درد یک خنده
منتظر تاكسي بودم خالي و پر گذشتند و نگه نداشتند!! گفتم خوب پياده ميرم ...راه افتادم از كنار يه مدرسه رد ميشدم كه ديدم يه عده كاغذ به دست تو يه صف نامنظم ايستادند سرمو كه بالا گرفتم ديدم تو يه پارچه اي بزرگ نوشته طرح جمع آوري اطلاعات اقتصادي خانوار رامو ادامه دادم رسيدم به دفتر خدماتي ارتباطي ايندفه ديدم عده ي زيادي تو يه صف بي نظم جمع شدند كه بيشترشونم خانم بودند نزديكتر رفتم احتياجي نبودم سرمو بالا بگيرم!! صف كوپن بود!!! رفتم و رفتم تا رسيدم به نونوايي اين دفه خودتون ميتونيد حدس بزنيد كه چي ديدم خلاصه اينكه م س ئ و ل ا ن محترم خوب بلدند مردمو تو صف و نوبت بزارن و بازم اينكه همه تو يه صف تو انتظار يه چيزي هستند و منم كه كارم... تو انتظار رسيدنم.
وقتی زنده ایم کسی به یادمون نیست همه ازمون بد میگن و... وقتی اتفاقی واسمون می افته مثلا میافتیم گوشه بیمارستان و یا حتی دنيارو به باقي مانده ها ميسپاريم همه واسمون دل میسوزونن و حسرت رفتنمونو میخورن خدا جون میبینی که ما ارزش زنده بودنم که نداریم پس چرا تمومش نمیکنی..
بد جوري به غم عادت كردم حتي اگه يه زمانيم برسه كه بي غم و غصه باشم باز دلتنگ غمم
نميدونم شايد شادي و خنديدن به من نمياد يا شايدم غم باوفاترين كس واسه منه
دنيا هي دنيا با توام نكنه توام مثل من خوابي پاشو پاشو ببين اين همه زيبايي كه ازت ميگفتن و تعريف ميكردن چي به سرشون اومده.. چشمه ها ؟ همشون بوي زباله ي خشكيدن ميده ... جنگل و دار و درخت ؟ دارن زير تبر ما آدما هيزم شباي سردت ميشن... دنيا چي سرت اومد دنيا چي به سرت اوردن دنيا با تو چيكار كرديم دنيا ... دنيا الان يه خراب آبادي دنيا يه ويرانه ي تازه ...
باور نميكني تو آيينه كدر چشماي ما آدما نگاه كن ... ميبيني... دنيا انقد عين گهواره گشتي و گشتي تا خوابمون برد ... خوش به حال اونايي كه تو اين شباي بي ستاره ات خوابشون نمياد...
پرواز
پرواز تا تو بال میخواهد
رنج سفر عشق ایده آل میخواهد
پرواز تا تو تا اوج رسیدن
از آسمان حس تو استقبال میخواهد
پرواز با پرهای بسته در هجوم باد
رنگی از دیوان حافظ فال میخواهد
از ابرهای تیره و سنگین گذشتن
سینه ای از چتر عشق مالامال می خواهد
پرواز تا تو بال میخواهد
رسیدن تا تو اقبال میخواهد
درد
درد پدرم
پررم را سوزاند
چنان كه مارا جان به لب رساند
درد پدرم درد من هم بود درد ماهم بود
درد يك غم بود درد آينده درد يك خنده
پدرت سوزد درد
كه پدرم سوزاندي
در جسم او ماندي هفت كفن پوساندي
درد او بارها جلد دارو پوساند
نيمه شبها درد غوغاي بلند ميخواند
و همه چون او با چشم بيدار
و من به ظاهر خواب
درد او بارها تا ساعتها مي ماند
درد او خوب شد اما درد قلبم ماند....
و عشق با سوت هیچ پاسبانی نمی ایستد