کوزت شب ِ بینواییو الک کنیم

عدالتو چهره کنیم با سمبل میتی کومون

از دسای ترانه هام آخر قصه رو بخون

بیا بدون که مقصدِ سندبادِ قصمون کجاس

یا دختر پرچم به دس عاشق سوبا اوزاراس

تو ده ِ مالیات ِ مهر زورو هنوز رو ترکشه

میخواد رو غصه ستم علامت ضد بکشه

تو قصه های کارتونی عمر غما چه کم میشه

فقط تو کارتونای ما پینوکیو آدم میشه

تو دنیای واقعیمون یه عشق و چن خیانتیم

به چی میخندی قاصدک ما خودمون پت ومتیم

دستاي دوقلوها بهم رسيد ديدي چي شد

دسای ما جدا شد و دنیامون هر کی هر کی شد

به این پلنگ صورتی با رنگامون رکب زدیم

تو تاج وتخت دینمون انجمن ترب زدیم

راهروی بچگیا تو خط ساده گز میشه

میون ما و ما شدن میو میو عوض میشه

*تو لغتنامه نوشتن کلک یعنی قایق..با این کلک تا دریای خشکی به ما حقه زدن

***

من و تو اشتباهي محض است نه ترتيب الفبايي است نه تركيبي از عقل و عشق

تو و من "ت" و "م" تم زندگانيست با ترتيبي از الفباي عشق

ما منهاي هر جمعي تنها دنيا را براي هم داريم

***

پرنده ای که بال و پرش ریخته شد

غرورش را نبايد شكست

در قفس او را بايد بست

باز گذاشتن در قفسش توهینی است به او

ناسزاگويي به پرواز است

در قفس را محكم ببند

بگذار ميله هاي زندان دلیل زمین گیر شدنش باشد

نه پر و بال و ریخته اش

***

"با اجازه از شعر سيب حميد مصدق و فروغ فرخزاد و جواد نوروزي"

من زخمي بودم و از دست دهان افتادم

روي تن نمناك خاك غلتيدم

وبه سنگي از هوا تكيه دادم

باغبان به دنبال دزد سيب درخت باغش بود

دخترك با دلهره از صحنه گريخت

پسرك ماتش برد

من با دستان پسري دلداده

از لب و دندان دختري دل برده

معصومانه زير پا افتادم

دخترك را ديدم كه تند دور ميشد

در دلش زمزمه بود

عاشقم در پي من مي آيد

پسرك نجوا ميكرد

او نرفته برميگردد

اينچنين بود كه فاصله ها ساخته شد

سالهاست كه از قصه باغ زمين ميگذرد

سيب عشقي است كه قرباني غرور است هنوز

هيچكس غرق اين پندار نيست

برگ فاصله را سيب نچيد

"این سیب سیب است و سیب جاذبه قانون زندگی نیوتنی من نیست"

***

زمانهاي بسيار قديم قبل از وجود هر بشري فضيلت ها و تباهي ها زندگي ميكردند روزي كه همه دور هم

جمع بودند و كسل و خسته؛ذكاوت گفت بياييد قايم باشك بازي كنيم همه قبول كردند و دیوانگی فورا

فرياد زد من چشم ميگذارم و باز همه قبول كردند فورا ديوانگي چشم گذاشت و شروع به شمردن كرد

يك...دو.....سه....لطافت خود را به شاخ ماه آويزان كرد ؛ اصالت در ميان ابرها مخفی شدِ هوس به مرکز

زمين رفت؛ خيانت داخل زباله ها پنهان شد و طمع داخل كيسه اي كه خودش دوخته بود مخفي شد

دروغ گفت من زير سنگي ميروم اما به ته چاه رفت ؛همه پنهان شدن جز عشق كه مردد بود و جاي

تعجب هم نبود چون پنهان كردن عشق مشكل است ؛نود و چهار...نود و پنج...شمارش ديوانگي داشت

تمام ميشد كه در لحظه آخر عشق داخل بوته گل رز پنهان شد.ديوانگي شروع به يافتن كرد ابتدا تنبلي

كه حوصله پنهان شدن نداشت را پيدا كرد بعد لطافت را و يكي يكي همه را جز عشق ، آخر از یافتنش

خسته شده بود كه حسادت در گوش ديوانگي گفت او داخل بوته گل رز پنهان شده است.ديوانگي

ديوانگي كرد و شاخه تيزي از درخت كند و با هيجان آنرا در بوته گل فرو كرد ناگهان صداي ناله اي بلند

شد عشق در حالي كه چشمانش زخمي و خون آلود شده بود بيرون آمد\ديوانگي گفت:واي من چه

كردم تو را كور كردم...چگونه ميتوانم كمكت كنم؟ عشق گفت نمیتوانی مرا درمان کنی اما باید راهنمای

راه رفتنم باشي و اينچنين بود كه ديوانگي در همه حال همراه عشق است و كنار اوست