دوس داشتن در حد یک دکمه ی مانتو...
دست نوشته هاي من
بعد از كلي تحقيق و جستجو و سرچ!!! و پرسش بالاخره راز خلقت غم رو فهميدم!!
ميدونيد خدا واسه چي غم رو آفريده ؟ خوب واسه اينكه اين مخلوق عزيز و بي معرفتش !! هر از چند گاهي موقع غم و غصه خوردن ياد خالقش بيافته!!!! پس خدا رو شكر ميكنم كه غم تورو (نه غم نبودنتو!) به من هديه داد تا هميشه به يادش باشم.
آدما تو زندگيشون اي كاش زياد دارن "اي كاش اين كار جور ميشد"" اي كاش ماشين فلاني مال من بود!" " اي كاش اون خونه ويلاييه مال من بود" " اي كاش من مهاجم رئال مادريد بودم!" " اي كاش من رئيس مجلس ميشدم" " اي كاش مردم حرفامو باور ميكردند!!" و هزار اي كاشه ديگه اما من " اي كاش من تو رو داشتم اي كاش ميشد به گذشته بر ميگشت
اي كاش ميشد خالي شد از سكوت عشق ميشد توي فرياد دنبال تو گشت.
در پي نامه اي كه پست قبل واستون گذاشتم يكي از اهالي تورم آباد!! خبر داد كه جواب نامه اي كه سري قبل براي دولت نوشته بود اومده " و تو اون معرفي شده بود به يه بانكي كه بايد بره و چهارصدو پنجاه هزار تومان وام با سود 17% بگيره اونم با دو نفر ضامن !! " خلاصه چند نفري نشستيمو خنديديمو تاييد كرديم كه از ماست كه بر ماست...
مدتيه مدام مرد تنهاي اندي رو گوش ميدم حتي موقع درس خوندن يا نوشتن يا حتي پياده و تنها تو كوچه ها قدم زدن پيشنهاد ميدم هر موقع كه خسته شدين
و احساس تنهايي كردين و حس كردين كه ستارتون خاموش شده بريد اين آهنگو گوش بديد به قول بچه هاي اهل پارتي و مو مدل خروسي! فاز ميده!!
...سايش هم نمي موند هرگز پشت سرش
غمگين بود و خسته تنهاي تنها
با لبهاي تشنه به عكس يه چشمه
نرسيد تا ببينه
قطره قطره قطره آب قطره آب...
خداحافظيا خيلي تلخند مخصوصا خداحافظي كه بعدش هيچ انتظاري واسه ديدن هم نباشه يكي از اين نوع خداحافظيا تو زلزله اخير چين اتفاق افتاد مردي كه زير آوار مونده بود و اميدي به زنده ماندنش نداشت تلفني از همسرش خداحافظي كرد و بعد از اين كه از زير آوار اومد بيرون همونجا مرگ اومد سراغش
خيلي تلخ بود خيلي تلخ...
***************
شعرهاي من
حتي بي چتر زير بارون (آخرين پنجشنبه سال 86 باغ بهشت)
زمين سفت خيابون خيسه از شرشر بارون
روح آبادي خونه شده از درد تو ويرون
تن ديوار همه نمناك رويدادها همه غمناك
خاك خشكيده ي بي آب گل پژمرده تو گلدون
خاطرات مه گرفته روزاي خسته و رفته
عصر جمعه ها غروب و گريه هاي توي ايوون
از سكوت آدمكها از نگاه هيز مردمكها
نه گلايه اي ندارم حتي از دستاي قانون
نه يه خوابي ميشه تعبير نه يه شوقي توي تقدير
حتي عكساتو ندارم ديگه تو فال يه فنجون
جنس ابرا حس بارون تن بارون رنگه ترديد
دوروبر هاله اي از غم پيچكي از درد فراوون
هوا بي تو جنس يه مرگه شبيه باغه بي برگه
من خسته دلواپس تو آواره توي بيابون
بي تو دوره گرد شبهام عابري عاشق و تنهام
مرد شبگرد يه اسيره اسيره قصه اي پنهون
عقربكها تيك تاك و تاك تيك ميچرخن توقصري كوچيك
به من اعتنا ندارن عقربكهاي بي دين و ايمون
همه اسيرن توي عصره چرخ بي تحرك شب
حالي از من نميپرسن نه دليل چشماي گريون
پلكامو به روز ميبندم تو سكوت خود ميميرم
يه مرگ عادي و ساده يه مرگه ساده و آسون
ساك تنهايمو اينبار برميدارم و توي ايستگاه
منتظر فرشته ي مرگ حتي بي چتر زير بارون
ميرسه شبي كه تنها با گلي مرده تو دستات
مياي و آروم ميشيني روي قبر منه مجنون
تا طلوع صبح مي موني شعراي منو ميخوني
اشكاتو برام ميريزي ميشي از رفتن پشيمون
يه بارم يادم مي افتي ياد حرفايي كه گفتي
از اينكه عشقو به قلبت ياد دادم ميگي ... ممنون!!
در حد دكمه ي مانتو(منزل يكي از آشنايان تلفن مدام زنگ ميخورد و در آخرين زنگ پشت خطي تا هميشه پشت خط ميماند...)
سلام عزيزكم منم كه ميميرم براي تو
" هي با توام دروغ ميگويي برو گم شو"
چه ميگويي ؟! آياكسي هست آنجا؟
"نه كسي نيست اما گفتم كه برو"
شوخيت زيبا نيست بگذر ..خوب چه خبر..
" گفتم كه برو از ذهن من بيرون شو"
باشد پس لااقل بگو كه چقدر مي ارزم
" نميدانم شايد در حد يك دكمه ي مانتو"
ميروم اما بدان روزگاري ميسوزي
تو نه يكي ديگر آري باز روز از نو...
*******************
عاشقانه هاي من
دلم برايت تنگ شده ... نه عكسي نه نامه اي نه تلفني كجاست آنچه را كه من از تو ميخواستم
كجاست آن فرداي روشني كه من ديروز در خيال خام با تو بودن ميديدم . نديدنت آنقدر طولاني شده كه حتي تصوير تو در نگاه خيس من چون خورشيد مه گرفته ايست در شروع يك غروب زرد. ميخواهم دوباره ببينمت ميخوام دوباره تورا از خودت بپرسم نه از زمان و نه از بادي كه هر از چند گاهي به برگهاي ترك خورده ي من سرك مي كشد. تصوير تو الان فقط يادي از خاطره هاست خاطره اي از يك قدم زدن پاييزي در خياباني كه هنوز ساختمانهايش را نساخته بودند. تصوير تو... تصوير تو در ذهن من برفك دارد بيا تا دوباره ببينمت
مدتيست شبها را رنگي نميبينم رنگين كمان من
مداد رنگي چشمهايت را به من ببخش تا طلوع كند باران من
مدتيست آينه ها را نميشنوم
در پشت گرد و غبار حادثه شايد سكوت كرده اند...
پاكيت را به من ببخش تا فرياد كند پشت اين حادثه
شيشه هاي آبي آسمان من
اين وبلاگ تراوش سنگريزه هايست از بستر ماسه هاي خيس باروني ذهن من
و عشق با سوت هیچ پاسبانی نمی ایستد