پرواز در ارتفاع صفر "4"
هر کس هم که میاید مسافر است
میشکند هم نمازش را هم دلم را
پرواز در ارتفاع صفر "۴"
تو این اوضاع احساس کردم مرادی میخواد همه چیو از چنگم در بیاره ،چون منو با یه بچه اشتباه گرفته بود نمیخواستم همه زحماتمو به اسونی به باد بده ،چون نمیخواستم عشقمو از دست بدم باید به دستش میاوردم باید به این همه تنهایی و دلتنگی پایان میدادم،کلی این درواون در زدم بلاخره با یکی صحبت کردم قرار شد پول مرادی رو جور کنه و خودش سهیم باشه،آدم مطمئنی بود هرچند الان دیگه به هیچ کس اعتمادی ندارم یادمه قبل مرگ داییم که چند سال گوشه نشین خونه شده بود سری به سید اسد زدم من اقا صداش میکنم بیشتر مردم روستا سید یا اقا صداش میزنن.یه بار تو بچگی جونمو نجات داده که ای کاش نجات نمیداد. پیرمرد بلند قدی که هنوزم علی رغم شهید شدن برادرش و دوتا پسرش پشتش خم نشده و روزگارو با کتاب و باغبونی سپری میکنه...طاقچه بزرگ اتاقش پر بود از کتابایی که جلد نداشتن ...خودم چایی دم کردم و توی ماست خوری کوچیک چندتا قند گذاشتم..داشت لای کاغذ توتون میریخت گفت ماشینت مبارکه کجا داری میری؟گفتم هیچ جا اومدم ببرمتون خونمون بابام اومده مرخصی..دوباره پرسید بالا میری یا پایین؟گفتم بالا خوب باید قبل غروب برسم خونه تو شب رانندگی اذیتم میکنه...و باز پرسید پس فکر میکنی بالا میری؟منظورشو گرفتم گفتم آره دارم صعود میکنم.. چن پک سیگار زدو گفت نه داری سقوط میکنی ولی چون وارونه ایستادی نمیفهمی خیال میکنی بالا میری..نمیدونم از کجا فهمید از رفتارم از حرفام از چشام از لباسام..ولی زیاد به حرفش توجه نکردم و گذاشتم به حساب نصیحت های پیرمردانه..و الان میفهمم چهلم داییم هم گذشت بعد طی کردن چندین دکتر وبیمارستان مادرم یه روز گفت پس کی میخوای این معشوقتو به ما نشون بدی بگی کیه, کی میخوای بری خواستگاریش؟میترسم بمیرمو عروسمو نبینم. تو دنیا از بین این همه آدم با طرح ها و رنگ های مختلف تنها این مادرها هستند که شبیه همند و حتی نفرینشون بوی عشق میده گفتم آخه مادر من این چه حرفیه که میزنی این مدت که نمیشد اصلا اوضاع خونه جوری نبود که بشه مطرح کرد اگه خدا بخواد و اتفاق خاصی نیافته فک کنم تا نیمه شعبان بشه دوست دارم همه روزای خاص تو روزای خاص اتفاق بیافته بابااینا از یزد میان و میریم و تو هم عروستو میبینی باید به سلیقم آفرین بگیا دنیارو بگردی هیچکی رو مثل اون پیدا نمیکنی...گفت میدونم تا حالا صدتا دختر نشونت دادیم مثل دخترا ناز کردی که میخوام درس بخونم و...ببینم این دختری که چشاتو گرفته کیه که انقد ازش تعریف میکنی منو آرزو به دل نزار فرهاد...بعد مرگ خواهرمو داداشمو عموم که با یک تلفن واصرار من ترک دنیا گفتن و عذابش تا پایان عمرم با من خواهد بود خوشی های زندگی رو همیشه از پشت پنجره ی بزرگ تمام قد شیشه ای دیدم و فقط تونستم نگاهشون کنم و هیچوقت نشد لمسشون کنم با تمام حواسم با گوشت و پوست واستخونم فقط 12 مهر سال 88 بود که این پنجره تا نیمه باز شد و دستم و صورتم از بارون عشق خیس شد بعضی وقتا که ازش خبر نداشتم با اسم رضا تو وبلاگش کامنت میزاشتم و هر روز چند بار سر میزدم وقتی میدیدم نظر آقا رضای قلابی تایید شده خوشحال میشدم میگفتم خوب حالش خوبه حتما فرصت کرده یه سری به وبش زده یه نفس راحت میکشیدم و چند روز دیگه باز همین آش و همین کاسه بود...دوست نداشت بهش پیام بدم یا زنگ بزنم . میون اون همه امید و انرژی وانگیزه و بی تابی که داشتم و خوش بودم به شبی که با چادر سفید گلدار ببینمش یادم نبود که خوشی زیاد پیشاهنگ غم فراوان است
ادامه دارد....
**یادته یه شعر داشتم با ردیف خواهم مرد ..یادت اومد؟ همیشه میگفتی این شعر رو دوست
داری..تو از همون آغاز مردنم رو دوست داشتی اینم ورژن جدیدش ..
در حسرت دیدن روی تو من خواهم مرد بی نصیب از شب گیسوی تو من خواهم مرد
عشق من آب زلالیست که به حقیقت جاریست راه گم کرده در جوی تو من خواهم مرد
چشم تو باغ اناریست پر از خلق خیال نچشیده از این خوی تو من خواهم مرد
کاشتی در خاک دلم دانه عشقت را تا در نهال تکاپوی تو من خواهم مرد
بی وفا فارق از وصل خیالم کردی یک شب در آرزوی تو من خواهم مرد
فصل کال رسیدن همه سیب ها یی در سکوت گفت و گوی تو من خواهم مرد
**عشقی که از همون اول دلتنگی باشه و معشوق در اندیشه فراق موندگار نیست
و دوباره راست گفتند که
**طلای اصل و بدل آنچنان یکی شده اند که عشق جز به هوای هوس نمی ماند**
عشقای این دوره انگاری فقط به آعوش کشیدن و بوسه دادن و بوسه گرفتن و الی آخره
انگار...همینه که دیگه هیچ عشقی پایدار نیس ..چون فقط دنبال بوسیدنیم و لمسیدنیم...
انگاری نمیشه عشقو جور دیگه نشون داد...
**منتظر حکم دادگاه دیگه نیستم چون برام اصلا فرقی نمیکنه چی باشه عادت به ناعدالتی
دارم ...من تصمیم رو گرفتم و روزشمارم از چند روز پیش شروع شده...
و عشق با سوت هیچ پاسبانی نمی ایستد