N78
تا بوی بید مشک
میپیچد در فضای حیاط و کنار راه با عبور از جدول های راه راه
تکرار دوباره میشود روزهای کودکی
همان کوچه های قدیمی
که نوروز را از گوشه پنجره مان
به خانه می آوردیم انگار همین الان الان است
بوی گرده و توتک و گل جاریست
نان و تنور داغ و و سیر و سماق
باران دسته جمعی و آواز کوچه باغ
نجوای رود قصه های یکی بود و یکی نبود
جلوه مهتاب کوهسار دوباره بهار و روسپیدی زمستان آدمک برفی ها
یادش بخیر
تو الان نشسته ای گوشه ی ایوان بچگی هایم بنفشه پوش
با سبزه های فروردینی با آبی های اردیبهشتی
با زنگ هایی که گله های حواسم را هر صبح تا غروب
هی هی کنان میگردانی در دشت سبز دستانت
تمام شعرهایم
سمت تو را نشانه میروند حتی وقتی قصد یاد کودکی و نوروز وعید باشد
و مقصد تمام بهار تو
**دلتنگم..اما انگار قدغن شده شنیدنت ؛دیدنت،باور کن دلتنگم مثل مادر بی سوادی که دلش هوای
بچه اش را کرده ولی شماره گرفتن بلد نیست...
**وحید آدم کم حرفی بود و کمتر من رو من صدا میکرد بیشتر میگفت "ما..." اما او هیچوقت ما نشد
از ساختمونای ۹۹ساله مهر افتاد اما قبلش از محبتی که هزار سال تو دل آدما گم شده افتاده بود
اون آهنارو جوش میزد ولی دلا سنگی تر از آهنا بودن و هیچوقت جوش نخوردند
**
عشق شبیه همه چیزه ولی مثل هیچ چیز نیس..مثلا شبیه یه عمل جراحی می مونه بی حست میکنه
و یه چاقوی تیز و...نمیفهمی چته..بی حسی گیجی ..نمیتونی تکان بخوری..ولی وقتی به خودت میای
از شدت درد آه می کشی..تازه میفهمی که بدنت رو شکافتن و دوختن...ولی عشق مثل جراحی نیس
عشق با درد خوبت می کنه ولی هیچ تضمینی نیس که با جراحی و دردش خوب شده باشی..
**عاشق ترین مرد آدم بود که بهشت رو به لبخند حوا فروخت...بعد اون دیگه هیچ کسی ادم نشد...
**عید میاد و از آجیل سفره اش چند پسته لال می مونه،اونایی که لب گشودن خورده میشن و اونایی
که لال موندن،میشکنن،دندانساز راست میگفت:پسته لال جواب دندان شکن است
***
بوی داغ نون فطیر* تو تنور زندگی حس گنگ گرگ و میش و خاطرات بچگی
بوی سرشیر توی سفره ، نان و خرما وپنیر دس نشستن های ما توی آب سر به زیر
با بچه های پاپتی توی کوچه گپ زدن گل کوچیک شیشه شکستن، با ترس خونه اومدن
یاد اون روزا بخیر که میشدیم خرس وسطی تیله بازیهای ما تو زمین خط خطی
هر چی بودیم هرچی داشتیم زندگی ما همین بود
ابرا که تیره نبودن آسمون عقد زمین بود
قصه کوکب خانم با طعم نیمرو تو کتاب آقا اجازه و ِرد ما با لهجه های بی نقاب
سر تراشیدن رو نیمکت ناظم و قیچی ِ کند فصل برف وشال و سرخوردن از شیبای تند
ما و ماهی که همش چادر شب میکشید ما وماهی قرمز تو سفره هفت سین عید
دیکته های بی غلط بیست و شوق وسادگی غافل از رسم ورسوم سمٌی این زندگی
هرچی بودیم هرچی داشتیم زندگی یه جرعه نون بود
غصمون توپ دولایه تو زمین نصفه جون بود
*فطیر:نوعی نان محلی که برام هیچوقت فطیر نشد
***
**صبح فرداش شمردم اگه ازت میپرسیدم میگفتی چه میدونم زیاد بود ان بار بود ولی من شمرده بودم 78 تا بود..
داشتم انجیل میخوندم میخواستم بدونم تو کتابای سایر ادیان چی نوشته شده
تو فصل 78ام انجیل برنابا نوشته بود؛ خدا شفقت نورزید بر سقوط شیطان اما شفقت ورزید
بر سقوط آدم... آدم از بدو خلقت خدارو گم کرده
****سال جدید و پیشاپیش تبریک میگم تو این سال اگه رفتین لباس بخرید،لباسایی بگیرید که
جیبای بزرگی داشته باشن؛جیبایی که بشه دوتا دست توش جا بشن،شاید همین بهار عاشق شدید
و عشق با سوت هیچ پاسبانی نمی ایستد